به نام خدا، دوست همه انسانها
زن در آيين مسيح (جلسه اول)[1]
مسيحيت، دين نخست جهان است و پرشمارترين طرفداران را در كرة خاكي دارد. ديني كه به صورت جنين در درون يهوديت شكل گرفت و از او متولد شد. بند نافش را قطع كرد، رشد نمود، گفتگوي انتقادي با خاندان خود آغازيد و سپس مستقل شد و روي پاي خود ايستاد. از خانوادة خويش جلوتر رفت و بر او برتري يافت و به دين نخست جهان تبديل شد. هر چند پسرعموي قدرتمندي چون اسلام و رقيب جدياي چون آيين هندو و بودا همپاي او در جهان گستردهاند.
شناخت مسيحيت، شناخت يك نحوة دينورزي و نگاه به زندگي و يكي از اجزاء و منابع سازنده بخش مهمي از فرهنگ و زندگي و سياست در جهان است.
اسلام خود را با مسيحيت و يهوديت پيوند داده است. به تأييد انتقادي آموزهها و كتابهايشان پرداخته و رسولانشان را با رسول خود در يك سلك قرار داده و بالاخره آنكه قرآن نيز در انتظار ظهور مسيح است و ظهور او را علامت آخرالزمان ميداند. وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ (و يا يك روايت ديگر لَعَلَمٌ) للسّاعه (سوره زخرف، آيه 61). ظهور مسيح نشانة آخرالزمان و رسيدن ساعه است.
اما بررسي مسيحيت براي من _ منِ نوعي _ به عنوان يك روشنفكر پراكسيسي _ روشنفكري هم دوستدار انديشه و هم اهل عمل و سياست، نه يك پراگماتيست صرف كه تنها به تغيير اجتماعي و عمل سياسي ميانديشد و نه يك فرد تماماً تئوريك و آكادميك كه تنها به معرفت و حقيقت بها ميدهد، بلكه كسي كه به تقرير حقيقت و تقليل مرارت ميانديشد؛ يك تجربه بزرگ است.
مسيحيت، تاريخ مسيحيت، نه سخنان مسيح، يك تجربة تراژيك و قابل تأمل و درسآموز است. چگونه و به چه دليل پرمهرومحبتترين دين، آموزه و آرمان، در بسط تاريخياش؛ به خشنترين، خونريزترين و سبوعانهترين شكنجهگر و مفتش عقيده و زندگي تبديل ميشود؟ (البته در كنار بسط وتحقق انساندوستي، خدمت به همنوع و لطيفترين احساسات و رفتار بشري و يكي از سازندگان زندگي اخلاقي آدمي و تربيتكنندگان انسانهاي روي زمين). چگونه شبان تبديل به قصاب ميشود؟
درسآموزي از اين تجربه، و تحليل و ريشهيابي آن براي همه آرمانخواهان، امري ضروري و مفيد است؛ يك نمونة آموزشي، يك كلاس تاريخي. به قول شريعتي، چرا همة عشقها راستند و همه معشوقها دروغ؟ چرا همة آرمانها دوستداشتنياند، اما دوردستاند و غيرقابل دسترسي؟ و تجسم عملي آرمانها، اگر نگوييم زشتند؛ دلآزارند و آني نيستند كه ما ميخواستيم. آري چرا اين چنين است برادر و خواهر؟
انقلاب ما، به قول مطبوعات و نشريات خارجي، انقلابي به نام خدا بود، براي سعادت انسان. اما اين كه نمايندگان خدا و شبانان او چه به روز مخلوقات خدا آوردهاند را به چشم ديديم. البته اين موضوع را رد نميكنيم كه ما خود سازندگان اوليه اين تاريخ بوديم. مگر همة ما با هم انقلاب نكرديم و همه در يك صف نبوديم؟ پس تنها به انحراف، ارتجاع، انحصارطلبي، پيمانشكني و... نپردازيم، كه البته حق داريم بپردازيم، اما به اشكالات خود و مسيري هم كه آمدهايم بينديشيم و دقيق و عميق آن را مرور كنيم. آيا در آموزههاي ما و در نقشه عملي خودمان نيز اشكالات، ابهامات و تيرگيهايي نبود و بذرهايي براي رويش انحراف وجود نداشت؟ در عمل و رفتارمان چطور؟ در منش و كردارمان چطور؟ جمعبندي كنيم و مرور، اما نه براي مرثيهخواني بلكه براي درسآموزي، براي آينده، تا «باز صفها اشتباه نشود»[2].
تاريخ از مسيح تا مسيحيت، تاريخ بخش مهمي از كليسا، قرون وسطي، جنگهاي صليبي، تفتيش عقايد و شكنجه و آدمسوزي و... نيز ميتواند درسآموز باشد. ما تا اين تاريخ را نخوانده باشيم نميتوانيم با اين سؤال ارتباط برقرار كنيم. از مهربانترين كتاب، خشنترين اعمال بيرون آمده است. چرا؟
چگونه شبان به قصاب مبدل ميشود؟ آيا اين همه، ناشي از يك انحراف است؟ انحرافي چون همه انحرافات ديگر بشري. آيا همه اشكالات ناشي از فريب و توطئه بوده است يا اين كه بذرهايي فاسد اما قابل رويش براي تنبيه و تمشيت، براي شكنجه و تفتيش عقايد، ناخواسته، در جعبه بذرهايمان وجود داشته است؟بنابراين مسئله اصلاح بذر، اصلاح بذر در انديشه و منش و رفتار، نيز يكي از چه بايد كردهاي مهم روشنفكران پراكسيسي، در كنار ديگر وظايفشان، است. البته با اين امر نيز آرماني و رمانتيك برخورد كنيم چون هيچگاه به بذر ناب و خالص نميرسيم. و تا زماني كه انسان ثنوي، انساني كه خير و شر در درونش نهفته است، و تا جامعه ثنوي وجود دارد بذرها در معرض فساد هستند. تنها ميتوان مراقبانهتر و هشيارانهتر به حفظ و رويش و كاشت و برداشت بذرها پرداخت. با اين مقدمة طولاني، بحث زن در آيين مسيحيت را آغاز ميكنيم.
تفاوت سخنان مسيح و آئين مسيحيت
نخستين نكتهاي كه بايد بدان بپردازيم تفاوت «مسيح» و «مسيحيت» است. تفاوت بين «سخنان مسيح» و «آيين مسيحيت». همان تفكيكي كه در ابتداي بحث زرتشت هم مطرح شد و گفتيم كه بايد آموزههاي زرتشت را از آيين زرتشتي تفكيك كنيم. هر چند ردپايي از آنچه در آيين زرتشتي ديديم، در سخنان خود زرتشت هم قابل مشاهده بود. ما اين موضوع را در آيين مسيح نيز پي خواهيم گرفت. به هر حال ما بين سخنان مسيح و آيين مسيحيت تفكيك قائل خواهيم شد. ما اينك با مسيحيتي مواجهيم كه از شخص مسيح آغاز شده، سپس آموزههاي او توسط حواريون و پيروانش بسط پيدا كرده و در كليسا همگاني شده است. در تاريخ حركت كرده و با تمامي تفاوتها و اختلافات دروني، اما، به يك دين واحد و مشترك تبديل گشته است. در ابتدا به عيسي ميپردازيم.
عيسي
عيسي در ادامه نبيهاي مردمي است كه در آيين يهود بررسي كرديم، اما با سطحي متفاوت و كيفيتي ديگرگون. عيسي يعني نجاتدهنده. شكل يونانيشده لفظ عبري «يهوشاعا» (كه كوتاه شدهاش به «يسوع» يا «يشوع» هم معروف است) و به معناي «يهوه نجات و رستگاري است» و يا «يهوه منجي است» ترجمه شده است. (آشتياني، ص 141) يوشع نيز از همين ريشه است (شرق نزديك، ص 169).
در يوناني به «يَزاُوس» و در لاتين به «يَزوس» ترجمه شده است. آواي يزوس كمكم به عيسوس و عيسي نزديك شده است. «مسيح» هم از «مشياح (يا مسياح) گرفته شده است. كلمهاي عبري به معني مسح شده و تطهير شده. (ما در فرهنگ اسلامي زياد اين مفهوم را نداريم. در فرهنگ اسلامي گفته ميشود فرد تبرك شده است يا «نظركرده» است). مسح و تدهين در مراسمي اتفاق ميافتد كه در آن روغني را بر سر امپراتور يا انسانهاي مقدس ميريختند و ميگفتند او تطهير و مقدس و متبرك شده است. مسيح در زبان يوناني به واژه «كريستس» و به لاتين «كريستوس» تبديل شده است.
