به نام خدا دوست همه انسانها
كتاب يا كتابخانه مقدس
زن در آئين يهود (جلسه اول)
«بگذار شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد، هر چند آنچه ميماند جز رنج و پريشاني نباشد. اما هرگز كوري را به خاطر آرامش تحمل مكن». (علي شريعتي، مجموعه آثار 13، صفحه 211)
بحث زن در آئين زرتشت به پايان رسيد. اينك وارد بحث زن در آيين يهود ميشويم و در واقع از يك حوزه تمدني وارد حوزة تمدني ديگري ميشويم. طبيعتاً اين حوزه با حوزه قبلي متفاوت است؛ تمدن و فرهنگ آريايي با فرهنگ و تمدن سامي. در فرهنگ زرتشتي و هندويي شباهتها و قرابتهايي ديديم. اما در اين حوزه وارد جغرافياي فكري و فرهنگي متفاوتي ميشويم.
اگر فرهنگ زرتشتي ضمير و ناخودآگاه قومي ديرين و كهن ما را تشكيل ميدهد، فرهنگ اسلامي ضمير و ناخودآگاه و روان جمعي يك هزار و نيمه اخير ما را ميسازد. اما شناخت اسلام بدون شناخت آئين يهود و فهم قرآن بدون تورات ميسر و كامل نيست. ما بايد قرآن را در امتداد فراروندة تورات فهم كنيم. (تشابهات بين احكام اسلامي و يهودي نيز بسيار زياد است). همان طور كه در تحليل آيين زرتشتي ناخودآگاه قومي خود (خود ايراني كنوني) را ميكاويم، در شناخت يهوديت نيز روان جمعي و ناخودآگاه فرهنگ متأخرتر و مؤثرتر اسلامي خودمان را ميكاويم.
يك نكته مهم در بحث از آيين يهود اين است كه پيروان آيين يهود دينشان را از آخر به اول، از انتها به ابتدا، از امروز به ديروز ميشناسند، ميخوانند و تأويل ميكنند اما ما سعي ميكنيم به طور فرآيندي و از اول به آخر به آن بپردازيم. در مورد بحث زن نيز رويكرد ما همچنان تاريخي _ الهامي است.
با اين مقدمه وارد بحث ميشويم. ابتدا به طور فشرده در باره موسي و كتاب مقدس يهوديان و نيز برخي ويژگيهاي آيين يهود بحث ميكنيم وبعد وارد موضوع زن در آيين يهود ميشويم.
موسي
موسي (يا موشه در زبان عبري) يعني از آب گرفته. در دورة موسي به دستور فرعون فرزندان پسر قوم قبطي را ميكشند. مادر موسي فرزندش را بعد از تولد، به رود نيل مياندازد و دختر (يا همسر) فرعون او را از آب ميگيرد و نامش را موسي يعني از آب گرفتهشده ميگذارد. برخي از پژوهشگران نيز ميگويند اين كلمه مصري و «موزه» بوده كه به زبان مصري يعني كودك. آنها ميگويند دليلي ندارد زن فرعون كه مصري است نامي عبري روي كودك بگذارد. اين پژوهشگران ميگويند بيشتر حواريون موسي هم نام مصري دارند.
به هر حال منبع تاريخي براي آشنايي و تحليل زندگي موسي و به طور كلي داستان قوم بنياسرائيل تنها منابع مذهبي است مثل تورات (و متون ديني درجه دو آيين يهود و قرآن). البته بين روايت تورات و قرآن هم گاه تفاوتهايي جدي در نقل زندگي انبياي قوم بنياسرائيل وجود دارد. به هرحال در اينجا ما متون تاريخي مستقلي نداريم و منابع ما صرفا متون مذهبي است. آنهايي كه خواستهاند خارج از متون ديني قوم يهود را تحليل كنند، گاه حتي موجوديت موسي را انكار كرده و آن را اسطوره دانستهاند و يا موسي را شخصيتي ميدانند كه كمكم در فرهنگ يهود شكل گرفته است. يك موساي تاريخي واقعي هم وجود داشته است، ولي همه وقايعي كه براي موسي نقل شده براي آن موسي اتفاق نيفتاده است بلكه تلفيقي از اسطورههاي پيشينيان با زندگي موساي واقعي صورت گرفته است. (مثل آنچه كه ما از تلفيق رستم شاهنامه و رستم، يلي در سيستان، در ذهن داريم). ولي ما سعي ميكنيم همان روايات ديني را مد نظر قرار دهيم.
موسي در ادامه تاريخي قوم بنياسرائيل مطرح شده است. در تورات پس از پيدايش جهان و آدم و حوا، داستان نوح و بعد ابراهيم، اسحاق، يعقوب و يوسف آمده است. بين حكايت يوسف و موسي 400 سال فاصله است (كساني كه برخورد تاريخي منطقيتري كردهاند، اين فاصله را نپذيرفتهاند). به هر حال از اينجا وارد داستان موسي و قوم بنياسرائيل و خارج شدن آنها از مصر ميشويم.
بنا به معتقدات يهوديان، دوره شيوخ اوليه قوم بنياسرائيل يعني ابراهيم از حدود سال 1800 قبل از ميلاد آغاز ميشود. ابراهيم در تفكرات خود به يكتاپرستي ميرسد. طبق عقايد يهوديان خداوند بر ابراهيم كه در بابل (و در كنار دجله و فرات) زندگي ميكرد، ظاهر ميشود و وعده سرزمين مقدس، در كنعان را ميدهد. ابراهيم و خاندانش براي رسيدن به زندگي بهتر، راهي سرزمين شير و عسل ميشوند. فرزندان ابراهيم نيز در آنجا زندگي ميكنند، بجز اسماعيل. بدين ترتيب قوم كوچنشين، اسكان مييابند. بعد حكايت يعقوب و فرزندانش، به ويژه يوسف پيش ميآيد. بنابر حوادثي كه همگان با آن آشنايي داريم يوسف كه به شدت مورد حسادت برادرانش قرار دارد، سر از مصر درميآورد. او طي حوادثي در آنجا به مقامات بالايي ميرسد. سپس در جريان يك قحطي او خانوادهاش را پيدا ميكند و آنها نيز براي رفاه بيشتر به مصر ميروند. آنها ابتدا در آسايش زندگي ميكنند اما بعدها توسط فرعونهاي بعدي به بردگي گرفته ميشوند. بين اين دوره تا دوره موسي فاصلهاي مبهم وجود دارد و سپس موسي در حدود سال 1500 (تا 2000 قبل از ميلاد) و بنا به معتقدات رسمي يهوديان در سال 1400 ق.م به دنيا ميآيد (امسال سال 5766 يهودي است.) اما از آنجا كه تولد و زندگي موسي در فضاي مهآلود تاريخ قرار دارد، اين تاريخ و كلاً اجزا زندگي او را نميتوان به دقت مشخص كرد.
به هر حال موسي كه از قوم قبطي است، در دربار فرعون رشد ميكند. برخي ميگويند زندگي او در زمان اخناتون بوده كه از فراعنه روشنفكر و مذهبي مصر است. گفته ميشود او آغازگر يكتاپرستي بوده و اولين عقايد يكتاپرستي را در مصر طرح كردهاست (حدود3000 سال پيش). برخي پژوهشگران ميگويند موسي در دربار او رشد كرده است. برخي ديگر ميگويند فرمانده لشكر او بوده است. برخي هم او را شاگرد و برخي وي را نه دقيقا همدوره با اخناتون ولي تحت تأثير عقايد او ميدانند. به هر حال موسي در دربار فرعون رشد ميكند. اما يك بار، يكي از مأمورين فرعون كه مشغول شلاق زدن يك برده قبطي، از همقومان موسي، بوده را ميكشد و از آنجا فرار ميكند و به جايي دورافتاده و نزديك انسان بزرگ (كه خود نبي بوده است) به چوپاني ميپردازد و با دختر او ازدواج ميكند. سپس مسئله ظهور خداوند بر او و طرح مسئله نجات قوم بنياسرائيل و بازگشت او به مصر و بعدا معجزات فراوان موسي براي راضي كردن فرعون جهت آزاد كردن قوم بنياسرائيل و آنگاه معجزه عبور از دريا پيش ميآيد.
در ظهوري كه يهوه در بوتهاي از آتش، قبل از بازگشت موسي به مصر، بر او ميكند؛ وقتي موسي ميپرسد كه نام تو چيست و من به چه نامي تو را به قومم معرفي كنم، يهوه ميگويد «هستم آنكه هستم» (يهوه). اما يهوديان طبق اصل دوم ده فرمان (نام خدايت را هيچگاه بيهوده بر زبان نياور، كه احتمالا منظور آن است كه بيخودي به نام خدا سوگند مخور)، هيچ وقت اين كلمه را بر زبان نميآورند. هست آنكه هست اشاره به يك وجود مطلق، متعالي و منزه از جهان دارد و اين اوج انتزاع و تلقي يكتاپرستانه از خداوند در آن برهه تاريخي است.
اما بعد از خروج از مصر، قوم بنياسرائيل هنوز آمادگي پذيرش توحيد و ورود به ارض موعود را ندارند و نافرمانيهايي ميكنند و سپس سرگرداني قوم بنياسرائيل در بيابان پيش ميآيد (گويي نسل اول آمادگي و صلاحيت رسيدن به آرمان موعود را ندارند و بايد چهل سال بگذرد، و در واقع نسلي نو سر برآورد، تا اين صلاحيت پيش آيد).
