به نام خدا دوست همه انسانها
سرشت شيطاني يا چشمانداز نبوت زنان؟
زن در آئين يهود (جلسه سوم)
ويژگيهاي آيين يهود (ادامه)
رسميت نهاد ديني
در اسلام اين رسميت در خود قرآن نيست، هر چند در تاريخ اسلام وجود داشته است. اما در آيين يهوددر خود كتاب مقدس خيلي صريح بيان شده است. شايد اين امر از يك تقسيم كار خيلي ساده شروع شده و بعد خيلي پيچيده شده باشد. در ابتدا هر كس خود براي خود قرباني ميكرده است و، به زبان شريعتي، تخصص وجود نداشته است. اما به تقليد از كنعانيان آنها نيز صاحب كاهن ميشوند (آشتياني، ص 385). ولي كاهنها به تدريج سخنگويان خداوند ميشوند.
اقليتهاي يهودي در ايران كتابهاي درسي ديني دارند كه در يكي از آن كتابها (فرهنگ و بينش يهود جلد دوم چاپ سال 1382)، به آيهاي از تورات، اشاره ميكند كه در آن آيه آمده است: «هر گاه داوري موضوعي براي تو دشوار باشد برخيز و به نزد داور زمان برو و سؤال كن تا تو را در اين موضوع آگاه نمايد. بر طبق تورايي (قانوني) كه فرمان ميدهد و بر اساس حكمي كه به تو ميدهد عمل نما. اگر فردي از آن داور اطاعت ننمايد او را به شدت مجازات ]اعدام، طبق متن تورات[ نما» (ص 22). اين كتاب آدرس آيه فوق را نيز (تثنيه باب 17، آيه 8 تا 12) داده است. اين كتاب درسي ادامه ميدهد: «در اينجا ميبينيم كه تورات هر گونه تخلفي از دستورات سنهدرين (مجمع تحليلكنندگان و تفسيركنندگان توراي شفاهي) را ناروا و قبيح ميشمارد. امروزه اين مرجع ربانوت (مجمع راوها و خاخامها) است كه بايد از دستورات و فتواهاي آنها پيروي كرد» (ص 22). جاي ديگر هم ميگويد: «در تورات نوشته كه نزد داوري كه در آن عصر مرجع تقليد است، فتوا طلب كنيد. و بر پايه همين آيه در هر عصر و دورهاي دستور بتدين ]منادي دين[ آن عصر قوت قانوني دارد و بس» (ص 24). من به آيه آدرس داده شده در تورات مراجعه كردم و ديدم اصلاً بحث فتوا نيست بلكه بحث داوري و يك امر قضايي و حقوقي است. اما به هر حال در يك تفسير رسمي و كلاسيك، نهاد دين يك نهاد رسمي تلقي شده است.
اما در خود كتاب مقدس، رسميت اين نهاد در كتاب لاويان كاملاً تأييد شده است. در عهد جديد هم اين نهاد كليساست ولي به آن شدت و تأكيدي كه در كتاب يهوديان آمده نيست، هر چند در تاريخ چنين شده است.
مجازاتهاي خشن حقوقي و مذهبي
من در كتاب مقدس 8 مجازات مرگ در امور مذهبي ديدهام: قرباني براي غيرخدا، كار در سبت (روز شنبه كه همه كارها تعطيل است اگر كسي كار بكند مجازاتش مرگ است. اين مثل آن است كه بگوييم در مورد روزهخواري مجازاتش اعدام است)، قرباني بچه براي بت، جنگ و كشتار در داخل و خارج از محدوده ارض مقدس (اين احتمالاً به معني كشتار، ياغيگري و ايجاد ناامني اجتماعي است كه در همه نظامهاي حقوقي قديم وجود دارد)، غنيمت گرفتن در موارد منع شده (كه بايد همه چيز نابود شود)، احضاركننده ارواح، جادوگر، كاهني افراد غير از فرزندان هارون،ورود غيرمجاز به خيمه عبادت (در عبادتگاه بخشي است كه كسي نبايد وارد آن شود و خاص كاهن اعظم است كه ظاهراً سالي يك بار وارد آن ميشود).
در قاموس كتاب مقدس هم آمده كه در زمان پادشاهان حبس نبود (ص 699) ولي انواعي از مجازاتها وجود داشت مانند اعدام با خفه كردن، قطعهقطعه كردن، سنگسار، از بلندي انداختن، زندهزنده سوزاندن و... يكي از انواع مجازاتها هم طرد از قوم بوده است (مانند خلع تابعيت ملي از يك شهروند در دوره جديد).
اما سنگسار در رابطه با جرايمي مانند لواط، آميزش با حيوانات، كفرگويي (كه مجازاتش اين بوده كه از بلندي پرتاب بكنند و بعد يكي برود و ظاهراً با سنگ بزرگي به سر او بزند، مثل تير خلاص)، بتپرستي، بيحرمتي به شنبه، نفرين كردن پدر و مادر، زنا با دختر نامزددار، ياغي شدن بر پدر و مادر و... بوده است.
سوختن در آتش را قبلاً در بحث زنان مطرح كرديم، در جرايمي چون همخوابي با دختر و مادرش، فاحشگي دختر كاهن، زناي با محارم و...، اينها حكمش سوزاندن است.
گردن زدن در رابطه با جرايمي چون قتل عمد (در دين يهود اگر كسي قتل عمد انجام دهد بايد حتماً گردنش را زد و ديه ندارد)، ساكنان شهري كه به بتپرستي روي ميآورند و... بوده است.
اما نكته مهمتر كه در يك مرور اجمالي كتاب مقدس يهودي با آن مواجه ميشويم، نوعي قتل عام مقدس است، كه فراتر از جهاد مقدس ميباشد؛ قتل عام همه از جمله زنان و كودكان و حتي حيوانات. اينها را كه ميخوانيم بيشتر به فرهنگ نهفته در رفتاري كه الان اسرائيليها انجام ميدهند، آشنا ميشويم. امروزه مثلاً ميبينيم فردي به سوي سربازان اسرائيلي سنگاندازي كرده است. آنها ميروند خانهاش را، با همه اثاثيه، خراب ميكنند. در اين عمل تناسب بين جرم و مجازات اصلاً رعايت نميشود. اسرائيل شاهاك هم گفته كه برخي خاخامها براي تقويت روحيه نظاميان به سربازخانههاي ارتش اسرائيل ميروند. او برخي نامههاي نظاميان به خاخامها را هم آورده است.
به هر حال، كتاب مقدس در جايي درباره قوانين جنگ ميگويد: «اگر خودشان دروازه را باز كردند، مردم آنجا را اسير كرده و به خدمت خود بگيريد. ولي اگر تسليم نشدند شهر را محاصره كنيد و از بين ببريد ولي زنها و بچهها و گاوها و گوسفندها و هر چه در شهر باشد، ميتوانيد براي خود نگاه داريد. اينها قوانين شهرهاي دوردست است. اما در شهرهاي داخل سرزمين مقدس هيچ كس را نبايد زنده بگذاريد. هر موجود زندهاي را از بين ببريد» (سفر تثنيه، 20، 19). و يا در جاي ديگر در رابطه با حمله به اريحا ميگويد چيزي غنيمت نگيريد و سپس ادامه ميدهد: «اما بنياسرائيل مرتكب گناه شدند. عخان اموالي را به غنيمت گرفت... اين شخص كه مال حرامشده دزديده است با خانوادهاش و هر چه كه دارد سوخته و نابود شود. زيرا عهد مرا شكسته است... آنها او را با آن اموال و با پسران و دخترانش و گاوها و گوسفندها و هر چه كه داشت به دره عخور بردند و سنگسار كردند و بعد بدنهايشان را سوزاندند. بدين ترتيب خشم خداوند فرونشست» (تثنيه، 5، 23 تا 26). و يا جاي ديگر ميگويد كه «سپاه اسرائيل تمام مردان، زنان، اطفال و حتي حيوانات قبيله بنيامين را كشتند ]قوم بنيامين يكي از اقوام 12گانه خود بنياسرائيل است[ و همه شهرها و دهكدههاي آنان را سوزاندند» ]زيرا برخي مردان قبيله به همسر يك مهمان تجاوز كرده بودند[ (داوران، 30، 28؛ همان، 21، 3) و در جاي ديگر ميگويد: «خداوند ميفرمايد من مردم عماليق را مجازات خواهم كرد. زيرا وقتي قوم اسرائيل را از مصر بيرون آوردم نگذاشتند از ميان سرزمينشان عبور كنند. حالا برو و مردم عماليق را قتل عام كن و به آنها رحم نكن. بلكه زن و مرد و طفل شيرخواره، گاو و گوسفند و شتر و الاغ، همه را نابود كن... اما شائول و كاهنانش برخلاف دستور خداوند بهترين گاوها و گوسفندها و چاقترين برهها را زنده نگاه داشتند... خداوند فرمود متأسفم كه شائول را به پادشاهي برگزيدهام. زيرا از من برگشته و از فرمان من سرپيچي ميكند» (داوران، 10، 3 تا 11). و در جاي ديگر تحت عنوان انتقام از مديانيها آمده است: «تمام مردان مديان در جنگ كشته شدند... سپاه اسرائيل تمام زنها و بچهها را به اسيري گرفته، تمام گلهها و رمهها و اموالشان را غارت كردند. سپس همه شهرها و روستاها و قلعههاي مديان را آتش زدند» (اعداد، 31، 7 تا 12). آيات بعدي ميگويد: «موسي بر فرماندهان سپاه خشم گرفت. از آنها پرسيد چرا زنها را زنده گذاردهايد؟ آنها همان كساني هستند كه قوم اسرائيل را در فغور به بتپرستي كشاندند. و قوم ما را دچار بلا كردند. پس تمامي پسران و زنان شوهردار را بكشيد. دختران باكره را براي خود زنده نگاه داريد.» (اعداد، 31، 15 تا 18). اين حجم از فشار و خشونت متناسب و همسطح با زندگي عشايري و خشونت رايج بين قبايل در آن عصر بوده است كه به تدريج در طول زمان تلطيف ميشود. اما نگاه تند، خشن و سختگيرانه نسبت به اقوام ديگر هم در كتاب و هم در فرهنگ يهوديان باقي ميماند.