تاريخ تولد مسيح را از يك تا چهار سال قبل از ميلاد تخمين ميزنند. اين اشكال هم از آنجا نشأت ميگيرد كه تا قرن ششم كليسا تاريخ را به قبل و بعد از مسيحيت تقسيم ميكرد و در آن دوره كه تاريخ مسيحي را متداول كردند، كاهنان در شمارة سالها اشتباه كردند. (جانناس، ص 582). مسيح در يك روايت در سال 27 (تا 29) و در يك روايت ديگر، طبق تاريخ رسمي سال 30 تا 33 به صليب كشيده ميشود.
تاريخ زندگي عيسي تنها در كتب مذهبي آمده و در كتب تاريخي همعصر خود تقريباً درباره آن سكوت شده است. زندگي عيسي در اناجيل هم بسيار فشرده است. از دوران كودكي و نوجواني او تقريباً چيز مهمي ذكر نشده و عمدتاً به آموزههاي مسيح و سرگذشت دو، سه سالي كه دوران بعثت و برانگيختگي مسيح ميباشد، پرداخته شده است. تنها چيزي كه با جزئيات ذكر شده مرگ، ظهور و عروج مسيح است كه به طور مشخص و جزئي در اناجيل نقل گرديده است.
همانطور كه گفتيم كتب همعصر او دربارهاش سكوت كردهاند. تنها در كتابي از يوزخوس كه فردي يهودي بوده، اشاره مبهمي به مسيح شده است. البته در امپراتوري وسيعي كه اعدام در آن امر رايجي است و نحلههاي مختلف فكري و فرقههاي مختلف ديني در آن زندگي ميكنند ياد نكردن از حكايت عيسي چيز غريبي نيست. اما به تدريج در منابع گوناگون از او ياد ميشود. پدر ظاهري عيسي، يوسف نجار و مادرش مريم است. چهار برادر و چند خواهر هم دارد. كاتوليكها آنها را فرزندان يوسف از همسر ديگر يا فرزندان خواهرخوانده مريم ميدانند (جانناس، ص 583).
تولد عيسي، همچون رسولان ديگر همراه با معجزات و پيشگوييهايي است. از جمله توسط يك زن نبيه به نام آنا (حنا) كه تولد او را پيشگويي ميكند يا تني چند از زرتشتيها (مجوسان) از طريق ستارگان از تولد عيسي مطلع ميشوند. اين موضوع در اناجيل آمده كه آنها به ناصره ميروند تا عيسي را زيارت ميكنند. اينها همه روايتهاي مذهبي است. اما همانطور كه گفتيم از كودكي و نوجواني عيسي و كلاً قبل از برانگيختگياش تقريباً چيز مهمي ذكر نشده است. هجرت به بيتاللحم در هنگام سرشماري جمعيت توسط امپراطوري روم و يا بحث و جدل او با فريسيان در اورشليم تنها چيزهاي قابل توجهي است كه از زندگي مسيح نقل شده است.
عيسي احتمالاً در كارگاه نجاري پدرش به نجاري ميپرداخته و همراه خانواده در كنيسه شركت ميكرده و با فريسيان و روحانيت رسمي حشر و نشر داشته است. هر چند گفته ميشود تحت تأثير عقايد يحيي و اسنيها نيز بوده كه بعداً به اين موضوع بيشتر خواهيم پرداخت.
در اناجيل شجرهنامههايي براي عيسي نقل شده كه صحت تاريخي آنها خيلي قابل اعتنا نيست و پژوهشگران تاريخي براي آنها اعتبار زيادي قائل نيستند. چون يوسف فرد گمنامي است و نميتوان نسل او را مثل پادشاهان تا حضرت داود يا حتي حضرت آدم پيگيري كرد. ضمن اين كه در يكي از اين شجرهنامهها سلسله او از طريق ناتان به داود ميرسد و در ديگري از طريق سليمان (آشتياني، ص 404). ضمن آن كه اصلاً ناتان پسر داود نبوده است. همچنين در انجيل متي، عيسي با 44 نسل به داود ميرسد و در انجيل لوقا با 55 نسل. اين نكته نيز نشان ميدهد كه نميتوان انتظار دقت زيادي از اين روايات داشت. البته توضيح كليساي رسمي اين است كه انجيل متي سلسله و نسب عيسي را از طريق يوسف پيگيري كرده است. اين هم شأني ندارد يعني در حالي كه عيسي فرزند يوسف نيست دليلي ندارد نسب عيسي از طريق يوسف، شناسايي و پيگيري شود. و انجيل لوقا از طريق مريم، نسبِ عيسي را پي گرفته و به اين دليل است كه به ناتان رسيده است. اما چون اين شجرهنامه باز هم اسم آخرين نفر را يوسف ذكر كرده است، اين موضوع تفسير فوق را نيز دچار خدشه ميكند. اما در اين رابطه هم ميگويند چون در آن زمان رسم نبوده كه در تبارشناسي افراد، اسم زنها آورده شود به ناچار اسم آخرين نفر را يوسف ذكر كردهاند. ولي بقيه تبار او از مريم است. اين را هم براي توجيه گفتهاند كه شايد خيلي مقبول نباشد.
محل تولد و زندگي عيسي در جليله، در شمال فلسطين است. او در يك آخور، در ناصره، شمال سامره به دنيا ميآيد. ناصره محلي است كه يهوديان آنجا را بيشتر محل خوارج و مرتدين ميشناختند. در آنجا يهوديان اكثريت داشتند اما اكثريتي ضعيف. در آن منطقه معمولاً آشوب و شورش كمتري از مناطق ديگر يهودينشين اتفاق ميافتاد. مردم عموماً يونانيزبان بودند و اقوام مختلف فنيقي، شامي و ديگر اقوام با آنها اختلاط داشتند. حتي در برخي مناطق جليله تعداد يهوديان كمتر از غيريهوديان بود.
عيسي در سيسالگي توسط يحيي تعميد داده ميشود و گفته ميشود كه يك آزمايش 40 روزه هم در صحراي يهود پشت سر ميگذارد و ابليس او را به آزمايش ميگيرد و از او نااميد شده و موقتاً او را ترك ميكند. در سالگرد اين اتفاق، مسيحيان روزهاي 40 روزه ميگيرند.
مدت برانگيختگي و بعثت مسيح را از 6 ماه تا يك سال و تا سه سال نقل كردهاند. البته قرائت رسمي، 3 سال است. چون در اناجيل آمده كه او سه بار در عيد پسح در اورشليم ظهور پيدا كرد.
در اين مدت از او كراماتي سر ميزند. اگر عهد جديد را حتي به صورت تورقي بررسي كنيم مشاهده ميكنيم كه گويي از تار و پودي بافته شده كه تار آن، آموزههاي اخلاقي و آموزههاي ديني مسيح است و پود آن معجزات و كرامات او. عيسي به شفاي جذامي، افليج، ديوانه، نابينا، لال و بيماران مختلف و نيز زنده كردن مرده، راه رفتن روي آب و زياد كردن غذا و شراب براي انبوهي از ميهمانان (تا چهار هزار نفر) دست ميزند. تار و پودي كه گفته شد جا به جا در زندگي او مثل صحنههاي مختلف يك فيلم كه صحنه به صحنه تدوين شده است قابل مشاهده است. يك صحنه از اين كرامات و صحنه ديگر از آموزههاي او.
عمر او كوتاه است. همانطور كه عمر بعثت و برانگيختگي او كوتاه است. او 31 تا 33 سال عمر كرد. يعني در حد جواني يا اوايل ميانسالي. به هر حال در جواني به صليب كشيده شد. عمر برانگيختگي او نيز كوتاه است. حداكثر سه سال. اگر بخواهيم با تاريخ اسلام يا تاريخ زندگي پيامبر منطبق كنيم، گويي پيامبر در همان دوران مكي به نوعي از دنيا برود، يا كشته شود. يعني عيسي فقط مدت كوتاهي از دوران مكي را پشت سر گذاشت.
آموزههايي كه او مطرح ميكنند عمدتاً در كنيسههاست و يا سر بازار، خيابان و بيابان، در كنار جاده و مزارع بيرون شهر. او همراه عدهاي، مرتب از يك منطقه به منطقة ديگر ميرود. آموزههايي را مطرح ميكند و يا عمدتاً دست به كراماتي ميزند.