برخي پژوهشگران معتقدند بنياسرائيل به طور واقعي و تاريخي يك قوم واحد نيستند، بلكه اقوام مختلفي هستند كه با اكثريت قوم سامي به هم پيوستهاند. آقاي آشتياني در كتاب «تحقيقي در دين يهود» معتقد است عبري از ريشه عبر و عبور ميآيد و اشاره به كساني دارد كه كوچگرند. ما در فارسي تعبير اجير و ابير (مشابه عبير و عبري و عبوري) را براي كسي كه كارگر روزمرد و خوشنشين است به كار ميبريم. بنابراين معناي عبري به زبان امروز صحراگرد، كولي و كوچگر ميشود. پژوهشگراني كه با نگاهي غيرديني به اين تاريخ نگاه ميكنند ميگويند اين قوم به تدريج براي خود فرهنگسازي كرده و سعي كرده هويت يك دستي براي مجموعه اقوامي كه با هم كوچ كردهاند درست كند. طبق اين نظر اينها اقوام مختلفياند كه به تدريج اسطورههاي مشتركي پيدا ميكنند.
به هر حال يهوه به آنها قول سرزميني را ميدهد كه در آن در آسايش زندگي ميكنند (سرزميني كه متعلق به ديگران، ديگراني بتپرست بوده است). وعده الهي براي دست يافتن به سرزميني پربركت و بارفاه، موارد مشابهي هم در تاريخ دارد. مثلاً در مكزيك قبيله آزتكها معتقد بودهاند كه خداوند وعده دستيابي به سرزميني موعود و پربركت و رفاه را به آنها داده است (گارودي، تاريخ يك ارتداد، ص 52). به هر حال در دوران سرگرداني چهل ساله قوم بنياسرائيل، هارون ميميرد و موسي نيز در شبي كه قرار بوده فرداي سرزميني كه يهوه وعده داده (ارض مقدس) را فتح كنند، ميميرد. يهوه به او ميگويد بخاطر گناهي كه قومت مرتكب شدند تو نبايد به ارض موعود پا بگذاري و فقط ميتواني از دور به آن نگاه كني. (گويي آرمانها هميشه در دوردستها و غيرقابل دسترس هستند و ما فقط ميتوانيم چشماندازي از آنها داشته باشيم. هر چه به آرماني نزديك ميشويم او از ما دورتر ميشود و ما هيچ گاه به آن نميرسيم. هر چند در اين مسير مرتب ساخته ميشويم، بهتر ميشويم و زندگي بهتر و سالمتري پيرامون خود ميسازيم. اين است ديالكتيك جادويي آرمان و واقعيت).
به هر حال هارون و موسي ميميرند و قوم بنياسرائيل با سركردگي يوشع، جانشين موسي، وارد ارض موعود ميشوند. بنياسرائيل دوازده قوم و قبيله بودند، بازماندگان دوازده فرزند يعقوب. (عدد دوازده بسيار پركاربرد است، دوازده سبط بنياسرائيل، دوازده حواري عيسي، دوازده امام شيعه و... نميدانيم آيا اينها اتفاقي است يا ماجرايي و حكمتي پشت آنهاست). بنياسرائيل طي ماجراهايي طولاني و بسيار خونين (و همراه با قتل عام و كشتار دستهجمعي) سرزمين كنعان را فتح ميكنند. و در يك فرايند طولاني نيز آن سرزمين را بين دوازده قوم بنياسرائيل تقسيم ميكنند. آنها در ابتدا به صورت دموكراسي اوليه و بدوي قبيلهاي اداره ميشوند. با رشد يكجانشيني و خروج از حالت كوچگري به تدريج با مشكلات و مسائل جديدي روبرو ميشوند. در اين وضعيت دچار اختلافات و جنگهاي داخلي شده و اتحاد اوليه را از دست ميدهند. در يك دوره «داوران» مقدس و مذهبي سعي در ايجاد اتحاد و حل منازعات و اختلافات ميكنند. آنها از سوي همه اقوام به حكميت پذيرفته ميشوند. سپس سلطنت داوود و آنگاه سليمان پيش ميآيد؛ دوران «پادشاهان». اما بعد از سليمان سلطنت و سرزمين يكپارچه به دو قسمت شمالي (يا اسرائيل كه در برگيرنده ده قبيله است) و جنوبي (يا سرزمين يهود كه در برگيرنده دو قبيله لاوي و يهودا و در واقع اقوام خود موسي هستند) تقسيم ميشود. بين اين دو سرزمين گاه صلح و همكاري و بيشتر رقابت و نزاع حاكم است. دين يهود نام خود را از همين سرزمين جنوبي و قوم يهودا گرفته است.
اين دو قوم بارها مورد هجوم و سركوب و سيطره اقوام مختلف قرار ميگيرند و به تناوب مورد تخريب (از جمله تخريب بيتالمقدس كه ساخته سليمان است و در قسمت جنوبي قرار دارد) و كشتار و تبعيد مردمان (به مصر و بابل و...) قرار ميگيرند؛ از سوي آشوريان، بابليها، يونانيها، روميها و... و با غلبه ايرانيها بر روميها، مدتي نيز تحت حكومت ايرانيان زندگي ميكنند. (ايرانيها در زمان كوروش و سپس داريوش اجازه ميدهند آنها از بابل، به اورشليم برگردند و بيتالمقدس را بازسازي كند). كتاب مقدس يهوديان به طور عمده تاريخ دولت جنوبي است. دولت شمالي پس از فتح توسط دولت آشور نابود ميشود و به قول يهوديان ده سبط شمالي نيز گم ميشوند. آنها فرزندان گمشده بنياسرائيل هستند.[1] به هر حال يهوديان در اين فرايند طولاني در مصر به كنعان (كه خود وارث فرهنگ فنيقي[2] است) و در تبعيدشان به بابل و نيز در برخورد با اقوامي با فرهنگهاي مختلف در تاريخ پرفراز و نشيبشان با فرهنگهاي گوناگون مصري، يوناني، ايراني و... آشنا ميشوند و به طور طبيعي بر آنها اثراتي گذاشته و خود نيز از آنها تأثيراتي ميپذيرند. رد پاي اين تأثيرات در آموزههاي يهوديان و كتاب مقدسشان به خوبي مشهود است. بنابراين دين و آييني هم كه در اين فرايند چند هزار ساله شكل ميگيرد داراي فراز و نشيبهاي فراواني است. شايد بتوان گفت ما يك دين موسوي داريم كه قبل از ورود به ارض مقدس شكل ميگيرد. يك دين داودي هم داريم كه در دوران «پادشاهان» بنياسرائيل ظهور مييابد. آرم يهوديان نيز ستاره داود است مانند آرم هخامنشيان كه آرم دولت هخامنشيان است. دين داودي ديني است كه يهوديان بر اساس آن دولت تشكيل ميدهند. اما آنها در دورانهاي تبعيد به ويژه در بابل تحت تأثير فرهنگهاي مختلف قرار ميگيرند. پس از بازگشت به اورشليم در دوران كورش نيز آنها دولتي به شدت متعصب و سختگير تشكيل ميدهند (تحت هدايت عزراي نبي و نحمياي حاكم). از اين دوره به بعد ما شاهد دو دين هستيم كه به طور موازي با هم پيش ميروند. نام يكي از آنها را دين عزرايي ميگذاريم. بنا به عقايد رسمي يهوديان عزرا گردآورنده تورات است. عزرا رويكرد و عقايد خاصي دارد كه بعد به آن اشاره خواهيم كرد (مثلا حساسيتهاي قومي و نژادي شديدي نشان ميدهد و ميگويد هر يهودي زن غيريهودي دارد بايد زنش را طلاق دهد. چرا كه اقوام ديگر همه بتپرستاند). و دين و رويكرد ديگر كه ميتوان نام آن را دين اشعيايي (و يا ارميايي) گذاشت. اينها نبيهاي بنياسرائيل هستند كه در طول تاريخ بعدي اين قوم در برابر حكومتها و دين دولتي و نبيهاي دروغين؛ حاكمان ظالم، ثروتمندان بيرحم و جهل و خرافههاي رايج در بين مردم، ميايستند. اگر دين اول را دين دولتي بدانيم، دين دوم را بايد دين مدني بخوانيم. ما در كل كتاب مقدس شاهد جدال دين دولتي و دين مدني اين دسته از نبيهاي بنياسرائيل هستيم. اين داستان تا400 سال قبل از ميلاد مسيح ادامه دارد. يهودياني كه مسيحيت را قبول ندارند، اينجا را مرحله ختم نبوت ميدانند. اما آموزههاي اين انبياء مردمي خيلي شبيه عيسي است و معلوم است فرهنگ و بستر دوران براي تولد فرهنگ و نهضت جديدي آماده ميشود.
تورات (كتاب يا كتابخانه مقدس)
كلمه تورات را عمدتاً مسلمانان براي ناميدن كتاب مقدس يهوديان به كار ميبرند. اما تورات تنها در برگيرنده بخشي از كتاب مقدس يهوديان يعني پنج سفر (صحيفه) موسي است. عهد عتيق هم تعبير مسيحيان است، چون آنها هم به كتاب يهوديان و هم به كتب بعدي مرتبط با عيسي و حواريونش معتقدند. بنابراين بخش اول را عهد عتيق و بخش اناجيل و نوشتههاي حواريون را عهد جديد ميگويند. خود يهوديان از اين تعبير خوششان نميآيد. چون اين تعبير به آن معناست كه عهد جديدي هم وجود دارد، در حالي كه آنها اصلا عهد جديد را نميپذيرند و قبول ندارند. اگر ما بخواهيم اصطلاح خود يهوديان را درباره كتاب (و در واقع كتابهاي) مقدسشان به كار ببريم، بايد از اصطلاح «تَنَخ» استفاده كنيم. تنخ حروف اول سه كلمه است: توراه (تورات)، نويئيم (نبيها) و كتوبيم (مكتوبات، سرودهها). پنج كتاب اول سرنوشت و سخنان موسي است. يهوديان معتقدند كه اين كتابها توسط خود موسي نوشته شده است (كتاب پيدايش، خروج، لاويان، اعداد، تثنيه). اينها به اسفار پنجگانه، كتاب عهد، شريعت موسي و توراه معروفاند. كلمه تورات يعني قانون، حكم و شريعت. آنها كه روشنفكرترند به معني آموزش و هدايت و علم و دانش پنهان هم به كار ميبرند. (يهوديان تورات، را توراه تلفظ ميكنند). توراه از آفرينش شروع ميشود و به مرگ موسي خاتمه مييابد. ده فرمان هم در اين بخش آمده است. (برخي فرقههاي يهودي مثل صدوقيان فقط اسفار پنجگانه را قبول داشتند و براي بقيه كتاب تقدسي قائل نبودند). سپس كتابهاي مختلفي است از زندگي، تاريخ، آموزههاي انبياء و نيز تاريخ قوم بنياسرائيل در اين دورهها. اين بخش از (نويئيم) يوشع شروع ميشود، ايوب و دانيال و ارمياء و اشعياء و... را در برميگيرد. (البته انبياء نيز به اعتقاد يهوديان به كبار _ اشعياء، ارمياء، حزقيال _ و صغار كه شامل بقيه نبيها ميشود، تقسيم ميشوند). در ميان اينها هم چندين كتاب (به اعتقاد يهوديان يازده كتاب و به اصطلاح كتوبيم) آمده كه شامل مزامير داود، ايوب، جامعه سليمان و غزل غزلهاي يا سرود سرودهاي سليمان، استر، دانيال و... است. (تاريخ قوم يهود، ج 2، ص 45).