آقاي آشتياني در كتابش بحثي تحت عنوان «ترس از خدا»[1] (در صفحات 267 تا 478) دارد. (يهوديان به خاطر هيبت و تقدس يهوه اصلاً نام او را نميبرند و نمينويسند و به جايش سه نقطه ميگذارند). آقاي آشتياني در آنجا فهرست طولاني از اين نوع خشونتورزيها ميآورد. او به افتخار موسي به نابودي شصت شهر در مسير راه و يا به خشم او از بتپرستي بنياسرائيل بعد از اين كه از كوه سينا برميگردد و بتپرستي (گوساله طلايي) آنها را ميبيند اشاره ميكند كه موسي دستور قتل عام صادر ميكند و سه هزار نفر كشته ميشوند. و نيز اشاره ميكند كه حتي گاهي اوقات موسي از يهوه تمنا ميكند كه خشم و غضب نكند. و يا گاه يهوه دستور ميدهد كه اسرائيليان را همانند مرغي به سيخ كشند و كباب كنند.
در كتاب مقدس هم به كرات مباحثي در مورد تهديد به عذاب قوم بنياسرائيل آمده كه عمدتاً هم به شكل تحريك و ايجاد جنگ عليه آنان ميباشد.
به هر حال وجود اين نوع قتل عام مقدس (كه بسيار فراتر از جهاد مذهبي است) و درجه خشونت در آن دوران به حدي است كه ميگويند داوود در ميان اسيران كه رسم بود آنها را كنار هم بخوابانند و همه را بكشند، وقتي دو اسير را ميكشت و يكي را زنده ميگذاشت، همين عمل باعث محبوبيت او ميشود كه آدم عادل و باانصافي است. اينها به هر حال سطح خشونت در آن دوره تاريخي را نشان ميدهد.
اما با وجود همه اين مثالها، اينها يك صداست كه به وضوح از متن شنيده ميشود. اما بيانصافي است كه صداي ديگري هم كه ما از كتاب مقدس ميشنويم مطرح نكنيم. مثلاً اليشيع نبي ميگويد نبايد اسيران جنگي را كشت، و يا در كتاب آمده است شمشيرها به خيش و نيزهها به داس تبديل خواهند شد. ويا همانطور كه دركتاب مقدس هم آمده داوود حق ندارد معبد بيتالمقدس را بنا كند چون داود زياد جنگيده و خون ريخته است و خداوند حتي جنگها و خونهايي كه به خاطر او ريخته شده را نيز دوست ندارد. (تاريخ قوم يهود، ج 1، ص 129). از اين رو داوود صلاحيت تأسيس معبد را ندارد و معبد را فرزند او سليمان، بنا ميكند. سليمان يعني مرد صلح و اورشليم يعني شهر صلح. حتي ميگويند كه طبق دستور او در ساختن معبد نبايد از آهن استفاده شود جون از آهن سلاح هم ساخته ميشود (همان، ص 131).
و يا در جاي ديگر نكتهاي آمده است كه خيلي زيبا و تكاندهنده است. زماني كه فرعون و سپاهيانش پس از عبور موسي و بنياسرائيل، در حال غرق شدن در رود نيل هستند، فرشتگان به سرودخواني و شادي ميپردازند. اما يهوه ميگويد سرود نخوانيد. اينها مخلوقات (دستساختههاي) من هستند كه دارند غرق ميشوند (همان، ص 53). يعني با وجود اين كه معجزه خود خداوند است كه آنها غرق شوند ولي خداوند در مرگشان خوشحالي نميكند و ميگويد به ناچار اين كار را كرده است. اين كجا و آن صدا و قتلعامهاي فراگير كه ميگويد طفل شيرخواره را هم بكشيد، موسي خرده ميگيرد كه چرا زنان را نكشتيد و...؛ كجا؟ اينها با هم خيلي تفاوت دارد و اين دو صداي متفاوت را هر خواننده كتاب به سرعت احساس ميكند. آرمانهاي انساني نهايي و صلح كل دوران ماشيح كه در دوران او بره و گرگ در كنار هم آب خواهند خورد، اشك ديدگان زدوده خواهد شد و...، با اين فرهنگ خشن و بسيار سختگيرانه خوانايي ندارد. البته ميتوان و به غالب وجه صداي بلندتر را هم در يك برخورد پژوهشي و يا تاريخي مشخص كرد.
موعودگرايي (انتظار ماشيح)
براي يهوديان در طول تاريخ سه چيز الهامبخش بوده است: وطن مقدس، تورات و تلمود، و انتظار ظهور ماشيح. آنها هميشه اميدوارند روزي به ارض موعود برگردند. كعبه مسلمانان هميشه دست خودشان بوده است. البته آنها نه تنها ميخواهند كعبهشان دست خودشان باشد بلكه اساساً آنجا را سرزميني كه خداوند به آنها بخشيده و حتماً و به هر شكل بايد در آنجا زندگي كنند، ميدانند. (من از يكي از هموطنان يهودي پرسيدم اين سرزمين كه به لحاظ تاريخي و طبق خود كتاب مقدس متعلق به فلسطينيها بوده است، چگونه شما ميگوييد كه مال ماست؟ او گفت كه اين امر دستور خداوند بوده است و خداوند آن را به ما بخشيده است.) به هر حال اميد بازگشت به سرزميني قومي، براي جماعتي كه در طول تاريخ تحت فشار بوده، و نيز اتكاء و آموزش و هويتسازي مستمر از طريق تورات و تلمود و بالاخره اميد به آيندهاي روشن با ظهور ماشيح كه آنها را بر همه اقوام غلبه ميدهد؛ سازنده هويت تاريخي يهوديان و عامل حفظ دين يهود در طول تاريخ، در همه فراز و نشيبها و رنج و مرارتهاي آن، بوده است.
در ميان يهوديان همواره نوعي رؤياي بازگشت به دوران باشكوه و دوران طلايي داوود و سليمان (كه ستاره داوود هميشه علامت و پرچم آنان بوده است)، وجود داشته و دارد. اعتقاد به ماشيح يا مسيح يكي از اعتقادات 16گانه يهوديان است. ابن ميمون (به تعبير يهوديان، هارامبام) اعتقادات اصلي يهوديان را در 16 اصل دستهبندي كرده كه تاكنون نيز دوام داشته است. مانند اعتقاد به خداوند، معاد، تغييرناپذيري و جاودانگي تورات، برتري موسي و...، يكي هم اعتقاد به ماشيح است كه در آخرالزمان ميآيد. در آخرالزمان جهان دچار لعنت و انتقام خدا (مجازات من) ميشود. قرار است آن موقع يهوديان به يك پيروزي قومي و مذهبي دست پيدا كنند. و اقوام غيريهود «حرمت روز سبت (شنبه) را نگاه خواهند داشت.» و حتي گفته ميشود كه ماشيح يهوديان را سوار ابر بزرگي ميكند و به ارض مقدس ميبرد (تاريخ قوم يهود، ج 3، ص 227). به هر حال «فلسفه تاريخ» يهوديان نگاهي مثبت و اميدوار به آينده دارد. آينده و افق دوردست با نابودي بدكاران و پيروزي نيكان همراه است. در آنجا گرگ و بره در كنار هم خواهند بود و صلح جهاني خواهد آمد.
نظريه سياسي آئين يهود
در اينجا هم ما به خاطر سير طولاني قوم يهود با ابهام و چندگانگي مواجه ميشويم. به طور كلي ميتوان گفت يهوديان طرفدار حكومت و سلطنت يهوه هستند. اما در طول تاريخ، آنها ابتدا يك دموكراسي قبيلهاي دارند (در تاريخ فلسفه سياسي، به اين نوع دموكراسي، دموكراسي بدوي و دموكراسي اوليه گفته ميشود كه در قوم يهود هم وجود داشته است). آنها در ابتدا تفاوت پادشاهي و نبوت را نميدانستهاند (تاريخ قوم يهود، ج2، ص 86) و شموئيل به اكراه براي آنها پادشاه برميگزيند. اما پادشاهان نياز به بيعت مردم دارند (آشتياني، ص 200). ولي روحانيت سعي كرده براي آن توجيه بتراشد (همان، ص 190). و سپس «دولت اول بنياسرائيل» با سلطنت داوود و سليمان به اوج ميرسد. يهوديان آنها را هم نبي و هم پادشاه (ولي بيشتر پادشاه) ميدانند. مثلاً داود بيشتر ملك داوود ناميده ميشود تا نبيداوود. (اما ما در قرآن او را بيشتر نبي ميبينيم تا پادشاه).