برخي آموزههاي اساسي عيسي
چند محور اساسي از آموزههاي عيسي را ميتوان به صورت زير برشمرد:
- ملكوت خداوند نزديك است. يك ادبيات اشاتولوژيك يا آخرالزمانشناسي و معادشناختي بر كل گفتار عيسي حاكم است. آخرالزمان و پادشاهي و ملكوت خدا نزديك است، انسانها متحول شويد كه ملكوت خداوند به زودي خواهد آمد. ما همين حالت را در قرآن به اين صورت كه آخرالزمان يا عذاب نزديك است ميبينيم. يكي از ويژگيهاي مشترك عيسي و محمد اين است. آن موقع تصور ميشد كه اين عذاب خيلي نزديك است. ولي چون اين عذاب در كوتاهمدت اتفاق نميافتد، تبصرههايي به آن زده ميشود كه خارج از بحث كنوني ماست. (كساني كه مايلند ميتوانند واژه عذاب را در قرآن جستجو و در باره آن تحقيق كنند). به هرحال نزديكي ملكوت و اين كه ملكوت به نفع ماتمزدهها، تشنگان، گرسنگان، مهربانان، پاكدلان، صلحكنندگان، رحمكنندگان و دارندگان صفات مثبت اخلاقي و انساني است، اين كه در ملكوت افراد واجد آن صفات نجات خواهند يافت و فرمانروايي خواهند كرد؛ محور اصلي آموزههاي عيسي است.
- خداوند پدر آسماني و مظهر عشق و محبت است. كلمهاي كه عيسي براي خدا ميآورد، «اَبّا»ست مثل پاپا به معني پدر. كلمهاي كه معمولاً كودكان براي ناميدن پدر به كار ميبرند. (ارغنون، ص 17). يكي از محورهاي اساسي آموزههاي عيسي نزديكي ملكوت و ديگري پدرآسماني بودن خداوند است.
- اصالت اخلاق و برتري آن بر شريعت و نقد فرماليسم عوام و رياكاري فريسيان. آموزههاي مسيح سرشار از چنين دستوراتي است: ببخشيد تا مورد بخشايش قرار گيريد. بدي را با خوبي جبران كنيد. و در حمله به فريسيان، ميگويد: «باجگيران و فاحشهها قبل از شما وارد بهشت ميشوند. شما نه خود وارد ميشويد و نه ميگذاريد مردم وارد شوند»، ادبيات تندي كه در ادبيات نبيهاي مردمي دوران متأخر قوم يهود هم ديديم. محبت به همسايه بسيار مورد تأكيد است.
- نقطه تأكيد ديگر نوعي نقد شريعت و تقليل و تسهيل شريعت است. عيسي ميگويد باري كه بر دوش شما ميگذارم سبك است. (قرآن نيز ميگويد پيامبر آمده است تا غل و زنجيرها و بارهايي كه بر شماست، بردارد). سبت براي انسان است و شريعت براي انسان است نه انسان براي شريعت. شراب تازه را در مشك كهنه نبايد ريخت.
ميگويند در يك روز شنبه عيسي و يارانش از مزرعهاي عبور ميكردند. ياران او از گندمهاي آنجا ميخورند. فريسيان عصباني ميشوند. در دين يهود مجازات شكستن روزه شنبه، اعدام است. آنها به عيسي حمله ميكنند. عيسي ميگويد شريعت براي انسان است و نه انسان براي شريعت. آيا اگر روز شنبه گاوتان در چالهاي بيفتد آن را بيرون نميآوريد؟ اگر فرزندتان در روز شنبه مريض شود آيا نبايد مداوايش كنيد؟ بعد ميگويد من صاحب شنبهام. اين رفتار و برخي مسائل ديگر هم، فريسيان را تحريك ميكند و فريسيان برافروخته ميشوند.
- او موعود يهود است و پسر خداوند. البته در اين قسمت، اختلافاتي وجود داشت. برخي معتقد بودند كه مسيح، پسر خداوند به مفهومي كه بعداً به صورت كلاسيك جا افتاد، نيست. پسر خداوند بودن امر سادهاي به معناي اين كه همه فرزند خداييم بود، نه به مفهوم بيولوژيك و فيزيولوژيك.
و مسيح گاه خود را مسيح موعود يهود ميخواند. اگر بخواهيم با فرهنگ اسلامي - شيعي بيان كنيم مثل اين است كه او بگويد من مهدي موعودم. براي فهم فرهنگ مسيح گاه ناچاريم واژههايش را دگرگون كنيم تا قابل فهم شود. اگر مسيح را مهدي بخوانيم (البته نميخواهيم بگوييم مسيح، مهدي است) در اين صورت آن را بهتر ميفهميم. اگر به جاي تصليب، بگوييم شهادت در آن صورت براي ما قابلفهمتر ميشود. چون در فرهنگ ما شهادت معني دارد و ما خوب ميتوانيم آن را بفهميم.
داعيه عيسي كه ميگويد من مسيح موعودم و داعيهاي كه، به قول مسيحيت رسمي، ميگويد من پسر خداوند هستم، فريسيان را به شدت تحريك ميكند. از سوي ديگر در جامعه روم، وقتي كسي ميگويد ملكوت خداوند نزديك است يعني اين حكومت ظالم است. اين جمله، خواسته و ناخواسته، يك پيام اجتماعي غيرمستقيم دارد. يعني حكومت وقت را نفي ميكند. اين امر خود ميتواند بذر شورش و عصيان باشد. هر چند به تعبير ويلدورانت مسيح انقلابي نبود، مسيح اصلاحگري بود كه البته نقش انقلابي را ايفا كرد. به اين مبحث بعداً خواهيم پرداخت. به هر حال اين دو مسئله، موجب تحريك فريسيان و عوام از يك سو و تحريك فرماندار رومي از سوي ديگر ميشود. سخنان و برخوردهاي عيسي در اورشليم در هنگام و موعد گردهمايي عمومي از سراسر فلسطين باعث ميشود كه وي مورد حساسيت و مخالفت فريسيان قرار گرفته و سرانجام دستگير شود. البته قضاوت اين كه انگيزة كدام يك از آنان، روميان يا فريسيان، بيشتر بود؛ هنوز هم دشوار است. هنوز هم نميتوان قضاوت دقيق تاريخي كرد. اناجيل رسمي ميگويند فرماندار رومي راضي به اعدام مسيح نبود. اما تاريخ مسيحيت و تاريخ يهود ميگويد فرماندار هم در آن نقش جدي داشت. اين يكي از بحثهايي است كه بعداً به آن خواهيم پرداخت. در هر حال قضاوت جدي و درست درباره اين كه كدام يك انگيزه بيشتري براي اعدام مسيح داشتند، متصور نيست. احتمالاً همان طور كه روايت يهوديان هم ميگويد و اناجيل هم اين را پررنگ كردهاند مسيح تحت محاكمه مذهبي قرار ميگيرد و بعد تحويل روميها داده ميشود. فرماندار روم هم در آن روز خاص كه ميتوانست يك زنداني را عفو كند از مردم عوام يهودي سؤال ميكند كه باراباس يا عيسي؟ مردم ميگويند باراباس. باراباس جزء زلوتها (به معني باغيرتها، كه فداييان يهودي بودند كه عليه امپراطوري مبارزه ميكردند) بود. و مردم هم او را بيشتر دوست داشتند، و برخي نيز ميگويند يك دزد و راهزن بود. به هر حال باراباس عفو و عيسي به صليب كشيده ميشود. آخرين جملات عيسي هم كه اناجيل به زبان اصلي او، يعني آرامي، نقل كردهاند اين است كه خدايا چرا مرا ترك كردي؟. سپس عيسي در مقبرهاي قرار داده ميشود. اما پس از سه روز زنده ميشود و در مقابل زنهايي از پيروانش و سپس حواريونش ظهور ميكند و بعد از 40 روز نيز عروج مينمايد.
عهد جديد، انجيل
در اينجا توضيحي فشرده نيز درباره كتاب و كليساي مسيحيان مطرح ميكنيم. ابتدا به كتاب (انجيل، عهد جديد) ميپردازيم.