كل اين مجموعه را يهوديان به اختصار تنخ ميگويند. به تعبير كتاب تاريخ قوم يهود در واقع كتاب مقدس يهوديان يك «كتاب» نيست بلكه يك «كتابخانه» كامل است (ص43). بنابراين اگر بگوييم عهد عتيق، كلمه مسيحيان است، تورات هم فقط شامل پنج كتاب اول است. پس براي اين كه دقيقتر حرف بزنيم بايد بگوييم كتاب مقدس (يهوديان) كه شامل همه كتب بشود.
طبق روايات رسمي يهوديان هر كتابي توسط همان رسول يا رسول همزمان او (كه به اعتقاد يهوديان _ مشابه برخي اشارات قرآن به اين واقعه، انبياي همزمان نيز وجود داشتهاند) و يا حداكثر رسول بعدي نوشته شده است. برخلاف پژوهشگران معتقدند نسخههاي اوليه اين كتاب حداقل 1000 سال پس از موسي نوشته شده است. اما يهوديان خود معتقدند كه 4 قرن قبل از ميلاد، دوره ختم نبوت است. در اين دوره «مجمع كبير» تشكيل شده است. اين مجمع 120 نفره است كه هفت، هشت نبي هم ميان آنها حضور دارند. اين مجمع تورات را تدوين نمودهاند و همين توراتي است كه الان در دست ماست. اما كساني كه نگاه تاريخي و پژوهشگرانه دارند، معتقدند كه كتاب مقدس اول شفاهي و سينه به سينه نقل ميشده و برخي از آنها در دوره پادشاهان نوشته شدند (بويژه توسط كاتبان سليمان). در آن هنگام دين يهود به دين دولتي تبديل شده بود. احتمالاً اين كتابها در طومارهايي نوشته شده اما تدوين نشدهاند (مثل قرآن كه آياتش را جداگانه مينوشتهاند و در جايي ميگذاشتند ولي تا مدتها تدوين نشده بود). اين طومارها وقتي دولتهاي بنياسرائيل مورد حمله و هجوم قرار ميگيرند، پراكنده ميشوند. بعد از استقرار مجدد يهوديان، در دوران پس از تبعيد (يعني هزار سال پس از موسي، حدود قرن پنجم قبل از ميلاد) تورات (به ويژه توسط عزراي نبي) تدوين ميشود ولي هنوز كامل نيست و به تدريج اصلاح و تكميل شده و بالاخره رسمي و نهايي ميشود.
برخي پژوهشگران معتقدند بجز غزل غزلهاي سليمان، نويسنده بقيه رسالات مشخص نيست. در تاريخ تنها نام يكي از نويسندگان اين كتاب، كه البته خود سليمان نيز نيست، مشخص است و نويسنده يا نويسندگان بقيه كتابها روشن نيست. البته روايت ديني اين نظر را قبول ندارد.
اما اقوام يهودي كه به تدريج از دوره تبعيد بازميگردند، پس از چند صدسال زبانشان هم تغيير كرده و فهم طومارهاي اوليه سخت شده است. اينك زبان آرامي جايگزين زبان عبري گرديده است. (زبان مسيح، زبان آرامي است وعجيب است كه انجيل به زبان يوناني نوشته و تدوين مي شود، نه آرامي). بعدها در اسكندريه ترجمهاي از زبان عبري به زبان يوناني صورت ميگيرد كه به ترجمه هفتادي معروف است. زيرا معتقدند كه 70 (يا 72) نفر كتاب مقدس را به يوناني ترجمه كردهاند. بعد از آن هم به تدريج كتاب مقدس به زبانهاي ديگر ترجمه ميشود.
كليساهاي مسيحي كه آنها نيز موسي را قبول دارند و خود را معتقد به عهد عتيق ميدانند، به نسخههاي قرن چهارم عهد عتيق استناد ميكنند. اما برخي پژوهشگران معتقدند نسخههاي كتاب مقدس از قرن 6 ميلادي تا 12 ميلادي تهيه شدهاند (عمدتاً توسط يهوديان وادي فرات). و حتي در اوايل مسيحيت نيز كتاب تورات كنوني وجود نداشته است. و اين كتاب در فاصله قرنهاي 6 تا 12 ميلادي گردآوري و به طور نهايي تدوين ميشود. اما تا قرن پنجم ميلادي هنوز نقطه و اعرابگذاري نداشته و در اين قرن نقطه و حركتگذاري ميشود. به لحاظ تاريخي هم هيچ نسخهاي قديميتر از قرن 10 ميلادي به دست نيامده است. (اولين چاپ كتاب مقدس در سال 1488 و چاپ دوم نيز در سال 1944 صورت ميگيرد). برخي پژوهشگران معتقدند اصلاح و تكميل كتاب مقدس از 500 سال قبل از ميلاد شروع شده و تا 90 بعد از ميلاد هم ادامه پيدا ميكند. در اين دوره است كه اين كتاب كامل ميشود و به صورت كتابي كه در دست ماست، در ميآيد. اكثر بخش(كتاب)هاي كتاب مقدس به زبان عبري است، بجز چند فصل كه به زبان كنعاني است كه آن نيز خيلي شبيه عبري است.
يك سوم كتاب مقدس به صورت شعر است كه براي يهودياني كه زبان عبري ميفهمند، خيلي زيباست (به ويژه مزامير دارد كه معمولا با صوت و گاه با موزيك ميخوانند و لحن زيبا و موزوني دارد). همچنين گفته ميشود در برخي از سرودها و غزلها كلمات يوناني هم ديده ميشود كه خود نشان ميدهد اين متون در طول تاريخ و طي زمان شكل گرفتهاند.
به هر حال تهيه و تدوين كتاب مقدس حاصل فرآيندي 1500 ساله است كه به تدريج نگاشته و تدوين شده و شريعت موسوي تكميل شده است. به عبارتي ميتوان گفت حتي از نظر دين رسمي، كتاب يا كتابخانه مقدس يهوديان، مجموعهاي است با چند نبي؛ و چند گرايش. (اوستا كتابي است با يك نبي و چند گرايش و يا عهد جديد سخنان يك نبي است با چند گرايش، كه از زبان حواريون آمده است). كتاب مقدس يهوديان كتاب انبياي متعددي است كه نبوت هر يك نيز به رسميت شناخته ميشود.
در دوران جديد، از قرن 17 و 18 به بعد، نقد كتاب مقدس شروع ميشود. از جمله اين منتقدين اسپينوزاست كه خود يهوديالاصل است و تفسيرهاي خاصي دارد. وي مورد لعن و نفرت يهوديان سنتي قرار ميگيرد. او معتقد است كه آموزههاي كتاب مقدس سخنان خدا نيست بلكه سخنان خود نبي است، اما خدا در نبي حلول كرده است. اسپينوزا همچنين بحثهاي گوناگوني دارد، از جمله اين كه معجزات انبياء را توجيه علمي ميكند.
در دورة بعد پژوهشهاي غيرمؤمنانهتري شروع شده و از بيرون با كتاب مقدس برخورد ميشود. در اين دوره است كه زبانشناسان و مورخان به عدم يكنواختي زباني و محتوايي كتاب اشاره ميكنند و همچنين برخي تناقضات تاريخي و اشكالات و اشتباهات تاريخي، جغرافيايي، زماني و... موجود در كتاب را مطرح ميكنند. مثلا ميگويند چگونه كتاب تثنيه نوشته خود موسي است در حالي كه حكايت مرگ موسي را هم نوشته است! اين خيلي تناقضآميز به نظر ميرسد. (يهوديان ميگويند موسي اين آيات را بر اساس الهامات غيبي نوشته است. برخي نيز ميگويند هشت آيه آخر كتاب تثنيه توسط يوشع بعد از موسي نوشته شده است). و يا در جاهايي درباره موسي با ضمير سوم شخص سخن گفته شده و يا گاه طوري مطالب بيان ميگردد كه گويي از يك گذشته دور سخن گفته ميشود (ما در اينجا نميخواهيم درباره اين مسائل بحث و اظهار نظر كنيم. علاقهمندان ميتوانند به كتاب آقاي آشتياني، صفحه 31 مراجعه كنند).