بعد دوران تبعيد پيش ميآيد؛ بازگشت از تبعيد و تشكيل «دولت دوم بنياسرائيل» توسط عزراي نبي و... از اين دوره به بعد تعارضي بين نبيهاي مردمي با نبيهاي دولتي و اشراف وجود دارد. در دولت دوم يهود، كاهنان حضور شديدي دارند حتي جان ناس در كتاب تاريخ اديان، از عنوان «دولت كاهني بعد از تبعيد» استفاده ميكند (ص 537) كه در واقع يك دولت ديني است. اما اگر بخواهيم جمعبندي كنيم ميبينيم كه يهوديان بيشتر متمايل به حكومت يهوه هستند و نظريه سياسي متخذ از كتاب مقدس يهوديان، حكومت يهوه است. اما آنها در تاريخ طولانيشان اشكال مختلف سياسي را پذيرفتهاند. ولي آنها را بيشتر تاريخ يهوديت بر يهوديان تحميل كرده است تا خواسته خودشان باشد. در اين تاريخ طولاني، وقتي آنها مقداري قدرت داشتهاند بيشتر متمايل به نظارت مسلطانه بودهاند تا تصدي مديرانه.
در اينجا نوعي تفكيك نهاد دين و دولت ديده ميشود. اما با نگاه نظارتي پررنگ و نگاه مداخلهجويانه مذهبي. در رؤياي زكريا نيز دو شخصيت وجود دارد، حاكم و نبي؛ كتاب زكريا باب 4). اما زكريا درباره مسيح ميگويد او در مقام كاهن و پادشاه حكمراني خواهد كرد.
در اسرائيل هم جدايي دين از دولت وجود دارد. اما به گفته يكي از يهوديان، در اوايل تشكيل اسرائيل بحث سلطنت هم پيش آمد، اما آنها ميگفتند ما كسي را نداريم كه بر ما سلطنت كند، اما وقتي «ماشيح» بيايد، پادشاه ميشود. به قول اين دوست يهودي آنها تئوري سلطنت دارند: پادشاهي «ماشيح» در دوران نجات. وقتي او بيايد به طور مادامالعمر و با اختيار كامل قوانين يهوه را در سلطنتش اجرا ميكند. ولي اكنون آنچه براي آنها مهم است اجراي شريعت است تا اينكه چه كسي حكومت كند.آشتياني هم ميگويد: «سلطنت يهوه هميشه در مركز اعتقادات يهوديان قرار داشته و حكومت مسيح يهوه در كنار سلطنت خدا و به نمايندگي از جانب او شكل گرفته است (تحقيقي در دين مسيح، ص 102).
اما تاريخ يهوديت يك نوع ديالكتيك «در كنار» و «در مقابل» دولتها بودن را نشان ميدهد. آقاي زيدآبادي در كتاب خود معتقد است: نظريه سياسي خاصي از كتاب يهود در نميآيد، كه به نظر من، نظر دقيقي نيست چرا كه به واسطه وسعتي كه در شريعت دين يهود ميبينيم و سختگيري آنها بر اين شريعت و نيز اعتقادشان به اين كه «ماشيح» بيايد و آنها را نجات دهد و احكام دين را پياده كند (شبيه مقدمات بحث ولايت فقيه در بخشي از فرهنگ حوزوي)؛ يعني وقتي قوانين مفصلي وجود دارد و از طرفي هم تأكيد ميشود اين قوانين حتماً بايد اجرا شود؛ از درون آن حكومت ديني بيرون ميآيد و حكومت يهوه تبديل به حكومت ديني ميشود. خود يهوديان خيلي سهل و ساده اين نظريه را ابراز و تأييد ميكنند.
يكي از 18 دعاي يهوديان هم اين است كه «قضات ما را همچون دوران گذشته مجدداً برقرار دار و ناصحين ما را چون آغاز منصوب نما. حاكم و فرمانروا باش ]اينها را خطاب به يهوه ميگويند[، تو مقدسي يهوه كه داوري را دوست ميداري» (آشتياني، ص 466).
اما در دوراني كه آنها در اقليت بودند و در اكثر طول تاريخ يهود آنها تحت تسلط حكومتهاي ديگر زندگي كردهاند. آنها گهگاه شورش هم كردهاند. (شورش مكابيان بسيار معروف است كه حتي در دورهاي حكومت هم ميكنند). اما وجه شورشگري، وجه غالب تاريخ قوم يهود نيست بلكه وجه همزيستي مسالمتآميز و كنار آمدن با حكومتها وجه غالب بوده است. همين نحوه زيست در تلمود هم نفوذ كرده و ضرورت اطاعت از حكومت بارها به صراحت در تلمود آمده است. تلمود در جايي ميگويد كه ذات مقدس (يهوه) فرموده است حتي اگر پادشاه قوانين سختي عليه شما تصويب و اجرا كرد، شما تحمل كنيد، قيام نكنيد. فقط اگر ميخواست قوانين تورات را نقض كند شما اطاعت نكنيد. و جاهايي هم دعا براي پادشاهان غيريهودي توصيه شده است. در تورات هم آمده، هر ياغي بايد اعدام شود. شاه و دولت را همواره دعا كنيد. «اطاعت از پادشاه» تيتر بخشي از كتاب جامعه (باب 8، آيات 2 تا5) است. اينها هم بخش ديگري از نظريه سياسي يهوديت، البته در طول تاريخ، است كه تحت تسلط حكومتهاي ديگر زندگي كردهاند.
ديالكتيك شوم يهودگرايي و يهودستيزي (حكايت سرسختي و ماندگاري)
ديالكتيك تاريخ قوم يهود، ديالكتيك سختگيري در درون (و يا موقعي كه در اكثريت هستند) و سرسختي در موقعي است كه تحت فشار و ظلم هستند؛ يك نوع ديالكتيك خشونت و تهاجم (موقعي كه در اكثريتاند) و شكنجه و تحمل و آوارگي (موقعي كه در اقليتاند)؛ اكثريت سختگير و يك مقدار خشن و اقليت مظلوم و بلاكش؛ حاكم مهاجم، محكوم تحت فشار.
سرنوشت قوم يهود شايد غمبارترين سرنوشت همه اديان باشد. آنها تقريباً هميشه در اقليت بودهاند و هر گاه در اقليت بودهاند يك نوع سختگيري يكتاپرستانه افراطي در درون خودشان داشتهاند. قومگرايي بسته، كافرپنداري ديگران، خودمحوري و خودبرتربيني؛ اينها منجر به تشكيل يك كاست بسته، در خود فرورفتن و عدم پذيرش تكثر گرديده است. در همان اعتقاد نامهشان هم آمده كه موسي بالاترين نبيهاست (البته در ترجمههايي كه گاه در كشورهاي اسلامي كردهاند، ميگويند يكي از بالاترين نبيهاست).
يك نوع بيگانهستيزي و نفرت كه نمونههايش را قبلاً ذكر كردهايم نيز در اين فرهنگ جاري بوده است. حتي جايي آمده زن نبايد هنگام بازگشت از حمام و غسل هيچ مخلوق شيطاني را ببيند و اگر سگ، خوك، الاغ و بيگانه (يعني غيريهودي و كافر) را ببيند بايد برگردد و دوباره غسل كند.[2]
به هر حال حالت در اقليت بودن، يهوديها را در تاريخ، در درون خودشان محبوس كرده و مرموز جلوه داده است. ديگران هم همواره به آنها بدبين بودهاند. در دورهاي هم كه رسانههاي ارتباطي و ارتباطات بسيار كم است، اين حالت بيشتر تشديد ميشود. اما بعدها روشنفكرها و ليبرالهايشان يا به قول خودشان «هسكالاها» (يعني روشنفكرها) ميگويند اين اشتباه است كه خودمان را از ديگران جدا ميكنيم و نبايد ما خودمان را از جامعه جدا كنيم (آنها عقايد خاصي هم داشتهاند مثلاً به رجعت به وطن مقدس، آمدن مسيح و يا اعتبار تلمود اعتقاد ندارند).
به هر حال اين بسته بودن و مرموزيت باعث شايعه و افسانهسازي درباره يهوديان هم ميشده است. يكي از اين افسانهها كه باعث تحريك عوام مسيحي عليه آنها شده، افسانه خونآشامي كودكان مسيحي است: آنها در برخي اعيادشان كودكان مسيحي را ميدزدند و خون آنها را ميآشامند! لوتر در ابتدا از يهوديان دفاع ميكند و حتي رساله «عيسي يهودي زاده شد» را مينويسد. او حتي مينويسد «رفتار با يهوديان مناسب سگهاست نه انسانها.» (تاريخ قوم يهود، ج 3، ص 144) اما بعداً خود او هم ضديهودي ميشود و افسانه خونآشامي و يا افسانهاي مبني بر اينكه يهوديان بيماران مسيحي را مسموم ميكنند، را تكرار ميكند (جان ناس ص 598). اما در مجموع پروتستانها با يهوديان مهربانتر بودهاند تا كاتوليكها.