اولين نكته فرعي در اين رابطه اين است كه چرا عهد عتيق در كنار عهد جديد آمده است؟ شما اگر كتاب مقدس مسيحيان را نگاه كنيد، ملاحظه خواهيد كرد كه عهد عتيق و جديد در كنار هم آمدهاند. مثل اين كه ما مسلمانان در ابتداي قرآن، تورات و انجيل را هم چاپ كنيد. اگر بخواهيم تاريخ را از آخر به اول بخوانيم و نه از اول به آخر چنين تصوري پيش ميآيد. شايد بتوان علل و دلايل زير را براي اين امر برشمرد:
اولاً مسيحيان خود را يهودي هم ميدانند. اين امر در ابتدا بسيار پررنگتر هم بود. مسيح موعود يهود است و تمام شاگردان و بخش اعظم طرفداران اوليه او يهودي بودند. اما به تدريج غيريهوديها اكثريت پيدا ميكنند و يهوديها تبديل به اقليت و ديگران تبديل به اكثريت ميشوند. اولين چالش و شكاف هم بين اين دو دسته است. آنها در ابتدا در كنيسهها تبليغ ميكردند. ضمن اين كه به تورات هم اعتقاد داشتند و با آيينش هم زندگي ميكردند. حتي انجيل متي به جز يكي، دو رفرمي كه عيسي خيلي روي آن تصريح داشت مثل آداب غذا خوردن و طهارت و... بقيه احكام يهود را كاملاً پذيرفته است.
ثانياً آنها به تأييد عيسي به عنوان موعود يهود، از طريق عهد عتيق، نياز دارند. مسيحيان در عهد عتيق به آياتي كه نشان ميدهد و يا مسيحيان مدعياند بيانگر و اثباتكننده موعودبودن و مسيح بودن عيسي است، استناد كنند. در واقع آن آيات حجت مسيح هستند.
سوم نازكي و كمحجم بودن فرهنگ اوليه مسيحيان است. مسيحيان در ابتدا عقايد و احكامي نداشتند. در ابتدا فقط مسيح آموزههاي اخلاقي داشت و اعلام ملكوت يا نزديكي آن را كرده بود. فرهنگ مسيحيت به تدريج شكل گرفت. اما در ابتدا آنها ميبايستي روي هويت و فرهنگ يهودي به عنوان پشتوانه و مؤيد مسيح و نيز داراي احكام و شريعت براي زندگي روزمره ميايستادند. به تدريج با استقلال از يهوديت، تشكيل و رشد كليسا، اتكاي اصلي روي عهد جديد قرار ميگيرد. البته خواندن عهد عتيق هنوز هم مخصوصاً در كليساهاي سنتي مرسوم است و هر يكشنبه بخشي از آن را ميخوانند. ولي در كليساهاي مدرنتر بستگي به موعظهاي دارد كه كشيش انتخاب كرده باشد. اگر موعظه به عهدعتيق ربط داشته باشد آياتي از عهد عتيق خوانده ميشود، اما تكيه اصلي روي عهد جديد است. البته يهوديان تقريباً ترجمه عهد عتيق مسيحيان را به عنوان كتاب اصلي، بجز چند كلمه و تعبير قبول دارند.
(مثلاً در تفسير باب 53 كتاب اشعياء، اشعياء پيشگوييهايي كرده كه مسيحيان معتقدند اين پيشگوييها با مشخصات عيسي تناسب دارد، اما يهوديان ميگويند به عيسي ربطي ندارد. يعني اختلاف كمي در تعبير و تفسير وجود دارد و عهد عتيق را مشتركاً قبول دارند).
كلمة «انجيل» از دو واژة «اوي» و «انگيليون» (مركب از اوي به معني نيكو و انگيليون يا انجيليون به معني خبر) تشكيل شده كه مجموعة آن خبر خوب ترجمه ميشود. انجيل يعني بشارت. بشارت چه چيزي؟ فرارسيدن ملكوت؛ اين هسته اصلي پيام مسيحيت است. خود كلمة انجيل نشان ميدهد كه تكيهگاه مسيحيت اوليه روي چه بوده است. به كل كتاب مقدس يعني عهد عتيق و عهدجديد، بيبل ناميده ميشود كه از كلمة يوناني بيبلوس به معني كتاب گرفته شده است.
در ابتداي عهد جديد چهار انجيل آمده: متي، مرقس، لوقا و يوحنا. سپس اعمال رسولان و بعد از آن مجموعهاي از نوشتهها و نامههايي كه عمدتاً از پولس است، آمده است. (13 نامه از پولس رسول است). من دو ترجمه از كتاب مقدس در اختيارم بود. چون كتاب عبري يا يوناني آن را نداشتم. صفحاتي كه نامههاي پولس را تشكيل ميداد جمع كردم و نسبت به كل كتاب درصد گرفتم. حتي اگر نامه به عبرانيان را جزو نامههاي پولس در نظر نگيريم، در يكي 5/32 درصد و در ديگري 5/26 درصد يعني حداقل يك چهارم عهد جديد از پولس بود. چنانچه آن نامه را هم به حساب آوريم حدود يك سوم عهد جديد را نامههاي پولس تشكيل ميدهد. در واقع پولس را بايد دومين پيامبر مسيحيت بدانيم و بر اين اساس بعداً روي او، تأمل بيشتري ميكنيم. به ويژه آن كه پولس در بحث زنان هم نظرات متعددي داده است. به هر حال همانطور كه گفتيم حدود يك سوم (و حداقل يكچهارم) از عهد جديد، نامههاي پولس به جاهاي مختلف است. در پايان عهد جديد هم، مكاشفه يوحنا آمده است كه گفته ميشود درباره آخرالزمان است. بدين ترتيب كتاب مقدس مسيحيان، عهد جديد؛ حاوي يك پيامبر و چند حواري است. يا به عبارتي ديگر يك پيامبر و چندين گرايش دارد. تورات حاوي چند پيامبر بود. پيامبران مختلف در تورات به رسميت شناخته شدهاند. اوستا يك رسول داشت يعني زرتشت، با چند گرايش كه ناشي از افزودههاي بعدي بود.
تلقي و اعتقاد رسمي اين است كه همه اناجيل و رسالات توسط كساني تأليف شده است كه نامشان در رسالات و در اناجيل آمده است و همة آن نوشتهها نيز الهام خداوند است. اما بررسي سير تدوين عهد جديد، مقداري از اطمينان اوليه كم ميكند. اگر ما تأليف و تدوين را از هم تفكيك كنيم ميبينيم ادعاي رسمي يا قرائت و روايت رسمي اين است كه هر كسي كه اسمش روي يكي از اناجيل يا رسالات و نوشتارها آمده، آن بخش نوشته اوست. مثلاً انجيل مرقس، نوشته مرقس است. مكاشفة يوحنا، متعلق به يوحناست. اما در سير تدوين كه اين مجموعه كنار هم قرار ميگيرند و يك «كانُن» يا كتاب معيار را تشكيل ميدهند، جدا از نقدهاي برونديني كه بعدها پژوهشگران به آن زدهاند، از قاطعيت ادعاي رسمي كم ميكند.
به هر حال مسيحيها بعد از عروج مسيح و پس از ماجراي تصليب، انتظار وقوع زودرس آخرالزمان و بازگشت مسيح را داشتند. خود مسيح هم گفته بود كه من در همين نسل برخواهم گشت. ولي وقتي او برنميگردد آرام آرام بحراني ايجاد ميشود كه ميتوان با تاريخ شيعه، غيبت امامزمان و پسلرزههاي بعد از آن به خاطر طولاني شدن مدت غيبت مقايسه كرد. (آقاي طباطبايي در كتابش به نام فرايند تكامل شيعه كه در ايران اجازه نشر نيافت، اين موضوع را آورده و تاريخ كلام شيعي را پيگيري كرده كه چگونه شيعيان دچار مشكل شدند كه مهدي چرا غيبت كرد و چرا نميآيد؟) به هرحال پس از آنكه اين بحران توسط مسيحيهاي اوليه از سر گذرانده شد، چون آنها توقع داشتند كه عيسي بيايد كار خاصي نميكردند. آموزهها به صورت شفاهي و در كليساها بود. كليسا هم يعني جمع مؤمنان كه اينجا و آنجا تشكيل ميشد. به تدريج كه حضور مسيح و بازگشت او و ظهور ملكوت طول ميكشد نياز به كتاب جديتر ميشود. حواريون عيسي هم عمدتاً انسانهاي معمولياند، با شغلهايي مثل ماهيگيري و... و تقريباً كسي نوشتن نميدانست. به هر حال هر جماعتي در كليساهاي اوليه روايت و احياناً مكتوب خاص و مورد قبول خودش را داشت. اناجيل نيز در ابتدا هر يك براي منطقهاي خاص تدوين شده بود. (مثل علماي اسلامي كه هر كدام در جايي بودند و سؤالات آن منطقه را جوابگويي ميكردند. مثلاً فرد در شام، حلب، مدينه، مكه و... است و پيروان او در آن منطقه از او سؤال ميكنند). اناجيل هم همينطور بود. انجيل متي براي يهودي- مسيحيان فلسطين و سوريه؛ يعني يهودياني كه مسيحي شده بودند، با پيشينه پررنگ يهودي. گفته ميشود اين انجيل در ابتدا به زبان آرامي نوشته و بعداً به يوناني ترجمه شد. انجيل يوحنا براي آسياي صغير، مرقس براي ايتاليا و لوقا براي يونان و ايتاليا.