همچنين گفته ميشود روايت خلقت در يك كتاب دوبار آمده است. اين نشان ميدهد كه اينها از دو راوي مختلف است كه در اينجا همزمان با هم تدوين شده است و يا گفته ميشود در سفر پيدايش هم «الوهيم» وجود دارد و هم «يهوه» (قاموس كتاب مقدس، كه البته نويسندهاي مسيحي دارد، ص 226 و آشتياني، ص 33) و يا گاهي اوقات اسامي اماكني آمده است كه تا زمان فتح كنعان مستعمل نبوده است (قاموس، ص 225). اينها نشان ميدهد كه متن در دوره تاريخي متأخرتري تهيه و تدوين شده است و يا به بعضي از وقايع و اسامي بعد از مرگ موسي اشاره شده است. و يا برخي اشتباهات صريح تاريخي مثلا در كتاب عزرا (صبوريفر، ص 94) و يا كتاب دانيال وجود دارد. به طور مثال در اين كتاب كوروش پس از داريوش به سلطنت ميرسد (آشتياني، ص 228) و يا برخي اشكالات تاريخي در داستان استر كه بخشي از واقعيت را با بخشي از تخيلات و افسانهها مخلوط كرده است (صبوريفر، ص 113) و يا ادبيات كتاب اشعياء سهگانه است و احتمالاً از سوي سه نفر مختلف نوشته شده است (صبوريفر، ص 56) و...
به هر حال وارد اين ريزهكاريها نميشويم. اما در كل، پژوهشگران تاريخي ايرادات زيادي به تلقي رسمي يهوديان از سير تهيه و تدوين كتاب مقدس دارند و ميخواهند به اين جمعبندي برسند كه كتاب مقدس حداقل 1000 سال پس از مرگ نبي تهيه و گردآوري شده است. اما ميليونها نفر يهودي معتقدند اين كتاب همه وحي خداوندي به موسي و انبياء بعدي است كه در همان دوره هم نوشته و تدوين شده است.
به لحاظ محتوي هم طيفي از آراي مختلف به صورت همزمان در اين كتاب وجود دارد. از اشاره به خدايان تا يكتاپرستي خيلي سختگيرانه، از عدم اعتقاد به معاد، تا اشاره به روز مقدر، و تا اشاره به روز جزا به طور مشخص و قيامت به همان شكلي كه در آيين زرتشتي و اسلامي وجود دارد. از خداي ديدني كه همراه با قبيله كوچ ميكند و ميآيد و در خيمهگاه قدم ميزند تا خداي ناديدني و وجود مطلق. از يك شريعتگرايي مطلق تا طرح لذت و شادي به عنوان هدف زندگي. ما هر دو سر اين طيف را در اين كتاب ميبينيم. از كشتار دستهجمعي و خشونت تا مهر و محبت. از فرماليسم افراطي تا «شريعت را بر قلبهاي شما خواهم نوشت»، از جزميت فقهي تا اخلاقگرايي لطيف و انساني، «من از شما محبت ميخواهم نه قرباني»، «دلهاتان را چاك بزنيد» يعني به جاي اين كه سر قربانيها را ببريد سر دلتان را ببريد؛ از ضرورت تبعيت از پادشاهان و دعا براي آنها تا نقد جدي و مستمر آنها و هشدار دادن پياپي و پيشبيني فرجام شوم براي آنها؛ از نبيهاي درباري تا نبيهاي مردمي.
به هر حال ما با يك متن منسجم روبرو نيستيم. تصور كنيد گنجه يا انباري كه امروز در خانهاي وجود داشته باشد و وقتي در آن را باز ميكنيم از سطل و طناب چاه و ميخ طويله و تله موش تا كيس كامپيوتر و دوربين فيلمبرداري و... در آن يافت شود و همه چيز حفظ شده باشد. اين گنجه سيري از زندگي خانوادگي اين خانواده را نشان ميدهد. از زندگي در روستا تا زندگي كنوني. من وقتي كتاب مقدس را باز ميكنم همين احساس را پيدا ميكنم. هيچ چيز دور انداخته نشده و همه چيز در اين گنجه وجود دارد.
يهوديان كتابهاي مهم درجه دومي هم داشته و دارند مثل تلموذ كه پركاربرد و پرنفوذ است. تلموذ (از ريشه تلميذ و تلمذ) و به معني آموزش است. كتاب ديگر قبالاست كه مجموعهاي از كتب عرفاني و تفاسير باطني است (مهمترين كتاب قبالا، زُوهر نام دارد). قبالا به اندازه تلمود كاربرد ندارد. وقتي دوستي يهودي اين كتاب را به من داد كتاب كاملا پيچيده در سلفون بود و گفت فرد بايد 40 ساله و متأهل باشد تا بتواند اين كتاب را بخواند. او بايد مراحلي را طي كرده باشد تا منحرف نشود. (در فرهنگ سنتي اسلامي نيز همين حساسيتها در مورد عرفان، حتي تا چند سال پيش در حوزههاي علميه رواج داشت. آنها به كسي كه بحثهاي عرفاني ميكرد، مشكوك بودند). قبالا به اندازه تلموذ پرنفوذ و پركاربرد نبوده است. هر چند بر نخبگان بسيار تأثير ميگذاشته است.
تلمود تركيبي از ميشناها و گماراهاست. ميشنا از شينا به معني آموزش از راه تكرار كردن است (در عربي نيز ثاني و تثنيه اشاره به دو و دو بار دارد). ميشناها عمدتا متعلق به دوران تبعيد و پس از آن هستند. در اين دوران يهوديان جلساتي داشتند به نام كنيسه كه لغتي يوناني و به معني جلسه و مجمع است. در اين جلسات تورات ميخواندند و راجع به آن بحث ميكردند. در آن جا نماز نيز ميخواندند و دعا ميكردند و كمكم كنيسه تبديل به معبد و مسجد ميشود. ميشناها حاصل اين بحثهاست. اينها بحثهاي حوزه علميهاي يهوديان است. و بيشتر شامل احكام و فقه و مختصري هم اخلاق و... است كه از قرن دوم ميلادي به زبان عبري تدوين ميشود. در قرائت رسمي يهوديان به ميشناها تورات شفاهي گفته ميشود. تورات دستورات مكتوب موسي و تلموذ دستورات شفاهي اوست كه به يوشع گفته است و پس از او نيز نسل اندر نسل به نبيها و بعد روحانيون منتقل شده است.
تلمود به لحاظ تاريخي 1500 سال پس از موسي نوشته شده است. اينها بحثهاي علماي يهودي است كه بيشتر هم فقهي است. در گماراها (از گاما يعني كامل كردن؛ به معناي متمم و مكمل) در شرح و تفسير ميشناها بحث ميشود و سعي ميگردد نظرات مطرح شده در ميشناها به طور استدلالي اثبات شود. همچنين در گمارا روايتي از زندگي قدما، اخلاق و موعظه مطرح ميشود. گماراها در كل تلفيقي از مسائل مختلف بوده است. تلموذ مجموعه ميشناها و گماراهاست.
دو نوع گمارا وجود داشته است: گماراي اورشليمي يا فلسطيني و گماراي بابلي. گماراي بابلي 7، 8 برابر گماراي اورشليمي است و 300 سال بعد از گماراي فلسطيني تدوين شده است. بنابراين تلموذ هم كه طرح يكجاي ميشناها و گماراهاست، دو نوع است: تلمود اورشليمي يا فلسطيني و تلمود بابلي. تلمود بين توده مردمان يهودي همسطح تورات و شايد پركاربردتر از آن باشد. تلمود فرهنگسازي فراواني در ميان يهوديان كرده است. تلمود 6 باب دارد كه يك باب آن درباره زراعت است. باب ديگر در مورد جشنها و مراسم مذهبي است. يك باب هم راجع به زنان است كه شامل ازدواج، طلاق و تربيت فرزندان است. يك باب نيز درباره امور جزايي و مدني است. يك باب هم در باره وقف و نذر و قرباني است. و باب آخر درباره طهارت و نجاست است. كتاب «سيري در تلموذ» ميگويد اين باب پيچيدهترين بخش تلموذ است (ص 281). و اين خيلي شبيه فقه مسلمانان است.
تلموذ هم كشكولي است از مسائل مختلف، از مسائل خيلي عرفاني تا امور خيلي خرافي. نويسنده كتاب سيري در تلمود كه خود از خاخامهاي بزرگ، اما روشنفكر يهودي است ميگويد ما گاهي درمورد مسائلي بحث ميكنيم كه هيچ گاه در دنياي واقعي اتفاق نميافتد. (مثل برخي بحثهاي حوزويهاي ما كه مثلا در دهه پنجاه از نحوه عبادت در قطبين و روش تعيين قبله در ماه بحث ميكردند!). بخش مهمي از تلمود اين مباحث ذهني و انتزاعي و تخيلي است و كشكولي است از مسائل مختلف از جمله طب قديم كه گاه چيزهاي عجيب و غريبي هم در آن آمده است. مثلا استفاده از فضله سگ سفيد و تاپاله گاو و خاك كنار مستراح و... براي درمان برخي بيماريها و چيزهاي عاميانهاي از اين دست. البته در تلموذ برخي آموزههاي مثبت و سازنده اخلاقي و يا قواعد و قوانين حقوقي انساني و مردمي نيز، در كنار مطالب و مواضعي عكس آنها، آمده است.
اختتام تلموذ در قرن 5 ميلادي است با 36 جلد و 6 باب؛ و چون بسيار مفصل است خاخامهاي مختلف در كتابهايي مختصر و فشردهاي از تلمود را تدوين كرده و براي مردم توضيح ميدهند. در تلموذ طعنههاي بسيار توهينآميزي نيز نسبت به مسيح كه به او اعتقاد ندارند، وجود دارد.
اما آنطور كه به نظر ميرسد سير و سرگذشت تلموذ ناگوارتر از سير خود قوم يهود بوده است. و مرتبا از سوي حاكمان و كشيشان مسيحي دستور آتش زدن و جمعآوري آن داده شده است و گاهي اوقات، جاهايي كه به عيسي توهين شده اصلاح و حذف ميشده و اجازه انتشار مييافته است.