به هرحال سرنوشت قوم يهود، سرنوشت غمباري بوده؛ فشار، سركوب، شكنجه، قتلعام، تحريم، تبعيد، تفتيش عقايد (اداره تفتيش عقايد شعبهاي از كليساي كاتوليك بوده كه يهوديها مسيحيان منحرف و... را زندهزنده ميسوزاندهاند) و... قوم يهود از قرن 8 تا 11 ميلادي تقريباً در آرامش زندگي ميكردهاند. اما از قرن 11 به بعد آزار و اذيتهاي ديني شروع ميشود. اجبار به تغيير دين، «يا مسيحيت يا اعدام»، تغيير در لباسهايشان (آنها بايد تكههاي زردي را جلو و پشت لباسهايشان بدوزند.)، زندگي در گتوها يا قلعههاي بسته يهودينشين كه آنها حق خروج از آن را نداشتهاند (و مشخص است كه در اين شرايط چه زندگي فقيرانهاي شكل ميگيرد)، جنگهاي صليبي (كه متعصبين مسيحي سر راهشان يهوديها را ميكشتند)، هولوكاست (كه خود واقعيتي مسلم است هر چند ممكن است در آن اغراق شده باشد) و...
در طول تاريخ سه بار يهوديها از سرزمين مقدسشان (در شمال و جنوب) آواره ميشوند. بيتالمقدس چند بار تخريب ميشود كه مهمترين آن سال 168 قبل از ميلاد است كه روميها ميريزند و يهوديها را سر بتپرستي يا اعدام مخير ميكنند. در اينجا يكي از زنان معروف، مثل سميهاي كه در فرهنگ اسلامي است، «حنا» است كه با 7 پسرش كشته ميشود، چرا كه نميپذيرد بتپرست شود. روميان بيتالمقدس را كاملاً تخريب ميكنند و تنها بخشي از ديواره غربي آن باقي ميماند كه هنوز هم وجود دارد. و در طول هزاران سال به قول كتاب تاريخ قوم يهود اين سنگهاي زمخت (ديدار ندبه) را ميليونها بوسه يهوديان تبديل به سنگهاي صيقلي و آينهاي كرده است. (ج 2، ص 176).
تاريخ يهود ديالكتيك شوم يهودگرايي و يهودستيزي است. البته شاهاك ميگويد آزار يهوديان تشديدكننده و نه توليدكننده نفرت ضدمسيحي بوده است. او ميگويد ما بايد يك نوع انسانگرايي را به درون يهوديت تزريق كنيم و قساوت نهفته در آن را بگيريم. اما به هر حال اين ديالكتيك شوم يعني از سويي اينها مرتباً ديگران را كافر و خود را برتر ميدانستند و از سوي ديگر آنها هم به يهوديان حمله ميكردند، و اين دور باطل خشونت عليه يهوديها ادامه داشته و شايد تا جنگهاي جهاني هم تداوم مييابد.
شاهاك معتقد است در دوراني كه يهوديان تحت فشارند و بسته عمل ميكنند، در درون خود بسيار سختگيرند و حتي حكمهاي قتلهاي مذهبي هم اجرا ميشده است (ص 77).
اما در عين حال زندگي در قلعهها يا زندگي بسته باعث شده كه آنها بيش از پيش به آموزش و هويتسازي بپردازند. دوران بسته مثل سلول انفرادي است كه فرد بايد با اميد و دستاويزي اميدواركننده و روحيهبخش خود را زنده نگه دارد. يهوديان هم در «سلول جمعيشان»، با آموزش و هويتسازي، با همياري با همديگر، با اميد به بهبود اوضاع، با اميد به آمدن «ماشيح» زندگيشان را حفظ كردهاند.
در بررسي سير تاريخي قوم يهود بيشتر شاهد سير قومي هستيم تا سير طبقاتي يعني تاريخ يهود را چندان نميتوان طبقاتي تحليل كرد. طبقات در بين آنها بيشتر عمودي است تا افقي.
دين يهود بنا به شرايط تاريخياش دولتسازي نكرده است (اسلام چون در يك جامعه بسيار عقبمانده و ابتدايي، به لحاظ سياسي، ظهور كرده، خود رأساً دولتسازي و سپس تمدنسازي كرده است. و يا مسيح در يك دولت بزرگ، در امپراطوري روم، رشد و فعاليت كرده است.) اما يهوديها در حوزههاي اقتصادي و مديريتي زياد فعاليت كردهاند. همين حالا هم آنها جزء صنعتگران موفق در جامعه ما هستند. يهوديان در طول تاريخ مديراني قوي بودهاند كه پستهاي مهم و بالايي در حكومتها داشتهاند. پزشك، مشاور اعظم اقتصادي و... آنها در حوزههاي مختلف فعاليتهاي اقتصادي (از جمله در تجارت برده) به شدت فعال بودهاند.
اما تلمود يك روحيه شديد ضدعلم و ضدفلسفه[3] دارد و مورخين بيطرف معمولاً ميگويند تا قرون جديد يهوديان اساساً به كتابهايي غير از كتاب دينيشان اهميتي قائل نبودهاند. اما در دوران جديد فضا باز شده و رنسانس بزرگترين خدمت را ميكند و يهوديان به تدريج در علوم جديد وارد ميشوند. اما در گذشته نيز، نه در بين عوام، بلكه در نخبگان يهودي ما نقشآفرينيهايي حتي در حوزه فلسفه هم ميبينيم. جان ناس در اين رابطه به ابنجبروت، ابن عزرا، يهودا هالوي و ابن ميمون، اشاره ميكند. (ص 563) هارامبام (يا ابنميمون) به تلفيق عقل و وحي معتقد است و معجزات انبياء را تأويل ميكند. حتي يكي از شعراي عرب در رابطه با «ابنميمون» كه پزشك پادشاه اسلامي بوده، ميگويد كه اگر ماه هم بخواهد لكههاي صورتش را اصلاح كند، ابنميمون ميتواند اين كار را بكند!
در دوران جديد هم ما با بسياري از دانشمندان يهودي مواجهيم يعني اين فشارها باعث شده كه يهوديان دراقتصاد، مديريت و بعداً در دوران جديد در علم (مانند انيشتين و...) به شكوفايي برسند.
نكته ديگر در ادامه تاريخ سياسي يهود برخورد مصلحتانديشانه است كه ميتوانيم با الهام از خود كتاب مقدس آن را برخورد يعقوبانه بناميم. يك نوع تدبير، فرصتطلبي و گاه حيلهگري در اين تاريخ ديده ميشود. خيلي جاها آنها مباشر بودهاند، مثلاً در لهستان. يكي از دلايلي كه لهستانيها خيلي ضديهود بودهاند اين است كه آنها غالباً مباشر اربابان بودهاند و در واقع واسطه ظلمي بودهاند كه فئودالها ميكردهاند. و يا در قزاقستان، آنها مباشر حاكمان بودهاند، قزاقها خيلي خشونت عليه يهوديان به كار ميبردند. خود يهوديها ميگويند با توجه به اين كه ما با سواد و مدير بودهايم، حاكمان كسي بجز ما را نداشتهاند و به ناچار ما را مباشر كردهاند. در جاهايي هم آنها با مهاجمان همكاري كردهاند مثلاً در رابطه با برخورد مثبتي كه كورش با يهوديان دارد در كتاب «روابط ايران و يهود در دوره هخامنشيان» آمده كه كمك كورش به يهوديان احتمالاً به خاطر خدمات يهوديان به او در فتح بابل بوده است (ص 67). و يا اسكندر براي جنگ با مصريان از سرزمين يهودا و اسرائيل سپاهي جمعآوري ميكند (ص 149). و يا اشاره ميشود به شورش سامريان و اينكه آنها سركوب ميشوند و چند ايالت به يهوديان واگذار ميشود. (ص 149). به هر حال قومي كه در اقليت بوده و خودش را هم برتر ميديده، به طور طبيعي چنين فكر ميكرده كه هر طرف كه با طرف ديگر برخورد كند و هر يك بر ديگري غلبه كند به نفع ماست (ز هر طرف شود كشته به نفع اسلام است!). تا حدي ما اين برخورد يعقوبانه را در رفتار سياسي قوم يهود در مقاطع زيادي از طول تاريخ ميبينيم.
اگر بخواهيم جمعبندي كنيم سركوب،شكنجه، آوارگي و سرگرداني ويژگي بارز تاريخ طولاني و غمبار قوم يهود است.
سازماندهي و داشتن محصول جمعي فكري
اين خصيصه را ما در فرهنگ و تمدن اسلامي نداريم، (حداقل من نديدهام، مثلاً عدهاي از علما و فقها و ... با هم كار جمعي بكنند. در يهوديت ترجمه هفتادي را داريم. آن هفتاد نفر (هر چند ممكن است در اين عدد مقداري غلو و اسطورهسازي هم شده باشد. اما اصل اين ماجرا واقعيتي است كه در يك كار جمعي اولين بار تورات به زبان يوناني ترجمه ميشود (و از آنجا به لاتين و ديگر زبانها). ميشناها، گمارها و تلمود كه از تلفيق اينها تشكيل ميشود هم در برگيرنده آراي جمعي است. البته اين جمع همزمان نبودهاند. بلكه بعداً افرادي آنها را جمعآوري كرده و به تدريج علماي ديگر هم وارد بحث شده و مرتباً آراي خود را به اين مجموعه افزودهاند. شايد آراي 150 عالم يهودي در ميشناها آمده باشد. ولي ما در فرهنگ اسلامي تقريباً چنين چيزي نداريم كه در يك مجموعه آثار، مجموعه نظرات علما آمده و به تدريج تكميل شده و نفوذ تودهاي هم پيدا كرده باشد.