بعد از مباحثات و اختلافات فراوان، سرانجام چهار انجيل و چند رساله از ميان مجموعه اناجيل و رسالات، انتخاب و بقيه كنار گذاشته شدند. اين انتخاب و گزينش وكنار گذاشتن نشان ميدهد كه درابتدا براي متون، تقدس زيادي قائل نبودند و براي خود حق انتخاب و تصفيه را محفوظ ميداشتند و آن متن را الهام نميدانستند. اين متون نيز در ابتدا آن اعتبار همگاني كه بعداً به دست آوردند، نداشتند.
دلايلي كه برخي اناجيل يا برخي رسالات را كنار ميگذاشتند سياسي يا ديني و اعتقادي بود. دليل سياسي آن مخالف بودن با روم بود. يعني اناجيلي كه راديكال بوده و با روم مخالف بودند يا نامههايي كه مخالفت با روم داشت، كنار گذاشته ميشد. حتي يك پژوهشگر ميگويد جملات عيسي در نقد امپراتوري روم همه از اناجيل سانسور شدند. اين نقد يكي از پژوهشگران است. هر چند وجود مكاشفه يوحنا در انتهاي عهد جديد كه به شدت مخالف دولت روم است، مخالف اين امر را نشان ميدهد. اما به هر حال مكاشفه يوحنا يك استثناست و پس از فراز و نشيبهاي زيادي نيز پذيرفته ميشود.
برخي از دلايل هم اعتقادي بود. مثلاً برخي اناجيل با سلسله مراتب كليسايي مخالف بودند يا عيسي را نبي ميدانستند نه خدا، اينها در كانن يا كتاب معيار و اصلي حذف شدند و نيامدند.
اختلاف نسخ و تناقضات و اشكالات دروني يك رساله هم دليل ديگري براي حذف بود.
گفته ميشود انجيل مَرقُس سال 70 ميلادي، انجيل مَتّي و لُوقا در سال 79 ميلادي نوشته شدهاند (دين مسيح، ص 35). يوحنا را متعلق به اواسط قرن دوم ميدانند (آشتياني، ص 70). اعمال رسولان، اواخر قرن اول تدوين يافته است (آشتياني، ص 35). اگر به اين چند تاريخ دقت شود ميبينيم كه اين تاريخها، بخصوص در مقايسه با آيين يهود به زمان زندگي مسيح نزديك هستند. اگر هم جمعشده آنها در اين تاريخها وجود نداشته، و اين تاريخها اشتباه باشد، اما حداقل تكتك آنها وجود داشتند و رگههاي تاريخي مؤيد اين موضوع وجود دارد. بعداً هم اين متنها گزينش و تصفيه شده و كنار هم گذاشته ميشوند. بعد اين چهار انجيل كه از ابتدا معروفتر از بقيه بودند به عنوان كتاب معيار انتخاب ميشوند. گفته ميشود ابتدا ماركيون يا مرقيون، و به تلفظ لاتين «مارسيون»، كه البته مسيحيها او را منحرف و بدعتگذار ميدانند؛ يك كتاب معيار در سال 145 ميلادي درست ميكند. او فقط انجيل لوقا و 10 نامه پولس را همراه با نقد و خالص كردن آن ميپذيرد كه مورد مخالفت شديد كليساهاي آن زمان قرار ميگيرد. كليسا به مارسيون، به خاطر گرايش غنوسي و عرفاني رازآلود و نيز عقايد شديداً ضديهودياش، نسبت مرتد كبير ميدهد.
گفته ميشود كانن يا كتاب معياري كه او درست كرد انگيزهاي براي كليساها شد تا آنها هم كتاب معيار خود را تدوين نمايند. مارسيون عهد عتيق را قبول نداشت (آشتياني، ص 83) و ضديهود و مخالف شريعت و مناسك يهود بود. البته او گوشت و شراب نميخورد و به تجرد و رياضت هم اعتقاد داشت (آشتياني، ص 455). او معتقد بود عشق و رحمت خدا برتر از عدالت اوست. از نظر او خداي تورات غضبناك است و خداي عيسي مظهر عشق و روشنايي (دين مسيح، ص 45). كليسا در برابر مارسيون مقاومت ميكند يا به هرحال به نقطهاي ميرسد كه بايستي كتاب رسمي يا معيار را تدوين كند.
فرايند گزينش و تثبيت متنهاي مرجع و مشترك از سال 150 تا 200 ميلادي طول ميكشد كه نشان ميدهد هر كدام از آنها در مناطق مختلفي وجود و نفوذ داشتند. در ابتدا برخي نامهها پذيرفته نشده بود (مثل عبرانيان، يعقوب و...) و برخي نوشتههاي ديگر هم مثل انجيل عبرانيان يا رساله هرمس شبان يا برنابا مطرح بود كه بعداً مورد پذيرش قرار نگرفت. چون هنوز تمركز قدرتي در كليساها وجود نداشت، نميتوان مرحلهاي براي تثبيت قطعي عهد جديد براي آن دوران در نظر گرفت.
در آن دوره استنساخ يك شغل بود و چون صنعت چاپ وجود نداشت، همه چيز بايد با دست نوشته ميشد و مرسوم بود كه براي تكثير كتابها آنها را نسخهنويسي كنند. اريگنس از شخصيتهاي برجسته كليساي قديم ميگويد «اختلاف عمده بين نسخ ناشي از سهلانگاري نويسندهها ]يعني استنساخكنندهها[ يا تمايل شماتتبار مؤمنين براي اصلاح نسخهها به سليقه خود بود» (آشتياني، ص 83).
به هر حال اين فرآيند بيانگر آن است كه تا قرن چهارم نوشتهها نه تقديس ميشدند و نه الهام خدا يا روحالقدس يا وحي تلقي ميشدند. به هر حال از ميان نوشتههايي كه ميشد ارزيابي و راجع به آنها قضاوت كرد و برخي از آنها را پذيرفت و برخي را رد كرد؛ در اوايل قرن سوم، چهار انجيل و برخي نامهها تقريباً مورد توافق همگاني قرار گرفته بود. يعني در يك فرايند طبيعي اين چهار انجيل و برخي نامهها به صورت اجماعي درآمده بودند. سال 367 ميلادي مجموعه كنوني تدوين و تعيين شد. مجموعهاي كه الان در دست ماست در سال 397 رسماً در شوراي كليسا (در كارتاژ) تصويب شد و در سال 405 اسقف كليساهاي غرب بر آن صحه گذاشت و به كانن و كتاب معيار مسيحيان تبديل شد. در سال 1546 به لاتين ترجمه شد و 27 رسالهاي كه تدوين شده و به رسميت شناخته شده بود، توسط كليساي كاتوليك جهان به صورت يك كتاب قطعي درآمد.
در سال 1522 لوتر، نامههاي عبرانيان، يعقوب، يهودا و مكاشفه يوحنا را از رديف اصلي خارج و به صورت رساله درجه دوم به آخر كتاب منتقل كرد. اما دوباره در قرن هفدهم كليساي پروتستان همان وضعيت سنتي و همگاني مسيحيان را پذيرفت و انجيل را به وضع سابقش برگرداند. البته هنوز هم برخي كليساها و فرقههاي كوچك پروتستان روي بعضي از اين رسالهها بحث دارند.
معروفترين ترجمه كتاب مقدس، ترجمه شاهجيمز است كه در سال 1611 بر اساس نسخههاي متأخر يوناني به انگليسي ترجمه شده است.
در اينجا بايد به اين نكته مهم و اساسي توجه داشت كه زبان مسيح آرامي بوده است. شايد مسيحيت تنها ديني باشد كه كتابش به زبان رسولش نيست، يعني ترجمهشده است.