معرفي برخي منابع براي مطالعه بيشتر
1- كتاب مقدس (ترجمههاي مختلف)_ توراه (ترجمه ماشاءالله رحمان پورداود _ موسي زرگري _ چاپ 1364 _ انتشارات علمي)
2- قاموس كتاب مقدس _ ترجمه و تأليف مسترهاكس _ انتشارات اساطير _ چاپ 1377
3- گنجينهاي از تلموذ _ دكتر ابراهام كهن _ اميرحسين مهدوي پور _ انتشارات اساطير _ 1382
4- سيري در تلمود _ اشتاين سالتز _ باقرطالبي دارابي _ مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب _ 1382
5 _ تاريخ قوم يهود ( 4 ج) _ ژيلبرت و ليبي كلاپرمن _ مسعود همتي _ سازمان چاپ نيكو _ 1347
6 - تحقيقي در دين يهود _ مهندس جلالالدين آشتياني _ نشر نگارش _ چ 2 _ 1368
7- تاريخ جامع اديان _ جان ناس _ علياصغر حكمت _ انتشارات علمي و فرهنگي _ چ 11 _ 1380
8- روابط ايران و يهود در دوره هخامنشيان _ فرهاد صبوريفر _ نيكتاب _ 85
9- شرق نزديك در تاريخ _ فيليپ خوريحتي _ قمر آريانپور (زرينكوب) _ انتشارات علمي و فرهنگي _ چ 2 _ 1382
10- الواح سومري _ ساموئل كريمر _ داود رسائي _ انتشارات علمي و فرهنگي _ چ 2 _ 1383
11- آئين قبالا، عرفان و فلسفه يهود _ شيوا كاوياني _ انتشارات فراروان _ چ 2 _ 1384
12- تاريخ يهود، مذهب يهود _ اسرائيل شاهاك _ مجيد شريف _ چاپخش _ 1376
13- دين و دولت در اسرائيل _ احمد زيدآبادي _ نشر روزنگار _ 1381
14- فرزندان استر _ به كوشش هومن سرشار _ مهرناز نصريه _ نشر تارنگ _ 1384
برخي ويژگيهاي آئين يهود
_ اوج دوصداييها. شايد اولين نكتهاي كه ما الان به عنوان انسان قرن بيست و يكمي و از بيرون در برخورد با كتاب مقدس يهوديان متوجه ميشويم، اوج دوصداييها در آن است. بلندترين و شديدترين دوصداهايي كه ما در متون مقدس ممكن است ببينيم در كتاب يهوديان است. فرضيه اصلي بحث ما در مورد متون مقدس دوصدايي بودن آنها براي انسان معاصر است. جايي كه اين دو صدا بيشتر از هر جا است، كتاب يهوديان است. شايد دليل اين امر سيرطولاني تكوين اين كتاب و نيز گرايشهاي مختلفي است كه در اين سير مؤثر بودهاند. قبلاً گفتيم مثلا در مورد خدا هم اشاراتي به خداي ديدني و هم تأكيد بر خداي ناديدني وجود دارد. هم خدا واحد است و هم در جاهايي با خدايان مواجه ميشويم. (آشتياني، ص 227). الوهيم اسم جمع (جمع مكسر اِل) است و بايد خدايان ترجمه بشود. اما معمولا به خداوند خدا ترجمه ميشود. جان ناس در كتاب تاريخ اديان ميگويد «الوهيم اسم جمعي براي همه نيروهاي فوق طبيعي» است (ص 487). قوم بنياسرائيل اغلب در همين نوع فرهنگ رشد كردهاند. داستان گوساله سامري كه در تورات و قرآن آمده بيانگر وجود اين استعداد در ميان آن قوم است (در تورات، متفاوت از قرآن گفته ميشود آن گوساله را هارون ساخته است. بر اساس تورات، هارون هم استعداد گرايش به تمثال را دارد). به هر حال ما در اين كتاب هم با خداي متعين و متشخص انسانوار و هم خداي غيرمتعين مواجهايم. يهوه گاه «هست آنكه هست» است، و يا ميگويد: «مرا هرگز نخواهيد ديد» و اين آخرين حد يكتاپرستي و اعتقاد به وجود مطلق و خداي ناديدني است؛ اما از طرف ديگر موسي با هفتاد نفر از يارانش خدا را ميبينند. و يا يهوه در جايي به موسي ميگويد تو از پشت سر مرا خواهي ديد (اينها كاملا با تلقي اساطيري از خداوند همگون است)، و يا خدا نزد ابراهيم ميماند، يا ابراهيم با خدا چانه ميزند، و يا مهمتر از همه ماجراي كشتي يعقوب با خداوند است كه يهوديان امروز قبول ندارند و ميگويند كشتي يعقوب با يكي از فرشتگان خدا بوده است. ولي مترجمان عهد جديد و مسيحيان چون راحتتر با عهد عتيق برخورد ميكنند، آن آيه را به روشني كشتي يعقوب با خدا ترجمه ميكنند. اسرائيل (كه لقب يعقوب، نياكان همه اقوام بنياسرائيل است و اين قوم به همين نام معروف است) يعني كسي كه با خدا كشتي گرفته؛ مبارز با خدا. اما يهوديان، به ويژه متأخرهاشان ميگويند مبارز همراه با خدا. يعني كسي كه همراه با خدا ميجنگيد. و يا ميگويند كسي كه خدا به خاطرش ميجنگد. در حالي كه واژگان كتاب خيلي روشنتر از اينهاست.
و يا در جايي ديگر ميگويد خدا صعود ميكند و بالا ميرود (ما رگهاي از اين تعبير را در قرآن هم داريم، خدايي كه در آسمان است، هبوط انسان، نزول فرشتگان، بالا رفتن عيسي، صعود كلام طيب به سوي خداوند و... ولي در تورات اين رگه پررنگتر و مشخص تر است)، دود از بيني خدا خارج ميشود يا خدا در روز هفتم خلقت استراحت ميكند (يكي از مورخين ميگويد شايد يكي از بزرگترين ابداعات بشر، تعطيلي هفتهاي يك روز است. همان گونه كه مثلا آتش يكي از مهمترين اكتشافات و يا چرخ يكي از مهمترين اختراعات بشر است)، اما هر چه كه بشر نخستين ابداع و اختراع ميكند يك سرمشق ايدهآل اساطيري هم براي آن ميسازد. مثلا در مورد ابداع يك روز تعطيلي ميگويد خداوند هم پس از هفت روز خلقت يك روز استراحت ميكند)، و يا مشعلي در دست راست خداست و يا خداوند لباس سرخي بر تن دارد، و يا صداي رعدآسايي دارد، و يا از برخاستن و فرونشستن خشم خدا سخن گفته ميشود، و يا خدا به فرشتههايش هم اعتماد ندارد، زيرپاي خدا فرشي از ياقوت است، رقابتي بين خدا (يا خدايان) و انسان وجود دارد (در داستان آدم و حوا از قول خداوند آمده كه اگر اينها از ميوههاي ممنوعه بخورند، آگاه و جاودانه و مثل يكي از ما ميشوند. خداوند نميخواهد كه انسان مثل خدا _ يا خدايان و فرشتگان _ جاودانه شود. البته ميتوان با بسياري از اينها برخورد هرمنوتيكي هم كرد. داستان برج بابل هم جلوه ديگري از اين رقابت است. در اساطير گذشته گفته ميشد كه انسانها اين قدر سروصدا ميكنند كه خدايان خسته ميشوند. اين اسطوره، به قول اسطورهشناسان، در تورات ميشكند در اين جا نيز خدا ميآيد و زبانهاي مردم را دگرگون ميكند تا زبان هم را نفهمند كه با هم دست به يكي بكنند و قدرتمند شوند) و... به هر حال در اين كتاب با تصويري نوساني از خداوند روبرو هستيم. دوصدايي كه خيلي با هم فاصله دارد. اما خدايي كه به زمين ميآيد و انتقام ميگيرد، جنگ ميكند و لباس سرخ ميپوشد با خدايي كه «من هستم آنكه هستم» و «مرا هيچ گاه نخواهيد ديد»، فاصله بسيار عظيمي دارد. (البته به تدريج وجه غالب خداي يكتا و ناديدني ميشود).
اين وضعيت با حالت ژلاتيني اديان هندو تفاوت دارد. در آنجا از تمثالپرستي تا وحدت وجود همزمان وجود دارد. و آنها همين حالت را به رسميت ميشناسند و ميگويند اين تمثالپرستي است، اين خداي انسانوار است و اين هم يك اصل واحد فلسفي و يا تلقي وحدت وجودي از خداوند است. ولي اينها با تكلف سعي مي كنند به نحوي اين تنوع را توجيه يكتاپرستانه كنند. بنابراين بايد برخي قسمتها را تكذيب و يا خلاف معناي روشن ظاهرياش توجيه كنند.
اما به لحاظ مضموني و محتوايي تصوير يهوه درتورات و تنخ، تصوير يك رئيس و سردار بزرگ است. در اوستا خدا رئيس بزرگ و پدر آسماني است. خدا، در عهد جديد يك پدر آسماني است و ويژگي رياست را كمتر در او ميبينيم.