همچنين يك حس جمعي براي كارهاي آموزشي و هويتي، براي حفظ بقا و استمرار، در تاريخ يهوديان وجود دارد (كه البته انحصاراً براي مردان و پسران بوده است). تأكيد و تسلسل آموزشي باعث شده كه يهوديان بگويند ما بيسواد نداشتهايم (البته بين مردان). شوراي سنهدرين آموزش تورات و تلمود را بر هر مرد و پسر يهودي واجب ميدانسته است.
نمونه ديگري از كارها و سازماندهيهاي جمعي را ما در مجمع صد وبيست نفره ميبينيم كه در دوره عزراي نبي توانستند تورات را تدوين بكنند. همچنين سنهدرين را داريم كه شوراي داوري و فتوا است. (البته به مرور زمان حكومتها بخش داوري و قضايي، به ويژه مجوز صدور حكم اعدام را از آن گرفتهاند و اين تا حدي مدعاي شاهاك را تأييد ميكند. و بعداً فقط شوراي تفسير و فتوا بودند).[4]
نكته ديگر سازماندهي مردم كل جهان در كنيسههاست كه آنها حق عضويت هم ميپردازند. البته در كل جهان ما بيش از 12، 13 ميليون يهودي نداريم چون يهوديان اعتقاد به تبليغ دين ندارند، نه اشكنازيها نه سافارديها (به جز رفرميستها). مسئله سازماندهي و نوع سازماندهي را كتاب تاريخ قوم يهود (جلد 2، صفحه 130 و 187) بيان كرده است. احكام مجامع فقهي توسط يهوديان، چه يهوديان سرزمين مقدس و چه يهوديان گالوپ، يهودياني كه خارج از وطن مقدس پراكندهاند، ميپذيرند. سنهدرين هم رئيسي به اسم «ناسي» دارد كه در واقع رئيس شوراي مرجعيت است. او در جلسات اين مجمع خود مسئله يا سؤالي را مطرح ميكند و يا موضوع و سؤال توسط خود افراد طرح ميشود و آنها شروع ميكنند به نظر دادن. در نهايت نظرها را جمعبندي ميكنند. جمعبندي هم از جوانترين فرد شروع ميشود يعني او نظر نهايياش را ميدهد و افراد به ترتيب سن نظر نهاييشان را اعلام ميكنند (تا افراد جوانتر تحت تأثير يا رعايت سن و سال نظرات مسنترها قرار نگيرند). سپس نظرات توسط ناسي جمعبندي شده و تبديل به فتوا ميگردد. اين فتوا به تمامي مناطقي كه يهوديان زندگي ميكنند، فرستاده ميشود و همه بايد از آن اطاعت كنند.
به نظر من، اگر بخواهيم با ديد مدرن به اين امر نگاه كنيم، نوعي آموزش نهادهاي مدني و تحزب، خود به خود در فرهنگ يهوديان اتفاق افتاده (در كليساها هم به شكل قويتر). من مقالهاي در مجله نامه تحت عنوان «زمان و زميني براي تمرين نداريم» درباره بحث تحزب نوشتم. در آنجا تفاوت كليسا و مسجد را از اين منظر بررسي كردهام وگفتهام كه آنها به صورت سنتي يك تربيت حزبي و مدني پيدا ميكنند.
نفرت و مصلحت در برخورد با مسيح و مسيحيان
يهوديها عيسي را يك ماشياي دروغين ميدانند و اين خود علت يك نفرت ذاتي است كه آنها به مسيحيت دارند. عمدهترين انتقاداتشان هم اين است كه مسيح خودش را فرزند خدا و جاهايي حتي خود خدا خوانده و اينها شرك است. آنها معتقدند كه جمع مردان خدا به اسم اعظم آشنا هستند و ميتوانند معجزه كنند، شفا بدهند، مرده زنده كنند و...، ولي اجازه ندارند اين كارها را بكنند. عيسي هم اجازه نداشته اين كارها را بكند واز اين امر تخطي كرده است. عيسي برخي اظهارنظرها و اعمال خلاف شريعت يهود داشته و مثلاً بعضي از قوانين سبت را زير پا گذاشته است. در حالي كه نبيهاي پس از موسي فقط حق تفسير، و نه تغيير، شريعت او را دارند. اما مهمترين انتقادشان نداشتن شرايط مسيح بوده است. آنچه در كتاب مقدس يهوديان در باره ماشيح ميبينيم اين است كه وقتي او ميآيد بايستي صلح برقرار شود و فردي از فرزندان داوود، طبق شريعت تورات، حكومت كند و يهوديان را هم از ظلم و ستم نجات دهد...، اما در زندگي عيسي هيچ كدام از اينها اتفاق نميافتد.
آنها در گذشته و در متون خود، مانند تلمود، با غرور و افتخار مرگ مسيح را بر عهده ميگرفتند ولي در كتابهاي متأخرشان انكار ميكنند. البته اين امر بيشتر دلايل سياسي دارد. شاهاك مستنداتش را در پذيرش آورده است اما مثلاً كتاب تاريخ قوم يهود (جلد سوم صفحه 114) ميگويد اصلا دروغ است و روميها عيسي را كشتهاند. ولي فرهنگ متوسط مردم ميگويد خاخامهاي ما متهم كردند و حاكم رومي هم دستور داد كه كشته شود. اين واقعيتي است كه در فيلم مصائب مسيح هم به طور عاطفي نمايش داده شده است (در هنگام نمايش اين فيلم چندين مسيحي در جهان در اثر سكته مردند چرا كه مصائب و شكنجههاي مسيح را خيلي آشكار نشان داده است.) به هر حال اين نفرت در متون قديمي خيلي بيشتر است مثلاً شاهاك آورده كه در تلمود حتي اتهامات جنسي به عيسي زده ميشود و يا مطرح ميشود كه كيفر او در دوزخ اين است كه در حمامي از مدفوع جوشان است.) مصائب و شكنجههاي مسيح را خيلي آشكار ن نمايش داده شده است (در هنگام نمايش اين فيلم چندين مسيحي در جهان در اثر سكتافكنده شود. همچنين به اين حكم اشاره ميكند كه هر نسخه عهد جديد كه به دست هر يهودي افتاد بايد آن را بسوزاند. شاهاك مدعي است كه اين حكم تا روزگار ما لغو نشده و اشاره ميكند روز 23 مارس 1980 صدها نسخه عهد جديد علناً در طي مراسمي در اورشليم و تحت نظارت عاليه «ياد لعاخيم» سوزانده شده است. شاهاك ميگويد اين سازماني مذهبي است كه از كمك مالي وزير مذاهب در اسرائيل هم بهرهمند ميشود. (ص 71).
در طول تاريخ، همان طور كه قبلاً عنوان شد، يهوديان در دعاهايشان براي خانههاي مسيحيان طلب ويراني ميكردند و يا به پرستشگاهها و تصوير مسيح بر صليب بايد سه بار تف ميانداختند. همچنين دعايي دارند كه ميگويد: باشد كه همه مسيحيان نابود گردند. آنها مسيح و مسيحيان را يك فرد و فرقه بدعتگذار ميدانند و جاهايي كه نميتوانند اسم ببرند، با تلويح اسم ميبرند. مثلاً شاهاك از تعبير نابودباد عنصر شرير ياد ميكند و ميگويد اينها گاه مجبورند براي چاپ كتابهايشان قطعات توهينآميز را حذف كنند. (ص 179).
در طول تاريخ هم اين ديالكتيك نفرت و خشونت عمل كرده و فشار بر يهوديان عمدتاً توسط مسيحيان بوده است. مواجهه و انتخاب بين دو شعار «يا مرگ يا مسيحي»، مصادره اموال، شكنجه، مرگ، تفتيش عقايد، تحقير، زندگي در گتوها و... بخشي از برخورد مسيحيان با يهوديان بوده است. البته گاهي پادشاهاني كه روشنفكرتر بودند، و يا بنا به تحليل تاريخ قوم يهود، دوست داشتند يهوديها باشند تا از آنها بتوانند ماليات بگيرند، از آنها حمايت كرده و ايشان را حفظ كردهاند. ولي يهودكشي و نسل كشي هم خيلي زياد بوده است. كشتار يهوديان توسط صليبيان سر راهشان براي جنگ مسلمانان (اين كشتار وحشيانه تا آنجا بود كه زن و دخترانشان را مجبور به خودكشي ميكردند يا ميكشتند و بعد خودشان خودكشي ميكردند). اينها صحنههايي است كه در تاريخ فراوان است.
به نظر يهوديان هم كليسا، بتكده است و هيچ يهودي نبايد پايش را به كليسا بگذارد. اعتقاد به تثليث و تجسد و فرزند خدا و يا خدا بودن مسيح يك نوع شرك است كه در قرآن هم اين موارد آمده است.