زبان عيسي آرامي بود اما به علت غلبه و اكثريت يافتن تدريجي مسيحيان غيريهودي، به يوناني نوشته شد. برخي هم ميگويند به تقليد از يهوديان بود كه كتاب عبريشان را كه كمكم زباني متروك شده و فقط كاهنان آن را ميفهميدند، به يوناني ترجمه كرده بودند، اما ميتواند يك علت مهم آن هم اين باشد كه در آن دوران، زبان مردم عادي آرامي، اما زبان رسمي و رايج در كل امپراطوري و زبان كتابت و روشنفكري يوناني بود.
پولس نامههايش را به يوناني نوشته است. گفته ميشود انجيل متي اول به آرامي بوده و بعداً به يوناني ترجمه شده است.
قديميترين نسخههايي كه از كتاب مقدس باقي مانده، عموماً در باستانشناسيها و در حفاريها به دست آمده است. در سال 1844 در سينا يا صحراي سيناي مصر قديميترين اين نسخهها كشف شده است. در اين كتاب مرجع در كنار عهد جديد، بخش مهمي از عهد عتيق هم آمده است. رساله برنابا و رساله هرمس شبان هم ضميمه آن است. البته اينها در كانن اصلي و كتاب معيار كليسا به رسميت شناخته نشدهاند ولي در اين كتاب وجود دارند. اين نسخه متعلق به قرن چهارم ميلادي است.
قابل توجه است كه در نامههاي پولس و اعمال رسولان كه اواخر قرن اول نوشته شده اشارهاي به اناجيل نيست (آشتياني، ص 41).
اما تاتيانوس كه يك مسيحي سرياني است، از تركيب 4 انجيل در حدود سال 170 يا 180 ميلادي مجموعهاي به نام «دياتسّارون» يا هارمونيك تهيه ميكند كه نشان ميدهد در آن زمان چهار انجيل وجود داشتهاند كه وي آنها را با هم ادغام كرده و مشتركاتشان را به صورت يك كتاب در آورده است. اين نسخه كه احتمالاً از يك سوي يك مسلمان مسيحي شده ترجمه گرديده در سال 1548 ميلادي، از طرف كشيش شهر سلماس، در زمان شاه طهماسب صفوي به پاپ پولس سوم تقديم شده است. كشيش يكي از كليساها كه فرد مهربان، روشن و شفافي است، لطف كرد و نسخهاي از آن را به من نشان داد و براي مطالعه به امانت سپرد. ايشان ميگفت و آقاي آشتياني هم در كتابش آورده است كه اين انجيل هارمونيك، زبانش يوناني نبوده، بلكه آرامي بوده است و تا مدتها هم در كليساي ايران با زباني متفاوت از زبان رسمي اناجيل كليساها رواج داشته است. ولي بعدها يكي از كشيشهاي عاليرتبه همين كليسا مخالفت ميكند و همان كتاب رسمي همه كليساها كه به زبان يوناني بوده پذيرفته ميشود.
همچنين آقاي آشتياني (در ص 231) نقل ميكند كه در سال 186 ميلادي هم فردي به نام تئوفيلوس انطاكهاي رسالهاي مشابه اين رساله تنظيم كرده بود. اينها نشان ميدهد كه در اواسط قرن اول اناجيل چهارگانه آن چنان برجسته هستند كه دو نفر، جداگانه، اينها را ادغام كرده و مشتركاتش را درآوردهاند.
در عهد جديد 4 انجيل كاملاً مستقل آمدهاند. مثل اين كه مسلمانان در رابطه با تاريخ اسلام ميگويند سيرة ابنهشام، سيرة طبري، سيرة ابنيعقوب و... و كسي هم ميتواند آنها را ادغام كند و مشتركات را درآورد و بگويد اين سيرة مشترك است. اين نوع تلفيقها كه دو نمونهاش را در تاريخ صدر مسيحيت ديديم يك معناي حاشيهاي هم دارد و آن عدم تقدس اناجيل در آن زمان است. اين تلفيقها نشان ميدهد در آن هنگام يك فرد ميتوانسته به خودش جرأت بدهد و به كتابها دست بزند و از هر كدام يك تكه بردارد و ادغام كند و كتاب جديدي درست كند و بگويد اين مشتركات آنهاست.
همچنين مجموعهاي مشتمل بر 5 كتاب به نام «شرح كلمات خداوندگار» نوشته پاپياس نيز در سال 140 ميلادي نوشته شده كه شرح حال عيسي ميباشد (آشتياني، ص 41).
به هر حال در مجموع همه اينها نشان ميدهند كه در ربع آخر قرن اول مكتوبشدن اناجيل شكل ميگيرد. يعني آن موقع كه ديگر مسيحيان از آمدن مسيح نااميد شدهاند و جمعهاي كليسايي آرامآرام شكل گرفته است. وقتي هم افراد دور هم جمع ميشوند بايد هويت و آموزش داشته باشند. اين امر باعث ميشود آنها نيز به كتابي مشابه عهد عتيق كه در كنيسه وجود دارد، نيازمند باشند. (ما وقتي سير فقه شيعه را دنبال ميكنيم مثلاً به شيخ طوسي برميخوريم كه خيلي از مطالب فقه سنيها را رونويسي كرده است. چون تازه ميخواهد فقه شيعه تدوين شود ميخواهد بگويد هر چه شما داريد ما هم داريم. و يكي از پرنوشتارترين فقهاي شيعه است). در اينجا نيز مسيحيت آرامآرام دارد اعلام استقلال ميكند و روي پاي خودش ميايستد و ميرود به سمت اين كه آموزههاي متفرق را جمع كند و خودش يك كتاب رسمي داشته باشد و بگويد اين كتاب ما است و ما يك هويت مستقل داريم. اين تدوين تااواسط قرن دوم طول ميكشد اما توافق و رسميت اين كتاب كه 27 رساله را بين دو جلد آوردهاند در قرن چهارم صورت ميگيرد. اين قطعيت مربوط به زماني است كه قسطنطين امپراتور روم، مسيحي ميشود.
مهمترين نكتهاي كه در اين چشمانداز كوتاه ميتوان ديد اين است كه فاصله تأليف و تدوين كتاب تا رسول خيلي كاهش پيدا كرده است. يعني اگر با كتاب آئين زرتشت يا آيين موسي مقايسه شود كه مثلاً 1000 سال بعد از نبياش تدوين شده است، 100 تا 150 سال زمان كوتاهي محسوب ميشود. وقتي به پيامبر اسلام ميرسيم اين زمان به 25 سال كاهش پيدا ميكند اين علامت رشد فرهنگ و ارتباطات جمعي ميباشد.
اما نكته قابل توجه اين است كه كلمات اين كتاب، به زبان شخص عيسي نيست بلكه ما از پشت فيلتر يك زبان ديگر؛ يوناني، كلمات و آموزههاي عيسي را ميخوانيم و ميآموزيم. جدا از اين كه به هرحال اينها روايتهاي شبيه تاريخ و شبيه سنت است و ريشه آن به تفاوت تلقي از وحي در فرهنگ مسيحي با فرهنگ اسلامي برميگردد. در فرهنگ اسلامي وحي يعني «كلمهالله»، كلمه خود خدا. اما در فرهنگ مسيحي كلمهالله، خود مسيح است يعني مسيح تجسم وحي است حالا با تعبير خودشان، يعني خداوند در مسيح حلول كرده است. يك مقدار افراطيترش اين است كه خداوند در مسيح تجسد پيدا كرده است. آنچه كه ما در آيين هندو هم ديديم. ويشنو، 10 مورد اوتره داشت. اوتره به زبان سانسكريت يعني تجسد. يعني 10 بار خداوند تجسد پيدا كرده است. در مسيحيت اين موضوع يك بار اتفاق ميافتد و خود مسيح كلمهالله است. نه فقط حرفهايي كه ميزند بلكه هر كاري كه ميكند خودش وحي است. به عبارت ديگر خداوند است كه دارد اين كارها را ميكند. باز اگر به فرهنگ اسلامي بخواهيم نزديك كنيم بايد حلاج را مثال بزنيم. حلاج جايي ميگويد من خدا هستم و خدا در من حلول پيدا كرده است. ما تجسم كنيم حلاجي كه مرتب به حيات و رفتار و گفتارش ادامه ميدهد، در واقع اينها همه تجسم وحي است. اناجيل شهادتي بر آن وحي است. يعني دارد شهادت ميدهد كه من ديدم عيسي اين كار را كرد و آن گفتار را گفت.