در رابطه با معاد همين وضعيت، يعني اوج دوصداييها، را ميبينيم. (صدقيان معاد را قبول ندارند). در برخي جاها به طور مبهم چيزهايي شبه اساطيري مطرح ميشود. در اسطورههاي قديم آتش جداسازنده وجود دارد. در داستان سياوش، او از درون آتشي عبور ميكند تا امتحان صداقت بدهد. و اين خود يك امتحان عملي در نظام حقوقي آن زمان بوده است. آتش طلاسازان هم ناخالصيها را از بين برده و عيار را بالا ميبرد و فلز را خالص ميكند. در قرآن هم آمده است كه همه انسانها بايد وارد جهنم شوند و بعد خدا يكييكي انسانهاي خوب را جدا ميكند. در عهدعتيق هم رگه معادي ضعيفي به اين شكل وجود دارد. در جايي موسي به خدا ميگويد اگر ميخواهي قوم مرا تنبيه كني اسم مرا از دفترت پاك كن، يعني مرا بكش و مرگ به عنوان مجازات مطرح ميشود و يا پاداش انجام دادن ده فرمان طولاني كردن عمر است و نه سعادت اخروي. از طرف ديگر اشاراتي مبهم مثل «روز مقدر» را ميبينيم. و در مواردي هم بسيار روشنتر، از روز جزا يادشده، به ويژه در كتابهاي انبياي متأخرتر و انبياء پس از دوران تبعيد. در مورد بهشت و جهنم نيز همينطور است. گاهي اوقات كاملا زميني است، سرزميني پر از شير و شهد و شراب و گاهي اوقات آسماني. در مورد عبادت و نيايش هم همين دوصدايي مشهود است، ابتدا به شدت روي قربانيها تأكيد ميشود و احكام فراوان و مفصلي درباره انواع قربانيها مطرح ميشود و حتي گاه اشاراتي به قرباني كردن انسان هم مشاهده ميشود (آشتياني، ص 289). از طرف ديگر محبت و خدمت و... به جاي و در برابر قرباني كردن مطرح ميگردد و حتي در جايي ميگويد من نيازمند قربانيهاي شما نيستم. دلهاتان را چاك بزنيد. ما در اين كتاب در موارد مختلفي با دو سر طيف و دو صداي بلند متعارض مواجهايم. اين اوج دوصداييها در متون مقدس است.
همچنان كه در رابطه با هدف زندگي در جايي به رضايت يهوه و در جايي به بيهودگي زندگي اشاره دارد. غزل غزلهاي سليمان ميگويد شادباش و از زندگي لذت ببر. ما هر دو اينها را در كتاب مقدس ميبينيم. و يا در جايي خداوند ميگويد من تا سه، چهار پشت شما را مجازات ميكنم. اما در جاي ديگري ميگويد هيچ فردي نبايد به خاطر ديگري مجازات شود. نه پدر به خاطر پسر، نه پسر به خاطر پدر. البته در همان جا كه مجازات چندنسلي را مطرح ميكند، ادامه ميدهد كه غضب من لحظهاي و رحمت من دائمي است. غضب من چهار پشت شما را ميگيرد و رحمت من هزار پشتتان را. در آنجا هم رحمت بر غضب غلبه دارد. ولي به هر حال تا چهار پشت هم ممكن است به خاطر خطا و گناه اجدادشان مجازات شوند. همچنين يهوه يك جا خداي قوم است و در جايي ديگر خداي همه اقوام. يك جا اگر كسي غير از قبيله لاويها (يا به اصطلاح شيعهها، سيدها و آنهايي كه از نسل خود رسول هستند) كهانت و روحانيت كند حكمش اعدام است، اما در جايي ديگر موسي در مقابل كسي كه ميگويد فلاني فلان نبوت را كرده است، ميگويد اي كاش همه قوم نبوت ميكردند. بايد دقت كرد كه نبوت در آيين يهود، گاه به معناي پيشگويي و كهانت و انجام امور روحانيت است و معنايي عام دارد. به هرحال يكي از مهمترين ويژگيهاي آيين يهود اين است كه دو صدايي بودن متون مقدس، در اين دين در اوج خودش قرار دارد. اما در يك برخورد غيرمؤمنانه و پژوهشگرانه ميتوان صداي بلندتر را در هر موضوعي تعيين كرد. در موضوع زنان ما گهگاه به اين امر خواهيم پرداخت. اما در كل سنتيها در همه موارد با روشنفكرها اختلاف نظر خواهند داشت.
_ قومگرايي بسته، بيگانهستيزي. نوعي قوميتگرايي ديني يا تأكيد بر دين قومي در اين آئين وجود دارد. ما در كتابهاي مقدس يهوديان فاصله زيادي بين دين وقوم نميبينيم. هويت با قوميت خيلي درآميخته است و محصول اين حالت هم نوعي بيگانهستيزي است. دينپژوهان از اين منظر اديان را به سه دسته، انحصارگرا، شمولگرا و تكثرگرا تقسيم ميكنند. دين يهود در اوج انحصارگرايي قرار دارد. شايد يكي از علل آن اين است كه اين دين نخستين دين بزرگ تاريخ است. يعني قبل از آن دين بزرگ و مهم ديگري (حداقل در ميان اقوام سامي) وجود نداشته است. اما در مورد اديان بعدي وضعيت متفاوت است. مثلا عيسي ميگويد من نيامدهام تورات را باطل كنم. آمدهام آن را تقويت و تثبيت كنم. پيامبر اسلام هم دين يهود و مسيحيت را تأييد ميكند (همان طور كه صائبين و مجوس را). شايد بخشي از اين انحصارگرايي به خاطر تقدم تاريخي اين دين باشد. اما علت مهم ديگر هم اين است كه «يهوه» يك خداي قومي است و كتاب مقدس يهوديان كتابي است كه علاوه بر هويت ديني هويت قومي؛ و نه ملي؛ هم در آن به شدت وجود دارد. اوستا شامل آموزههاي يك دين ملي بود. اوپانيشاد و ريگ ودا هم يك ديد ملي داشتند اما تورات و دين يهود كاملا دين قومي است. يهوديان طبق آموزههاي مكرر كتاب مقدسشان خود را قوم برگزيده خداوند ميدانند و تنها ديني است كه تبليغ ندارد. يعني فرد يهودي زاده ميشود نه اينكه به آيين يهود ميگرود. (برخي فرقههاي جديدتر يهودي كه آنها را رفرميست مينامند، و در ايران هم حضور ندارند، عضوگيري را قبول دارند اما بقيه فرق كه در اكثريت كامل هستند، بيولوژي را بر عقيده غالب ميدانند).
سير تاريخي قوم يهود و فشارهاي مداوم بر آنها نيز اين امر را تشديد كرده است. قومي كه در اقليت و تحت فشار مستمر باشد بيشتر به دوران خود فرو ميرود. به هر حال مجموعهاي از علل و دلايل به خودبرتربيني، بسته بودن و بيگانهستيزي و نفرت از بيگانه منجر شده است. در اين رابطه ميتوان به كتاب اسرائيل شاهاك مراجعه كرد كه يك روشنفكر يهودي لاييك شده است. او، اما همچنان به وجود آموزههاي انساني متن مقدس هم اعتقاد دارد و به آنها احترام ميگذارد. اسرائيل شاهاك چون خودش در يك خانواده يهودي متولد شده و رشد كرده است مثالهايي خيلي مشخص و كاملا مستند (همراه با ارجاعات فراوان) ميزند و نفرتي كه در قوم يهود نسبت به سايرين به ويژه مسيحيان وجود دارد، را نشان ميدهد. يهوديان مسيح را قبول ندارند و او را يك نبي دروغين و دجال ميدانند و مسيحيان هم از كلمات توهينآميزي كه آنها به عيسي نسبت دادهاند آگاهي دارند. به همين خاطر در بخش مهمي از تاريخ خصومتهاي شديدي بين آنها وجود داشته است. به اين ترتيب هر چه يهوديان از بيرون تحت فشار قرار گرفتهاند به درون خودشان رفته و به شدت متعصب شدهاند. اين حالت مرتباً هم تبديل به قواعد فقهي گرديده است. البته اين امر تنها در يهوديت تاريخي و متأخر وجود ندارد بلكه جاي پاي آن در سير تكوين كتاب و تاريخ يهوديان كاملا آشكار است. بخش قابل توجهي از تورات شجرهنامه قوم بنياسرائيل است و گاهي حتي آنها را سرشماري و ثبت ميكردهاند كه ببينيد هر يك از قبايل چند نفر عضو دارد. نژاد براي يهوديان بسيار مهم است. در كتاب مقدس يهوديان وقتي درباره ربا بحث ميشود ميگويد از بيگانگان يعني غيريهوديها ميتوان با بيشترين بهره ربا گرفت. قبلا گفتيم كه در اوستا هم اين حكم وجود دارد. در فقه اسلامي، و نه در قرآن، هم رگههايي از اين بحث مشاهده ميشود. هچنين گوشت حيوان مرده (مردار) بر يهوديان حرام است اما ميتوان آن را به بيگانه خوراند يا فروخت. اين نوع مطالب كاملا مرز خودي و غيرخودي را آشكار ميكند.
ابن ميمون كه خود يك فيلسوف يهودي است شديدا ضد بيگانگان است. اسرائيل شاهاك ميگويد: او ضدبيگانگان است، ضدتركان، سياهان، خانهبهدوشان، و آنها را در حد حيوانات ميداند (ص 94). شاهاك از ابنميمون نقل ميكند كه ميتوان كودكان مسيحي را براي بردهفروشي، دزديد (ص 166). اسرائيل شاهاك معتقد است فرهنگ و تربيت تلمودي به گونهاي است كه نوعي نفرتپراكني از بيگانگان را ترويج ميكند، خود او مثالهايي ميزند مانند اينكه اگر از كنار خانه غيريهودي عبور ميكني بايد برايش طلب ويراني كني و يا اگر از كنار پرستشگاه مسيحي يا تمثال مسيح رد ميشوي بايد سه تا تف بيندازي و يا اگر از گورستاني رد ميشوي بايد به مردگان يهودي رحمت و به مردگان غيريهودي لعنت بفرستي (ص 77). او در جاي ديگر يك آموزه تلمودي را ميآورد كه «بيگانگان را نه هل بده و نه از چاه نجات بده». او معتقد است اين جمله تبديل به يك فرهنگ وجودي و عملي شده است. او حتي ميگويد كشتن غيريهودي گناه است اما مجازات ندارد. يا در جاي ديگر ميگويد اگر ديدي كه يك كشتي در حال غرق شدن است، اگر فردي يهودي در آن كشتي باشد بايد نجاتش داد و يا اگر ديواري آوار و خراب شده است، باز اگر فردي يهودي زير آوار مانده است، بايد او را نجات داد. همچنين نقل ميكند كه غذاي عيد يهوديان را نبايد به سگها و بيگانگان داد (ص 234). و يا طبق احكام روز شبات (سبت يا شنبه) كه افراد نبايد دست به هيچ كاري بزنند، اگر جان انسان غيريهودي در خطر باشد، پرستاران و پزشكان يهودي نبايد او را نجات دهند. و يا يكي از دعاهاي «هيجدهدعا»ي يهوديان اين است كه «باشد تا همه مسيحيان نابود شوند.» اسرائيل شاهاك به عنوان يك يهودي لائيكشده و روشنفكر از «ضرورت نقد مذهب و تاريخ يهود و القاي انسانيت به آن» ياد ميكند (ص 190). وي تأكيد ميكند كه نميتوان بيگانهستيزي قوم يهود را به عكسالعمل يهودستيزي تقليل داد، و در مقابل كساني كه استدلال مي كنند اين حالت بيگانهستيزي عكسالعمل وضعيت يهودستيزي است كه يهوديان در آن زندگي كردهاند، به شدت مصر است كه چنين آموزهها و حالاتي برخاسته از متون ديني يهوديان است. او خود براي هر جمله و داعيهاي كه در كتاب مطرح كرده با دقت سعي كرده كه منابع و ارجاعاتش را مطرح كند.