زندگي يهوديان در جوامع اسلامي
قرآن يهوديت را به رسميت شناخته و حتي برخلاف امر مشهور، شريعت آنها را نسخ نكرده و حتي آيهاي وجود دارد كه پيغمبر ميگويد در حالي كه تورات بين شما وجود دارد چرا آمدهايد و از من حكم ميخواهيد. (آيه 43 از سوره مائده). همچنين قرآن بارها اعلام ميكند كه قرآن تأييد كننده تورات است (مانند آل عمران، 50 و صف، 6) و تورات را حاوي هدايت و نور ميداند (مائده، 44) و يهوديان را دعوت به انجام و اجراي آموزههاي تورات ميكند. (مائده، 8) و به آنها وعده رفاه و بركت در صورت عمل به تورات ميدهد. (مائده، 66).
پيامبر اسلام توقع داشته يهوديان از او حمايت كنند (البته مسلمانها ميگويند يهوديان چون شنيده بودندكه پيامبري در عربستان ظهور خواهد كرد به آنجا آمده بودند ولي مستندات تاريخي نشان ميدهد عدهاي از يهوديان وقتي در تبعيدگاه مصر، بعد از حمله آشور؛ مورد تجاوز و حمله قرار ميگيرند، به ناچار به عربستان كوچ ميكنند).
برخي از احكام (به ويژه احكام اوليه) اسلامي هم متأثر از آيين يهود است، قبله اول مسلمانان بيتالمقدس است، روزه عاشورا يعني روزه دهم محرم كاملاً منطبق بر آيين يهود بوده است و خيلي تشابهات ديگري كه بايد به طور مستقل به آن پرداخت.[5]
ولي روابط بين پيامبر و مسلمانان با يهوديان به تدريج تيره ميشود. يهوديان بيشتر با مشركان همكاري ميكنند تا با پيامبر و از موضع بالا با پيامبر برخورد ميكنند و پس از چند بار زير پا گذاشتن قراردادها، روابط خصمانه ميشود و منجر به جنگهايي ميگردد كه در تاريخ اسلام بايد به تحليل آنها پرداخت.
قرآن به طور غيرمؤكد، اما به صراحت، اشاره به برگزيدگي قوم بنياسرائيل هم كرده است: و فضلنا هم علي العالمين (سوره جاثيه، آية 16)، فضلتكم علي العالمين (سوره بقره، آيه 47 و 122). در سوره حج آيه 140 و سوره 44 آيه 32 هم جملات مشابهي آمده است. برخي از اين آيات مربوط به قبل از هجرت و برخي بعد از هجرت است. حتي در سال پنجم هجرت هم اين اصطلاح آمده است. مفسران مسلمان دچار مقداري سختي براي توضيح اين تعبير شدهاند. آنها گفتهاند فضلنا هم علي العالمين، برتري داديم بر همه جهانيان؛ يعني جهانيان همدورة خودشان (در حالي كه آياتي كه همين اصطلاح را در رابطه با حوزه مخاطبان پيامبر اسلام آورده، مربوط به همه انسانها و همه دورهها ميدانند).
قرآن به محبت مسيحيان و عداوت يهوديان (در همكاري آنها با مشركين)، نسبت به اسلام و مسلمانها اشاره ميكند و ميگويد دشمنترين قوم با مسلمانان، يهوديان هستند و مسيحيان مهربانترند. اما به صورت پارادوكسيكال و شگفتانگيزي سير تاريخ اين گونه نبوده است و سير تاريخ تمدن اسلامي، تا دوره جديد، نسبت مسلمانان با يهوديان عكس رابطهاي است كه در متن وجود دارد. اگر فقط قرآن را بخوانيم تصور ميكنيم بايد در طول تاريخ رابطه بسيار خصمانهاي بين يهوديان و مسلمانان وجود داشته باشد. اما سير تاريخ چنين نبوده است. (البته در نيم قرن اخير و بعد از تشكيل دولت اسرائيل ميبينيم كه روابط مجدداً مخدوش شده است). اما يهوديان، در طول تاريخ، عمدتاً و عموماً در جوامع اسلامي زندگي راحتتري نسبت به زندگي در جوامع ديگر، بويژه جوامع مسيحي، داشتهاند. در اين رابطه ميتوان به چند نكته توجه كرد:
بخشي از نهضت ترجمه در جوامع اسلامي توسط يهوديان صورت گرفته است و آنها بخشي از مجريان و واسطهگان انتقال فرهنگهاي ديگر از جمله فرهنگ يوناني و فرهنگهاي شرقي به تمدن اسلامي بوددهاند.
آنها خود نيز از تعليم و تمدن اسلامي به شدت بهرهمند و متأثر شدهاند. آراء فلاسفه اسلامي بر آنها تأثير فراوان گذاشته است. همچنين شعر و موسيقي عربي و اسلامي آنها را تحت تأثير قرار داده است، بويژه شعر عربي. چون آنها سابقه شعر گفتن نداشتند و در تمدن اسلامي شروع به شعر گفتن به زبان عبري كردهاند. بسياري از آنها كتابهايشان را به عربي كه زبان تمدن برتر (يعني تمدن اسلامي بود) مينوشتند و بعداً كتابهايشان به عبري ترجمه ميشد.[6] از جمله كتاب هارامبام كه يهوديان او را موساي دوم ميدانند.
به لحاظ سياسي هم آنها گاه نقش پناهنده، گاه نقش همكار و كمكدهنده و نيز گاهي نقش متحد پنهان را براي مسلمانان ايفا كردهاند. و گاه هم مناصب و مقامات بالاي دولتي در كشورها و حكومتهاي اسلامي داشتهاند.
شاهاك به عصر طلايي يهوديان در كشورهاي اسلامي (ص 140)، موقعيت بينظير آنها در عثماني و عصر طلايي اسپانيا بويژه در شعر و فرهنگ اشاره ميكند(ص 154).
آشتياني به تساهل بيشتر مسلمانان با يهوديان بويژه به خاطر قرابت فقهي بيشتر و سوءظن كمتر، اشاره ميكند (ص 147).
جان ناس در رابطه با نسبت يهوديان و مسيحيان با مسلمانان ميگويد كه بين يهوديان و مسيحيان هميشه دشمني خوني وجود داشته اما مسلمانان اگر موافق نبودند، دشمن هم نبودند. (ص 560). او ميگويد مسلمانان در آغاز با يهوديان نيكي كردند و به مسالمت آنها در شام و عراق و فلسطين اشاره ميكند و سپس ميگويد يهوديان جنگجويان عرب را ناجي خود ميدانستند چرا كه آنها را از آزار و عذاب زرتشتيان و مسيحيان خلاصي ميدادند (ص 561). او همچنين به قرابت فراوان فرهنگي، مذهبي و نژادي بين مسلمانان و يهوديان اشاره ميكند. همچنين اصطلاح جاسوسي و همكاري را به كار ميبرد. بعد ميگويد «تجار يهودي در عقب فاتحان مسلمان به ممالك فتح شده درآمده و صاحب ثروت گزاف گشتند.» اما در جاي ديگر ميگويد «با حمله اقوام ترك ]كه احتمالاً منظور سلجوقيان است[ آنها مورد ستم و آزار قرار گرفتند ]البته بعداً برخورد عثمانيها با يهوديها تعريف و تحسين ميشود[. آنها به كشور اسپانيا پناه بردند. سلاطين عرب اسپانيا با آنها به مدارا و مهرباني رفتار ميكردند و در آن كشور عصر جديدي در فلسفه و علم به ظهور آوردند (ص 561).
اما مهمترين منبعي كه نويسندگانش خود يهودي هستند و مؤمنانه به طرح و تحليل يهوديت ميپردازند، «تاريخ قوم يهود» است. جلد دوم اين كتاب ميگويد «حكام مسلمان به مراتب روشنفكرتر و آزادمنشتر از رهبران مسيحي آن زمان بودند يعني يهوديان تحت حكومت مسلمانان با صلح و رفاه زندگي ميكردند.» بعد اشاره ميكند «يهوديان تحت تأثير عشق و علاقه اعراب به شعر و فلسفه قرار گرفتند. قبل از آن يهوديان خيلي كم به شعر و شاعري علاقهمند بودند. (ص 263).
جاي ديگر به آمدن مسلمانان به بابل اشاره ميكند و «آزادي و تمدن و فرهنگي كه ايشان با خود آوردند، به يهوديان كمك كرد تا پيشرفت بيشتري نموده و سعادتمندتر گردند» (ص 266).