روايت رسمي ميگويد اين شهادتها و گواهيها همان موقع نوشته شده است. روايت پژوهشگرانه غيررسمي ميگويد كه بعدها نوشته شده و فرهنگ شفاهي به صورت مكتوب در آمده است اما چون از قول مثلاً متي يا مرقس نقل شده است، اسامي آنها روي اين مكتوبات آمده است. قبلاً گفتيم كه تلقي رسمي اين است كه همه اينها الهام ميباشد. پولس خودش بارها و به صراحت اعلام ميكند كه نظراتش از جانب روحالقدس است. در نامههاي قرنتيان اول (باب 7، آيه 40؛ باب 2، آيه 16) و غلاطيان (باب 1، آيات 6 تا 12) و در جاهاي ديگر به اين موضوع اشاره شده است.
در گذر زمان هم اين تقدس به تدريج زياد و زيادتر شده است. زماني بود كه فرد يا افراد ميتوانستند دست به انتخاب از ميان كتابها بزنند، اما آرامآرام آنچه كه تثبيت شد تقدس يافت و متبرك گشت.
ما در همه اديان و فرهنگها اين حالت را ميبينيم. يك اعتقاد، ابتدا يك نظريه بوده است، و آرامآرام به يك سنت تبديل ميشود و كمكم تقدس مييابد. در كتاب «و او زن ناميده شود» كه يك فرد مسيحي در قرن معاصر ما آن را نگاشته است، داستاني درباره ازدواج فردي در عهد عتيق دارد كه مربوط به كتاب اول سموئيل، باب اول ميباشد. او ميگويد: «روحالقدس لازم نديده كه جزئيات بيشتري درباره اين ازدواج براي ما در كتاب مقدس بيان كند» (ص 101). يعني كتابي كه متعلق به يك حواري بوده را كاملاً كلام روحالقدس ميداند.
در كتاب «بررسي رسالات پولس به قرنتيان كه يك استاد دانشگاه كه الهيات و كلام مسيحي درس ميدهد و فردي مذهبي ميباشد، آن را نوشته است ميگويد: «پولس تحت الهام روحالقدس به بهترين نحو اين مسئله را مطرح ميكند.» (ص 41). و يا در جاي ديگر ميگويد: «اگر چه ميگوييم پولس چنين ميگويد اما در واقع اين خداست كه از طريق او سخن ميگويد. خدا به زبان خادمين خود سخن ميگويد» (ص 136). يعني كاملاً شبيه تلقياي است كه از وحي در اسلام وجود دارد و گفته ميشود قرآن كلمهكلمهاش حرف خداست و به زبان محمد آمده است. در عين حال كه ميدانند، در اناجيل، فردي ديگر و از بيرون دارد سرگذشت يا آموزههاي عيسي را بيان ميكند و يا مثلاً نامه پولس به قرنتيان، اسم مؤلف هم دارد؛ ولي همه آنها كلام الهامي خداوند تلقي ميشود. شبيه آنچه كه در آيين يهود مشاهده كرديم. اما اين تلقي درونديني و درونكليسايي است. در تلقي بيرون از كليسا يا پژوهشگران مستقلي كه برخي از آنها در دانشگاههاي الهيات هم درس خواندهاند، نه در مدارس كليسايي؛ ديدگاههاي متفاوتي نسبت به تلقي رسمي وجود دارد. البته تا قرون جديد كسي جرأت نقد كتاب مقدس را نداشته است و حدوداً از قرن 18 ميلادي ادبيات نقد كتاب مقدس به وجود آمده است.
دو نفر از معروفترين و مؤثرترين كساني كه كتاب مقدس را نقد كردهاند، ضمن اين كه در حال حاضر نقد كتاب مقدس رشته خيلي حجيمي است، يعني كتابهاي متعددي در اين زمينه وجود دارد، يكي دي.اف.اشتراوس است (1874-1808م) و ديگري آلبرت شوايتزر معروف (1965-1875م) كه نويسنده و پزشكي مسيحي بود كه در آفريقا هم چندين سال به مردم خدمت كرد.
تأكيد اشتراوس بر اسطورهاي بودن كتاب مقدس است و يك نگرش انتقادي به تاريخي بودن انجيل دارد و معتقد است اينها نمادهاي مذهبياند نه تاريخ. او كتابي به نام «بررسي انتقادي زندگي مسيح» در دو جلد دارد كه در سال 1835 نشر يافته و در زمان خود سروصداي زيادي به پا كرده است. قبل از او فردي به اسم «يانگ گاتفريد آيشهورن» (1827-1752)، واژة اسطوره را به كار برده بود. او كمي قديميتر بوده و جرأت نكرده به اسم خودش چنين كتابي بنويسد و با اسم مستعار كتابش را چاپ كرده است. وي در كتابش آورده است كه قصههاي پيدايش جهان و طوفان نوح و امثالهم، همانندهاي زيادي در ادبيات كهن دارند و نميتوان براي اينها منبع تاريخي و مذهبي درنظر گرفت. او به اين كه دو روايت آفرينش در عهد عتيق وجود دارد اشاره كرده و يا به نظرات متفاوت در باره احكام يا ديدگاههاي مختلف كه در چند كتاب اسفار موسي مطرح شده، ميپردازد. (درياي ايمان، ص 111) كتاب درياي ايمان را دان كيوپيت نوشته كه خودش طرفدار الهيات بيخداست.
آلبرت شوايتزر نيز به چند نكته اشاره ميكند. مثلاً در فصل 10 انجيل متي عيسي ميگويد بلايي بر سر حواريها ميآيد، ولي بعداً اين بلا نميآيد. اين مسئله براي شوايتزر سؤال پيش ميآورد. و يا در جايي عيسي ميگويد من دوباره در همين نسل ظهور خواهم كرد. و باز اين امر اتفاق نميافتد. اينها جرقههايي براي تحليل انتقادي كتاب مقدس ميشوند. به اعتقاد شوايتزر، «عيسي پي برده بود كه رسيدن به ملكوت بيش از پيشبيني او طول خواهد كشيد، بنابراين تصور كرد كه مقدر است او تحمل مشقت بكند تا مقصود نهايي را شتاب بدهد ]و او بايد فدا شود تا ملكوت زودتر بيايد[. او خودش را به دشمنان تسليم ميكند» (درياي ايمان، ص 131).
در حال حاضر انبوهي از كتابها و مقالات نقد كتاب مقدس در ادبيات يهود و مسيحي وجود دارد. ما در ادبيات اسلامي چنين چيزي را نداريم يا خيلي كم داريم. به تازگي توسط افرادي چون حامد ابوزيد و... شروع شده است. دليل اين امر هم تفاوتي است كه در رابطه با تكوين و تدوين كتاب مقدس اسلام با ديگر كتب وجود دارد و كمي هم عقبماندگي ما از بحثهايي از اين دست است.
برخي نقدها هم توسط افراد غيرمذهبي صورت گرفته است مثلاً برخي پژوهشگراني كه بعضاً در دانشكدههاي الهيات درس خواندهاند به مسائلي اشاره ميكنند كه آشتياني در ص 26 كتابش نمونههايي از آنها را آورده است. در جايي از عهد جديد به دانه خردلي مثالي زده شده و ميگويد اين درخت بزرگي ميشود و پرندگان در آن لانه ميكنند. آشتياني ميگويد خردل اصلاً درخت نيست و كسي هم كه اين را نوشته اساساً در فلسطين نبوده و خردل را هم نديده است. (مثل درخت كدو كه در داستان يونس در فرهنگ اسلامي آمده است). و يا ميگويد مسير عيسي منطبق بر جغرافياي فلسطين نيست. و يا در عهد جديد آمده است عيسي روح خبيث را درميآورد و به گله خوكها ميفرستد. خوكهاي اين گله همه ديوانه ميشوند و به دره سقوط ميكنند. آن پژوهشگر ميگويد در جامعه يهودي، وجود گله خوك غيرقابل تصور است. چون در فقه يهودي خوردن گوشت خوك ممنوع است. و يا به مكانهايي در اورشليم اشاره ميشود كه با واقعيت منطبق نيست. و يا در جاهايي اشاره به گذشتههاي خيلي دور ميشود. من خودم اين نكته را در دو جا ديدم. در حالي كه ظاهراً راجع به 20-30 سال پيش حرف ميزند ولي ادبيات مربوط به گذشته خيلي دور را به كار ميبرد. مثلاً يهودا كه عيسي را لو داده بود، به مزرعهاش ميرود و زمين ميخورد و شقه ميشود و ميميرد. در اناجيل گفته ميشود نام آن جا را مزرعه خونين گذاشتند كه «تا امروز» هم مزرعه خونين ناميده ميشود. ما ميدان شهدا را كه تا 30 سال پيش ميدان ژاله گفته ميشد، تغيير نام داديم. اما الان لزومي ندارد كه بگوييم تا امروز ميدان شهدا ناميده ميشود چون در آينده نزديكي نسبت به آن تغيير هستيم. مگر اينكه زمان زيادي مثلا 500 سال گذشته باشد و بگوييم تا امروز نيز چنين ناميده ميشود.