اما اين نوع سخنان و رفتارهايي كه شاهاك نقل ميكند كجا و برخي ديگر از آموزههاي كتاب مقدس كه ميگويد «همنوعت را همچون خودت دوست بدار»، كجا؟ در اين مورد نيز وضعيت دوصدايي به شدت آشكار است. (اسرائيل شاهاك از يكي از خاخامهاي يهودي در مورد همين جمله نقل ميكند كه همنوعت يعني همدينت!). اينها كجا و آنجا كه به شدت دستور ميدهد و تأكيد ميكند كه مزد و اجرت كارگرت را ولو اينكه بيگانه باشد بايد به عدالت و قبل از اين كه عرقش خشك شود، بپردازي؛ كجا؟ اينها كجا و «عدالت بورزيد ولو در رابطه با بيگانگان» و يا «گاو و الاغ گمشده بيگانه و دشمنت را هم بايد به او برگرداني» و يا «چارپاي زيربار مانده دشمن را هم نجات بده»؛ كجا؟!
وقتي كه اين آيات و آموزهها را ولو درباره حيوانات دشمنان و بيگانگان ميبينيم چطور ميتوان نسبت به جان انسان غيريهودي بيتفاوت بود. آيا اينها نيز خود بيانگر اوج دوصدايي در اين آيين نيست؟
زن در آيين يهود
تحليل واژگان
مهمترين واژهاي كه در تورات و به ويژه در داستان خلقت آمده است واژه «ايش» و «ايشاه» است كه اولي مذكر و دومي مؤنث است. ايش يعني: مرد، مذكر، شخص، نفر، كس و شوهر (شبيه من و مانو در آئين هندو). و ايشاه يعني مؤنث ايش، شخص مؤنث.
اين واژه همانگونه كه ميبينيم بار منفي ندارد و مانند واژههايي چون دوتيوم (دوم) در ناميدن زن در ادبيات سانسكريت نيست كه بار منفي داشته باشد.
واژه آدم هم از خاك گرفته شده است؛ خاك سرخ. به اين ترتيب آدم يعني خاكي، برگرفته از خاك. و حوا از ريشه «حي» است يعني زندگي. مرد و زن در ادبيات فارسي هم به همين معناست. مرد از مردن است و زن از زندگي. آدم و حوا هم همين معنا را ميدهند. يهوه ميگويد تو از خاك آمدهاي و به خاك خواهي رفت. يعني تو مردني هستي ولي حوا به معناي زندگي است. در اينجا يك مميزه مثبت براي زنان آمده است، يعني زنان استمرار دارند، اما مردان نابود ميشوند.
بَعَل يعني شوهر. اين كلمه از ريشه بَعْل به معناي مالك و صاحب زمين است. بعل نام يك ايزد است، خداي آفتاب كه ايزد فنيقيها و بعد كنعانيهاست كه در بين كنعانيان جايگزين «ال» خداي خدايان شده است. (ال خود به ئل، اله و الله تبديل ميشود). در كتاب مقدس آمده است كه ايلياي نبي 450 نفر از كاهنان بعل را ميكشد. نام يكي از بتهاي اعراب نيز بعل است. نام بعلبك لبنان هم قبلا شهر شمس بوده است. كنعانيها بعد از جايگزين شدن به جاي فينيقيها خدايان آنها را دوباره چينش ميكنند. در اينجا بعل جاي «ال» را ميگيرد. بعل را بعضيها «بل» ميگويند كه تلفظش به «ال» نزديك است. نام همسر خداي آفتاب عشتاروت است كه خداي ماه است. بعضي هم گفتهاند بعل خداي رعد و طوفان است و نام همسرش كه خواهرش هم هست، «انث» است كه مؤنث و تأنيث هم از اين كلمه گرفته شده است.
جان ناس معتقد است بعل يا بل نام مشترك خدايان فنيقي است. «ال» خداي طوفان و بعل بزرگ است و بقيه بعلها پايينتر قرار ميگيرند. جان ناس مي گويد زوجه «ال»، اشيرات (يا اشراع) است كه كنعانيان آستارته (عشتاروت) و روميها ونوس ميگويند. خواهر «ال» هم «انات» (احتمالا همان «اناث») است. به هر حال او ميگويد: «كنعانيها در سه عيدي كه داشتهاند براي خداي مادينهشان (آستارته) كه داراي قوه روياندن و باروري است مراسم انجام ميدادهاند. آنها او را به صورت زن برهنهاي مجسم ميساختند. اما هميشه براي او رأفت و محبت كه لازمه مادري است قائل نبودند بلكه گاهي هم اين الهه با طغيانها و هيجانهاي شديدي جلوهگر ميشده است كه شمشيري برهنه بر كف سوار بر اسبي بيرون ميتاخته و خلايق را هلاك ميساخته است. زيرا جنس نسوان هم جنبه لطف و رأفت حياتبخش دارند و هم جنبه قهر وغضب مهلك» (ص 503). ما ميتوانيم اين مسئله را به برخي بحثهاي گذشتهمان ارتباط دهيم، به الهه شكتي در هند يا آناهيتا در ايران. قبلا گفتيم كه فمنيستها تلقي كاملا مادرانهاي از زن دارند. اما الهههاي اساطيري، صرفا مادر نيستند و بخش زنانهاي مستقل از وجه مادرانه دارند كه معمولا مثبت نيست. در اينجا نيز عشتاروت هم همين تصوير را دارد.
واژه بعل به صورت بعل به معني شوهر به كار رفته است. و اين شبيه تعبير خانه خداست كه ما در فرهنگ اوستايي هم مشاهده كرديم. از اينجا ديگر فرهنگ مردسالار وارد ميشود يعني نام بعل و ايزد بزرگ بر شوهر گذاشته ميشود. در بين واژههايي كه تاكنون در متون مقدس براي زن بررسي كردهايم، واژه دوتيوم بسيار منفي است و همينطور واژه جه و جهيكا. اخيرا كه من با يك زبانشناس صحبت ميكردم ميگفت واژه جين و جني با واژه زن همريشه هستند. (يعني ج تبديل به ز شده است كه در زبان فارسي ميانه امر رايجي است). به اين ترتيب بار منفي كلمه زن در فرهنگ زرتشتي هم بالا ميرود.
زوگ همان زوج است كه در فرهنگ اسلامي هم وجود دارد. در اينجا هيچ تعبير منفي وجود ندارد.
ميتولوژي آفرينش
اسطوره خلقت در اديان سامي (يهوديت، مسيحيت و اسلام) شباهتهاي زيادي با هم دارد. هر چند تفاوتهاي قابل توجهي نيز بين آنها مشاهده ميشود. ما در بحث از زن، به كل داستان خلقت نميپردازيم. هر چند در جاي خود بحث مهمي است.[3] مثلا اين كه چرا انسان از خاك است؟ چرا انسان همه موجودات را نامگذاري ميكند. و يا تورات مضموني دارد كه بسيار زيباست: «انسان باغبان باغ خداست»، «درخت نيك و بد»، «عصيان آدم و حوا» هم قابل بررسي است. «چرا مار عامل فريب بوده است» (هنوز ابليس وارد فرهنگ تورات نشده است. گفته ميشود كه بعدها در زمان تبعيد يهوديان به بابل و در تعامل با ايرانيان مضمون ابليس هم وارد فرهنگ يهودي ميشود). مسئله پي بردن به برهنگي نيز قابل توجه است، همچنين جايگاه انسان در مجموعه آفرينش. البته در برخي موارد هم نگاهها و تعابير متون مقدس سامي با هم تفاوت دارند. مثلا در تورات (و همين طور در نهجالبلاغه امام علي) فرشتگان برتر از انسان هستند، اما در قرآن اين گونه نيست و فرشتگان براي انسان سجده ميكنند و انسان بالاتر از فرشتگان قرار دارد. .
خلقت انسان از خاك و آب هم اسطورهاي مشترك و مكرر است. در اساطير يوناني هم همين مضمون آمده است. آشتياني ميگويد پرومته با خمير كردن خاك، از گل، انسان اوليه را ساخت و براي او آتش زئوس را كه از آن به سختي محافظت ميشد، از آسمان آورد (آشتياني، عرفان، ج 2، ص 290).