همين كتاب، در جلد سوم، در فصلي كه تيتر آن «عصر طلايي در اسپانيا» است (ص 10) اشاره به «صلح و آرامشي كه يهوديان تحت تسلط مسلمين از آن برخوردار بودند»، ميكند (ص 13) و ميگويد «هنگامي كه تعداد زيادي از مردم اسپانيا كيش كاتوليك رومي را پذيرفتند، اذيت و آزار يهوديان شروع شد (ص 14) و ميافزايد: «بسياري از آنها به زور و جبر غسل تعميد گرفته و مسيحي شدند، عدهاي هم به فرانسه و آفريقا گريختند. موقعي كه اعراب شمال آفريقا، اسپانيا را در سال 71 فتح كردند، يهوديان روي آرامش را به خود ديدند. يهوديان حكمرانان جديد را با آغوش باز پذيرفتند و حتي در تسيخير اسپانيا با آنها همكاري كردند». در ادامه ميگويد «اعراب از يهوديان باسوادتر و متمدنتر بودند، آنها به هنر، شعر و موسيقي علاقه داشتند و به زندگي با نظري آزادانه و سهلانگارتر نگاه ميكردند، در نتيجه با يهوديان به ملاطفت و مهرباني برخورد ميكردند. آنها آنان را آزاد گذاشتند كه از قوانين مذهبي خويش پيروي نمايند. به خاطر همين رفتار دوستانه اعراب، بسياري از يهوديان به سوي اسپانيا رهسپار شدند (ص 14).
در جاي ديگر هم ميگويد: يهوديان با ترجمه از زبانهاي مختلف واسطه فرهنگ و تمدن شرق براي اعراب بودند. يهوديان علوم جديد، شعر و فلسفه را از اعراب ياد ميگرفتند (ص 17). و يا ميگويد: «يك يهودي در قرناطه عاليترين مقام دولتي يعني منصب نخستوزيري را دارا شد (ص 22).
همين كتاب ميگويد: «طي مدت 300 سال (يعني تا سال 1380 ميلادي)، اسپانيا بزرگترين و مهمترين مركز مذهب يهودي بود. ]فرقه سافارديها هم از همان جا نشأت ميگيرد[ در حالي كه ديگر كشورهاي اروپايي به زحمت شروع به بيرون آمدن از تاريكي قرون وسطايي نمودند (ص 26). اما در جاي ديگر به فرمانداران جديد عرب و بدرفتاري آنها با يهوديها و مسيحيها اشاره ميكند (ص 36). و ميافزايد جنگهاي اينها به نفع يهوديها شد چون هر دو طرف ميخواستند دوستي يهوديان را جلب كنند (ص 36). بعد ميگويد در جنگهاي صليبي مسيحيان متعصب هزاران يهودي را در سر راه خود به فلسطين بيرحمانه كشتند (ص 38). بعد اشاره ميكند كه يك يهودي خزانهدار رسمي پادشاه اسپانيا و مشاور اقتصادي ميشود. او براي جنگ با مسلمانان پول تهيه ميكند و آنها اعراب را از اسپانيا ميرانند (ص 78). وي همچنين تأكيد ميكند كه بعداً پروتستانها با يهوديها مهربانتر بودند.
همين كتاب در جاي ديگري ميگويد «يكي از كشورهايي كه از بلاي تفتيش عقايد مصون مانده بود، امپراطوري عثماني بود. محيط مهماننواز و آرام تركيه باعث شده بود كه يهوديان اسپانيا و پرتغال به آنجا بروند» (ص 155). ]ظاهراً از اينجاست كه سفاراديها به شرق و بعد به ايران هم ميآيند.[ در اين جا باز به مهرباني و لطف فرمانروايان ترك اشاره و اينكه يهوديها حتي مقام فرمانداري هم ميگيرند (ص 157) و باز در جاي ديگر مطرح ميكند كه «فقط دروازههاي تركيه و فلسطينِ تحت تسلط تركها به روي يهوديان باز بود» (ص 222).
به هر حال مسيحيان و يهوديان در طول تاريخ (حتي تا جنگ جهاني دوم و اردوگاههاي نازي) رابطه خونيني داشتهاند و فرهنگ يهودستيزي هم از دورههاي كهن تا عصر جديد تداوم داشته است.
بحث زن در خانواده (ادامه)
• ازدواج (و زن) درجه دوم (پيلهگش). در آيين يهود، هم در كتاب مقدس و هم در تلمود، يك نوع ازدواج و زن درجة دوم هم وجود دارد. اصطلاح عبرياش پيلهگش است. پيلهگش را در ترجمههاي فارسي به متعه (صيغه) و كنيز ترجمه كردهاند كه البته ترجمه كاملاً دقيقي نيست. اين نوع ازدواج عمدتاً در كتاب مقدس در رابطه با كنيزان است؛ كنيزي كه تبديل به همسر ميشود، ولي خارج از كنيز هم كاربرد دارد. مصداق تاريخياش زنان يعقوب هستند. او چهار زن دارد كه دو نفرشان «ايشاه» و زن اصلياند و دو نفرشان پيلهگشاند يعني زن درجة دوم. ازدواج درجة دوم با ازدواج اصلي يك مقدار فرق دارد. البته اين مسئله با متعه (صيغه) كه در فقه اسلامي و شيعي وجود دارد، فرق دارد. در متعه مسئله زمان، يعني موقت بودن، مسئله اصلي است؛ اما در پيلهگش زمان مطرح نيست.
پيلهگش تعهد مالي ويژه و مهريه خاصي ندارد. اين نوع زنان ارث نميبرند و زن هم جهيزيه نميآورد.[7] و طلاقش هم راحتتر است. مرد با يك مقدار بخشش مال يا هديهاي ميتواند اين زن را رها بكند. اما فرزندانشان فرزند شرعي تلقي ميشوند يعني هيچ تفاوتي با فرزند اصلي ندارند ولي ارث نميبرند. حتي يك جا در كتاب مقدس در رابطه با ابراهيم ميگويد كه بين فرزندان اصلي و فرزندان زن درجة دو هيچ تفاوتي قائل نشد و به همهشان ارث داد. از اين امر به عنوان يك امر مثبت اخلاقي، ولي غيررايج ياد كردهاست. گفته ميشود عزراي نبي اين نوع ازدواج را منسوخ كرده است. اما در تلمود آمده است كه اگر يك زن يهودي براي مرد غيريهودي پيلهگش شود بايد بينياش را بريد تا زيبايياش از بين برود و ديگر نتواند زن غيراصلي فرد غيريهودي بشود. (شاهاك، ص 155)
• برخي اقدامات حمايتي از زوجهاي جوان. به مردي كه تازه ازدواج كرده باشد مدت يك سال از مسائل نظامي معافيت ميدهند. زوجهاي جوان بايد يك سال كنار هم باشند و مرد نبايد به سپاه برود. كدهايش را در «متن بدون تفسير» آوردهايم.
• برخي اقدامات حمايتي از زنان. برخي از اين حمايتها در خود كتاب مقدس صورت گرفته و برخي نيز در طول زمان و به تدريج به وجود آمده است. مثلاً به رسميت شناختن استقلال اقتصادي زنان كه نسبت به برخي آيينهاي ديگر محسوستر، بيشتر و نسبتاً وسيعتر است. سير تلمود (ص 209) به اين امر اشاره كرده است. همچنين در عهد جديد به تكرار آمده است كه زناني در پيرامون عيسي بودند و از او حمايت ميكردند. و برخي نيز از اموال خود به عيسي و شاگردانش كمك ميكردند (لوقا، 8، 3). همين امر نشان ميدهد در آن زمان زنان (كه يهودي بودهاند) استقلال اقتصادي داشته و اجازه و امكان كمك به ديگري از اموال خود را نيز داشتهاند. و يا مثلاً زن بيوه از خانه اخراج نميشود (برخلاف برخي سنن قومي و عرفي) و گفته شده كه زني كه شوهرش فوت كرده بايستي در خانه نگهداري شود و خرجش، تا زماني كه مهريهاش را طلب نكرده، داده شود. و يا ضرورت توافق و اجازة دختر براي ازدواج كه قبلاً اشاره كرديم، خود يك رفرم حمايتي در فرهنگي است كه پدر با دختر چون شيئ برخورد كرده و مي تواند از او به عنوان هديه، فديه و... استفاده كند و حتي او را به كنيزي بفروشد. طبق تلمود اگر پدري دخترش را قبل از بلوغ شوهر دهد، او به هنگام بلوغ، اگر بخواهد خودش ميتواند ازدواج را فسخ كند، بدون آنكه نيازي به طلاق از جانب شوهر باشد. البته ضرورت اجازه پدر براي ازدواج هماكنون نيز در سنت عملي يهوديان وجود دارد، اما بيشتر جنبة عرفي دارد، تا شرعي. و يا پرداخت مهريه به خود دختر (كه در ابتدا به پدر او پرداخت ميشد). و يا تلمود توصيه كرده (البته ممنوع نكرده) كه با دختران نابالغ (و در واقع خردسال) ازدواج صورت نگيرد. بلكه خود او بايد بگويد رضايت دارد كه با چه كسي ازدواج كند.
• طلاق. در قسمتي از تورات و در يك مرحله از زندگي قبيلهاي و كهن و قديمي قوم يهود طلاق بسيار سخت بود. ولي به مرور زمان (من فكر ميكنم در زندگي شهري و بعد از اين كه آنها يكجانشين شدند) آسان ميشود و ميتوان گفت خيلي هم آسان ميشود.