در جاي ديگري هم هست كه يهوديها ميگويند طرفداران عيسي آمدهاند جسد او را دزديدهاند تا بعد ادعا كنند كه عيسي دوباره زنده شده است و بعد اناجيل ميگويند تا امروز هم آنها همين داستان را ميگويند. اين هم نشان ميدهد كه اين نوشته نسبت به مبدأ تاريخي كه به آن اشاره ميكند، فاصله زماني طولاني دارد.
همچنين محققان 7 نامه از 13 نامة پولس را اصيل، البته اصلاحشده و تركيبي، ميدانند. افزودهها و الحاقاتش هم براي تعديل نظرات پولس است كه تقابل زيادي با نظرات يهودي دارد. در آن هنگام پولس در اقليت و جناح يهودي – مسيحي در اكثريت بودهاند ولي بعداً جناح پولس و اين تفكر تبديل به اكثريت ميشوند. (حتي شخصيتهاي كليسايي مهمي چون قرتوليان در قرن سوم هنوز پولس را مرتد و ناصبي ميدانند).
همچنين گفته ميشود قصه مريم باكره بجز در انجيل متي در هيچكدام از اناجيل ديگر وجود ندارد. اين نكته مورد توجه خيلي از پژوهشگرها بوده است. آنها گفتهاند ذكر اين امر ناشي از يك اشتباه ترجمهاي است. كلمهاي كه متي بد فهميده است به معناي زن جوان است نه زن باكره. (خدايان و آدميان، ص 443) و يا داستان سوار شدن عيسي بر دو الاغ به طور همزمان است كه اصلاً غيرقابل تصور است (متي، باب 21، آيه 7). در اين مورد هم گفته ميشود باز ناشي از يك بيدقتي و اشتباه ترجمهاي است. كتاب ذكريا در عهد عتيق (باب 9، آيه 9) آورده است كه او سوار الاغي شد كه آن الاغ، كره يك الاغ ديگر بود. مترجم اين جمله را خوب متوجه نشده و فكر كرده است عيسي سوار يك الاغ و يك كره الاغ شده است و در انجيلش اينطور آورده است كه عيسي سوار اين الاغها وارد اورشليم شد. (آشتياني، ص 299 و ارغنون، ص 385).
و يا گفته ميشود در نقل وقايع مختلف بين اناجيل مختلف، تفاوتهايي وجود دارد. برخي نكات در يكي آمده و در ديگري نيامده است مثل خدا دانستن مسيح. او آفريدگاري است كه همه چيز براي او آفريده شده يا همه چيز توسط او آفريده شده كه فقط در انجيل يوحنا اينطور آورده شده است. كاري كه محققان كردهاند شبيه كار باستانشناسان است كه ميخواهند لايههاي زمين را بكاوند. اين كار بسيار دشواري است كه دقت، تعمق و حوصله زيادي ميخواهد.
اين نكته را هم بايد اضافه كرد كه هم اينك نيز فرقههاي مختلفي وجود دارند، البته نه فرقههاي پرشمار، كه هم كتاب و هم كليسا را قابل خطا ميدانند. چون در نگاه رسمي كاتوليكها، كليسا و شخص پاپ معصوم از خطا هستند. راجع به كليسا خيلي نقد وجود دارد. لوتر نقدهاي بسيار جدي به كليسا وارد كرد. هر چند بعداً كليساي پروتستان هم دچار همين جزميت ميشود. اما راجع به خود كتاب هم، توسط آن فرقهها گفته ميشود خود مسيح اصالت دارد نه كتاب. يعني خود كلمهالله اصالت دارد نه نوشتههايي كه به آن كلمهالله شهادت دادهاند، يعني كتاب را كاملاً قابل نقد ميدانند. ضمن اين كه برخي همين منتقدان كاملاً مذهبي و كليسايي هستند. نمونههايي از اين فرقهها در كتاب «فرهنگ مذاهب آمريكايي» آورده شده است كه علاقمندان ميتوانند مراجعه كنند.
البته در مجموع، به نظر من، اينها نقدهايي است كه در پاورقي بايد به آنها توجه كرد. آنچه كه مهم است اين است كه ميليونها انسان در طول تاريخ و حدود 8/1 ميليارد نفر در زمان كنوني مسيحي بوده و هستند. اينك يك ميليارد نفر كاتوليك هستند، 400 ميليون نفر پروتستان و 400 ميليون نفر ارتدوكس. پس نكته اصلي اين است كه يك ميليارد و هشتصدميليون انسان اين گونه ميانديشند.
درجه اهميت اين نقدها نيز متفاوت است. اين كه در دو انجيل دو چيز متفاوت گفته شده باشد خيلي چيز غريبي نيست. در همه روايتهاي تاريخي اين تفاوتها وجود دارد. جايي هم كه تفاوتها جديتر است، بايد در پاورقي به آن توجه كرد. آنچه كه در متن آمده و در كتاب معيار مسيحيان مورد توجه قرار گرفته است، بايد مورد تحليل و ارزيابي قرار گيرد.
در نهايت به نظر ميرسد انجيل به دست مؤمنان و براي مؤمنان نوشته شده است و ما بايستي با همين رويكرد به آن نگاه كنيم.
مجموعه اناجيل تركيبي از كرامات و معجزات عيسي و آموزههاي اخلاقي اوست كه در قالب تمثيلهاي مختلفي بيان شده است. زبان تمثيلي كه در همه كتب مقدس وجود دارد، در عهد جديد در اوج قرار دارد. هر چيز با تمثيل آموزش داده ميشود. تمثيل سادهترين نوع ارتباط و سهلترين نوع آموزش است. هم سادگي مخاطب را نشان ميدهد و هم ايده را ماندگار و وجودي ميكند. تمثيل كشاورز، گوسفند گمشده، باغبان ظالم، صاحب باغ، سكه گمشده و ... شايد در انجيل متي، 9 تمثيل اصلي وجود دارد كه در هر كدام عيسي آموزه خود را با يك تمثيل گفته است. (قرآن ميگويد عمل خير مثل بذري است كه هر كدام هفت تا و بعد هر كدام هفتاد تا ميشود و كشاورزان به تعجب ميافتند. اين تمثيل كاملاً شبيه تمثيلي است كه در كتاب مقدس مسيحيان هم وجود دارد).
معرفي برخي منابع براي مطالعه بيشتر
- عهد جديد – ترجمههاي مختلف
- عيسي – همامفري كار پنتر – حسن كامشاد – طرح نو – چاپ 3 – 1380
- تحقيقي در دين مسيح – مهندس جلالالدين آشتياني – نشر نگارش – چ 2 – 1379
- دين مسيح – برايان ويلسون – حسن افشار – نشر مركز – 1381
- مجله ارغنون ش 5 و 6 – الهيات جديد
مقالات مسيحيت از عيسي تا يوحنا – د.ل. كارمُدي؛ ج.ت.كارمُدي – ترجمه حسين پاينده (صص11-37)
- كتاب مقدس به منزله اثري ادبي – جان گيبل – چارلز ويلر – ترجمه حسين پاينده (صص335-393)
- پولس – محمد ايلخاني (ص 393-409)
- تاريخ جامع اديان – جان.بي.ناس – علياصغر حكمت – انتشارات علمي و فرهنگي – چ 11 – 1380
- عقل و وحي در قرون وسطا _ اتين ژيلسون – شهرام پازوكي – انتشارات گروس – 1378
- تاريخ تفكر مسيحي – توني لين – ترجمه روبرت آسريان – نشر فرزان - 1380
- خدايان و آدميان – هنري بمفورد پاركز – محمد بقايي – قصيده – 1380
- شرق نزديك در تاريخ – فيليپ خوري حتي – مترجم قمر آريانپور (زرينكوب) – انتشارات علمي و فرهنگي – چ 2 – 1382
- تاريخ كليساي قديم - ميلر – علي نخستين – اساطير – 1382
- كشفالايات (آيهياب كتاب مقدس) –