بنابراين ما بيشتر به نكاتي از داستان خلقت (پيدايش، بند 8، آيات 1 تا 24) كه به بحث زن ارتباط دارد، ميپردازيم:
· تقدم و موضوعيت آدم. آدم كه فردي مذكر است سمبل و نماينده نوع انسان است. اول آدم خلق ميشود و بعد از آن يهوه باغ عدن را به آدم ميسپارد، «در آنجا كار كن و زندگي كن و به اين دو درخت نزديك مشو»، «درخت تشخيص نيك و بد» و «درخت حيات». تا اينجا اسمي از همسر آدم نيست. يعني اولين مواجهه خداوند با آدم قبل از پيدايش حوا است.
در اينجا آدم نماينده نوع انسان است. اما مذكر است. يعني خداوند از آدم قبل از پيدايش حوا ميخواهد كه به آن دو درخت نزديك نشود و آدم قبل از خلقت حوا مخاطب نهي خداوند است.
· تنهايي آدم، آفرينش حوا براي آدم. در ادامه داستان يهوه ميگويد كه بايد براي آدم يار مناسبي خلق كنم و اشاره به تنهايي آدم ميشود. در اينجا، شبيه بخشي از فرهنگ زرتشتي، حوا براي آدم است و براي اين كه آدم از تنهايي رهايي يابد خلق ميشود.
· خلقت حوا از دنده آدم (زن همسرشت يا زائده مرد؟). چگونگي خلق حوا در ادامه داستان توضيح داده ميشود. خداوند آدم را خواب ميكند و يكي از دندههاي او را برميدارد و جاي آن را با گوشت پر ميكند و از آن دنده حوا را ميسازد. كلمه عبري كه اشاره به دنده دارد، «صلع» است. مشابه ضلع عربي، به معناي گوشه و زاويه. يعني خداوند از يك گوشه آدم حوا را خلق كرد.
يكي از هموطنان يهودي و صاحب نظر در دين يهود ميگفت در بعضي از متون يهودي داريم كه آدم و حوا دوقلوهاي به هم چسبيده بودند (البته اين تفسير با متن همخواني ندارد). در اين تفسير اسطوره موجود دوجنسيتي كه در برخي اساطير قديم وجود دارد، تجديد حيات كرده است.
كتاب گنجينهاي از تلمود تلقي ديگري از نوع خلقت حوا دارد. اين كتاب مي گويد: «خداوند فرمود من زن را از سر آدم نميآفرينم تا سبكسر نگردد و سر خود را از روي نخوت بالا نگيرد. نه از چشم او تا اين كه بسيار كنجكاو نباشد و نه از گوش او تا استراق سمع نكند و سخنچين نشود. و نه دهان تا آن كه پرحرف و وراج به بار نيايد و نه از دل تا آن كه حسود نشود و نه از دست تا آنكه هرزه دست (كجدست) نشود و نه از پا تا آنكه ولگرد نباشد. من زن را از قسمتي از بدن آدم كه هميشه پوشيده و نهفته است ميآفرينم تا آنكه موجودي محجوب و عفيف به بار آيد (ص 179).
اين تلقي كلاسيك و سنتي از عفاف زن است. خداوند از جاي پوشيدهاي از آدم، حوا را آفريده است تا او نيز همواره «پوشيده و نهفته» باشد.
البته برخي قرائتهاي فمينيستي هم از ميتولوژي خلقت وجود دارد (كه البته من به اين شيوه برخورد با متون معتقد نيستم، هر جند آنها را مفيد ميدانم). طبق اين رويكرد گفته ميشود آدم سمبل نوع انسان است (كه تا اينجا حرف قابل قبولي است و در بسياري از اديان همين گونه است و آدم سمبل نوع آدمي است كه با ادبيات مذكر محور بيان شده است. اما از يك جايي به بعد به نظر ميرسد با فاصلهگيري از ظاهر و مضمون متن، ميگويند:) حوا وجه زنانه درون آدمي است كه ميوه ممنوع را به خورد او ميدهد و انسان را انسان ميكند. اين رويكرد با فاصلهگيري از ظاهر و شاكله متن نميتواند ادامه داستان را توضيح دهد. مثلا ازدواج و بچهدار شدن حوا، بحث مجازات و درد زايمان و تسلط مرد بر زن در خانواده و... چون اگر حوا بخشي از درون مرد باشد، ديگر اين گونه مباحث معناي خودش را از دست ميدهد.
بحث ديگري هم برخي انسانشناسان و اسطورهشناسان دارند كه نمونهاي از آن در كتاب الواح سومري آمده است. در اين كتاب در يك فصل يك اسطوره خلقت در افسانههاي سومري آمده است. برخي از الواح دربرگيرنده اين اسطوره شكسته است و قابل خواندن نيست.
بنابراين نويسنده كتاب قسمتهايي را جا انداخته است. ولي كليت داستان روشن است. داستاني در اين الواح با نام «انكي» و «نين خورسگ» آمده است. انكي ايزد آبهاست و نينخورسگ ايزدبانوي زمين و ايزدبانوي مادر است (ص 122). در آنجا يك بهشت سومري تصوير ميشود. در اين بهشت چهار رودخانه وجود دارد (همانند چهار رود باغ عدن در تورات) و زايمان هم بيدرد است. انكي از خداي خورشيد ميخواهد كه آب شيرين در بياورد. در آن بهشت هشت نوع گياه ميرويد. احتمالا خوردن آن گياهان ممنوع بوده است. انكي يك مشاور و معاون دارد كه گويا آدم دورويي است و باعث ميشود كه او از اين گياهان بخورد. پس از اين كار نينخورسگ يا الهه مادر او را نفرين ميكند و او به شدت بيمار ميشود و سپس نينخورسگ براي اينكه به اصطلاح در رودربايستي خدايان قرار نگيرد فرار ميكند و پنهان ميشود. در آن بهشت روباهي وجود دارد كه ميگويد من نينخورسگ را برميگردانم تا انكي را نجات دهد. هشت عنصر بدن انكي به دليل خوردن هشت گياه بيمار شده بود. يكي از اعضاي بيمار بدن او دنده است. نينخورسگ براي معالجه و نجات هر عضو او يك ايزد يا ايزدبانو خلق ميكند. او براي نجات دنده انكي هم «نينتي» يعني الهه «تي» را ميآفريند. «تي» دو معنا دارد: دنده، حيات. نينتي ايزد دنده و ايزد حياتبخش است.
نويسنده الواح سومري ميگويد من خوشحالم كه يك پدر روحاني نيز به همين نتيجه رسيده است (ص 123). او جملاتي كه بين انكي و نينخورسگ رد و بدل ميشود را نقل ميكند. نينخورسگ ميگويد: از چه رنج ميبري برادر؟
_ دندهام مرا رنج ميدهد.
_ «نينتي» را به خاطر تو زادم، يعني بانوي دنده يا بانوي حياتبخش (ص 127).
در هر حال نينتي دو ويژگي و دو معنا دارد: بانوي دنده و بانوي حياتبخش و اين دو دقيقا در ميتولوژي تورات در ارتباط با حوا آمده است.
· ايشاه (زن، انسان مؤنث). وقتي كه يهوه آدم را ميآفريند او بر تك تك موجودات اسم ميگذارد. گويي فقط انسان است كه قدرت شناخت و آگاهي دارد. انسان است كه ميتواند نماد و نشانه بگذارد و همه را بشناسد. آدم درباره زنش ميگويد «اين است استخواني از استخوانهايم و گوشتي از گوشتم. نام او «ايشاه» باشد چون از «ايش» گرفته شد». به اين ترتيب آدم نام او را ايشاه ميگذارد و هيچ اسم جدا و مستقلي ابداع نميكند. يعني فقط اسم خودش را مؤنث ميكند. اين قسمت از داستان به نظر من كاملا استعداد برداشت فمينيستي دارد. آدم همسرشتي و همذاتي زن و مرد را دراين اسمگذاري كاملا آشكار ميكند. اين موجود اسم جديدي نميخواهد. او خود من است، اما مؤنث. در ادامه داستان آمده است: «به اين سبب است كه مرد از پدر و مادر خود جدا ميشود و به همسر خود مي پيوندد و از آن پس آن دو يكي ميشوند.» به اين ترتيب به عنوان دليلي براي نامگذاري ايشاه به دو موضوع اشاره ميشود. يكبار ميگويد چون استخواني از استخوانهايم و گوشتي از گوشتم است. بار ديگر ميگويد به اين سبب كه مرد از پدر و مادرش جدا ميشود و به همسرش ميپيوندد و آن دو يكي ميشوند (انسان به ياد شعر معروف مولوي ميافتد كه ميگويد: هر كسي كو دور ماند از اصل خويش _ باز جويد روزگار وصل خويش).
در جاي ديگري از كتاب مقدس هم آمده است: «خداوند شما را به يكديگر پيوند زد و شما در نظر او يك تن شديد» (ملاكي _ 2، 15) بنابراين ميبينيم دو جا راجع به زن و شوهر تعبير «يك تن شدن» به كار برده ميشود كه اشاره صريحي به همذاتي و همسرشتي آنهاست. به قول عاميانه ميخواهد بگويد خميرمايه هردوتان يكي است. انگار يك تكه خمير را دو تكه كرده و اين دو را ساختهاند. آنها نيز مجددا به هم ميپيوندند. اين قسمت به نظر من مهمترين بخش از اين اسطوره است كه روشنفكران يهودي ميتوانند آن را مورد اتكاء و بازخواني قرار دهند.
اگر بخواهيم تا اينجا را جمعبندي كنيم ميبينيم مرد از خاك آفريده شده است و مخاطب خداوند است. زن از مرد آفريده شده است و براي مرد. اما به نظر ميرسد در اينجا بحث زن براي مرد، با مضموني كه در بحث از «جهيكا» در بخشي از فرهنگ زرتشتي داشتيم متفاوت است. در آنجا اهورا مزدا ميگفت چون چيزي را پيدا نكردهام كه مرد از طريق آن استمرار و ادامه پيدا كند، به ناچار زن را خلق كردم يعني زن يك شر لازم است. اما اينجا زن را شر خطاب نميكند