طلاق در يهوديت كاملاً دست مرد است. در كتاب مقدس آمده است: اگر مردي پس از ازدواج با زني به عللي[8] از او راضي نباشد طلاقنامه نوشته و به دستش دهد و او را رها ساز (تثنيه، 24، 1). اصطلاح طلاقنامه هم گِت است (گِت به تركي يعني برو. شايد ريشههاي لغوي مشتركي وجود داشته باشد). در عهد جديد هم اشارهاي به اين امر شده است. در انجيل متي (باب 5، آية 31) از قول عيسي آمده است: «گفته شده است اگر كسي ميخواهد از دست زنش خلاص شود كافي است طلاقنامهاي بنويسد و به او بدهد....». اين آيه نشان ميدهد 1500 سال بعد از موسي، در دوران عيسي، هم گفته ميشود در تورات آمده است كه اگر كسي ميخواهد از دست زنش خلاص شود طلاقنامهاي بنويسد و به دست او بدهد. يعني سهولت و مردانه بودن طلاق در آن زمان هم كاملاً رايج بوده است. اما بعد در استمرار تاريخي و در طول زمان به تدريج اين حوزه وسيع مردانه يك مقدار محدود شده است.
در تلمود در رابطه با «هر چيز ناشايستهاي» كه طبق آن مرد ميتواند زن خود را طلاق بدهد گفته شده برخي از ربيها و خاخامهاي يهودي تصريح كردهاند كه هر چيز ناشايسته يعني فقط زنا.[9] اما كتاب گنجينه تلمود ميگويد تفسير و نظر ديگر كه «نظر اكثريت» هم هست، اين است كه هر چيز ناشايستي، ولو سوزاندن غذا! (ص 185) بعد در ادامه آمده: زني كه از اجراي قوانين تورات سرپيچي كند ازدواجش باطل است و فسخ ميشود و مبلغ كتوبا (يعني عقدنامه) به او تعلق نميگيرد. (ص 186). در اين رابطه مثالهايي هم ميزندكه قابل توجه است. مثلاً اگر بيروسري به ميان مردان برود، در كوچه و بازار پشم بريسد، با هر مردي از روي سبكسري به گفت و گو بپردازد و يا در حضور شوهر والدين او را دشنام دهد (ص 186).
در خود كتاب هم در رابطه با طلاق بحثهاي ديگري هم آمده است مثلاً ميگويد: «اگر مردي به زنش اتهام بزند كه باكره نبوده است پدر و مادردختر بايد مدرك بكارت او را نزد ريشسفيدان شهر بياورند ]اگر ثابت شود كه مرد دروغ گفته[ بايد مرد را شلاق بزنند... و جريمهاي معادل صدمثقال نقره به پدر دختر بپردازد. آن زن همسر وي باقي خواهد ماند و مرد هرگز نبايد او را طلاق دهد. ]يعني اگر يك بار چنين تهمتي بزند ديگر حق طلاق ندارد[ ولي اگر اتهامات مرد حقيقت داشته باشد بايد دختر را سنگسار كنند تا بميرد.» (تثنيه، باب 22، آية 13 تا 21).
در مقالة مقام زن يهودي ص 66 آمده كه ظاهراً همة حقوق در اين مورد ]يعني طلاق[ دست مرد ميباشد... از قرن دهم يك ربي قانوني وضع كرد كه مرد بدون موافقت زنش نميتواند او را طلاق دهد در قرن 11 يك ربي ديگر حكم داد اگر زني از شوهرش نفرت داشته باشد مرد بايد او را طلاق دهد» (ص 67). اينها رفرمهايي است كه به مرور زمان انجام شده است. يهوديها در هر جامعهاي كه زندگي ميكردهاند تحت تأثير فرهنگ و قوانين آن جامعه قوانين خود را كمكم تغيير داده و راههايي براي طلاق گرفتن زنان اما نه به طور مستقيم بلكه از طريق دادگاهها باز كردهاند (مانند عدم نفقه مناسب، عدم انجام وظايف زناشويي، داشتن بيماري نفرتانگيز، نقص بدني و عضوي بزرگ، شغل نفرتآور و...).
همچين در كتاب سير تلمود آمده كه مردي كه ميخواهد به جنگ برود بايد يك طلاقنامة مشروط به زنش بدهد و برود (ص 198). اين هم يك رفرم به نفع زنان است كه صورت گرفته است.
ارث
قبلاً گفتيم يكي از ويژگيهاي آيين يهود نوسان و ابهام در بسياري از مسائل است. شايد ريشه اين امر هم به سير طولاني و تاريخ قديمي و عمر طويل آيين يهوديت برگردد كه باعث شده در اين گنجينه همه چيز يافت بشود. در خود تورات زن ارث نميبرد. فقط پسران ارث ميبرند.[10] نخستزاده پسر هم دو برابر ارث ميبرد. ولي اگر متوفي پسر نداشته باشد دخترانش ارث ميبرند. اگر دختر هم نداشته باشد به برادرهاي متوفي ميرسد. (قاموس، ص 110). اما در جاي ديگري آمده است اگر متوفي مثلاً پسري داشته باشدكه فوت كرده باشد و دختراني هم داشته باشد، ارث در شاخه پسري جريان مييابد. يعني به دختر داده نميشود و در شاخة پسري پيش ميرود ولو دختران آن پسر. بدين ترتيب دخترِ پسر ارث ميبرد ولي دختر خود متوفي ارث نميبرد (سير تلمود، ص 239). اين امر كاملاً نشان از فرهنگي مذكر محور دارد. اما در اين حوزه هم در طول زمان تغييراتي حاصل شده است. يهوديان «سنهدرين» و مجمعهاي قانونگذاري دارند. در آنجا فتواهايي داده ميشود كه براي همة يهوديها لازمالاتباع است. آقاي دكتر حمامي كه مسئول امور ديني انجمن كليميان تهران است ميگفت طبق توافقاتي كه در دهة 50 شده (ظاهراً بر اساس فتواي ربي يوسف كه در تلآويو زندگي ميكند) دختران هم نصف پسران ارث ميبرند. اين قانون ارث اخير تقريباً شبيه قانون مسلمانان است يعني دختر نصف پسر ارث ميبرد. اما در آنجا زن اصلاً ارث نميبرد بلكه مهريهاش را ميگيرد ولي اگر مهرية زن كمتر از حقالارث يك دختر باشد، افزودهاش را به او ميدهند. به اين ترتيب اگر مهريه زن بيشتر از حق ارث يك دختر باشد، زن آن را به طور كامل ميگيرد ولي اگر كمتر باشد، مابهالتفاوت آن تا ارث يك دختر را به او ميپردازند. (البته باز هم فتاواي مختلفي وجود دارد). برخي هم ميگويند دختري كه ازدواج كرده كمتر از دختري كه ازدواج نكرده باشد ارث ميبرد چون او جهيزيه هم برده است.
به هر حال بحث زن در خانواده را جمعبندي كنيم. يك جمعبندي از نگاه نويسنده مقاله مقام زن يهودي نيز در پايان مقالهاش آمده است. وي آنجا، در ابتدا نگاه محورياش را مطرح ميكند و ميگويد: «آنان كه داعيه آزادي زنان را دارند و خواهان تساوي حقوق كاملي هستند تمايزات طبيعي زن و مرد را ناديده ميگيرند.» بعد ميگويد: «شكي نيست كه براي بهبود مقام حقوقي زن در دين يهود بايد برخي تغييرات در قوانين بوجود بيايد.» وي سپس به «اهميت زن به عنوان مربي نسل جوان» تكيه ميكند و بعد تأكيد ميكند «مقام شايسته زن در خانه ماندن ميباشد». و بر «وظيفة زن و نقش پراهميت او در خانه» اصرار ميورزد. اين نكات در مجموع ميتواند خلاصه و جمعبندي ديدگاه آيين يهود در رابطه با زن در خانواده نيز تلقي گردد.
حجاب
آيه روشني در كتاب مقدس يهوديان در رابطه با حجاب مشاهده نميشود، ولي به طور غيرمستقيم اشاراتي وجود دارد. مثلاً در يك جا، يك ماجراي تاريخي را تعريف ميكند و ميگويد: «ربكا با ديدن اسحاق به شتاب از شتر پياده شد و از خادمش پرسيد آن مردي كه از صحرا به استقبال ما ميآيد كيست؟ وي پاسخ داد: اسحاق پسر سرور من است. با شنيدن اين سخن ربكا با روبند خود صورتش را پوشانيد» (پيدايش، باب 24، 64). در اينجا صراحتاً به روبنده و پوشاندن صورت اشاره شده است. منشأ روبند هم بيشتر از مصر است. زنان مصري ظاهراً براي اينكه آفتاب صورتشان را نسوزاند روبند ميزدند و از روبند براي حفظ صورتشان استفاده ميكردند. (قاموس، ص 315)
و يا در تعريف يك واقعه ديگر روبند زدن «تامار» نقل ميشود كه باعث عدم شناسايي او توسط يهودا (پدر شوهرش) ميشود (پيدايش، 38، 14). همچنين در كتاب اشعياء در توصيف زنان اورشليم به «روبند»هاي آنها اشاره ميشود. (اشعياء، 3، 19) و يا غزل غزلهاي سليمان نيز اشارهاي به روبند محبوبهاش ميكند. (غزلغزلها، 4، 1) ولي مستقيماً هيچ حكمي با فعل امر و در رابطه با حجاب نيامده است و در واقع كتاب مقدس به يك سنت رايج جامعه اشاره دارد. اما در سنت عملي آيين يهود و در تلمود شديداً روي حجاب تأكيد شده است
