تبليغاتX
زن در متون مقدس - متن کامل بیستمین جلسه از سلسله كلاس‌های زن در متون مقدس حسینیه ارشاد (رضا علیجانی 4/11/85)

زن در متون مقدس

Zan Dar Motoone Moghadas

این وبلاگ به ارائه مباحث کلاس "زن در متون مقدس" و نقد و نظر های پیرامون آن اختصاص دارد.

به نام خدا دوست همه انسانها

 

بيستمين جلسه سلسسه بحثهاي زن در متون مقدس را آغاز مي‌کنيم در حالي که وارد ماه محرم و ماه حسين و عاشورا شديم.

                         پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان         زانکه بد مرگي است  اين خواب گران   

براي الهام‌گيري از حسين الزاماً نبايد  شيعه بود بسياري از اهل تسنن نيز حسين را پاس داشته و از او الهام مي‌گيرند. براي الهام گيري از حسين الزاماً مسلمان هم نبايد بود جرج جرداق مسيحي  و گاندي هندو هم از حسين الهام گرفته‌اند براي الهام گيري از حسين  الزاماً متدين به اديان مرسوم هم نبايد بود. ابوالعلاء معري هم در باره حسين شعرهاي زيبايي سروده است و خسرو گلسرخي نيز به حسين استناد و احترام داشته است. حسين خواب گران را بر هم ريخت اما از پيام حسين نواي خواب ساختند. در نهضت حسين از منظر حقوق زن هم مي‌توان نگريست. آزادگي زينب، جدايي او از همسرش براي همراهي با حسين، امروز هم بقابل تأمل و الهام‌بخش است. همچنان سکينه دختر حسين که در ايران  همواره از او با ترحم ياد مي‌شود، يک زن آزاده است. او در خانه‌اش همواره جلسات نقد ادبي و فرهنگي تشکيل مي‌داد، شعراي زمان براي نقد و بررسي و سنجش و داوري درباره شعرشان به او مراجعه مي‌كردند. و وي در چند ازدواجي كه داشت، همواره يکي از شرط‌هاي ضمن عقدش داشتن حق طلاق بوده است. فمنيست‌هاي كنوني عرب به او استنادات فراواني مي‌کنند.

با اين مقدمه وارد بحث اصلي مي‌شويم و نكات ديگري را درباره تحليل زن در اسلام مطرح مي‌كنيم:

به رسميت شناختن استقلال اقتصادي زنان

آيه‌اي در قرآن وجود دارد كه البته به موضوع ديگري مي‌پردازد اما در ميان آن استقلال اقتصادي زنان را به رسميت مي‌شناسد.  آيه 32 نساء مي‌گويد اي كساني كه ايمان آورده‌ايد تمناي چيزي كه خداوند در آن برخي را بر برخي ديگر فضل و برتري داده است، نكنيد و بعد ادامه مي‌دهد براي مردان نصيبي است از آنچه کسب مي‌کنند و براي زنان نيز نصيبي است از آنچه که کسب مي‌کنند. بعد ادامه مي‌دهد از خدا، از فضلش بخواهيد و تقاضا كنيد. متن آيه به برخي تفاوتهاي بين انسان‌ها، از جمله مردها و زن‌ها اشاره مي‌کند، اما در ميان آن استقلال اقتصادي زنان را به رسميت شناخته است. ما همانند گذشته به چند تفسير قديمي و جديد مي‌پردازيم. روض‌الجنان در مورد شأن نزول اين آيه مي‌گويد عده‌اي از زنان جمع شدند و پيش پيامبر آمدند و گفتند يا رسول الله نه خداي تعالي خداي مردان است و زنان است؟ و تو پيغامبري بر مردان و زنان؟، چرا خداوند تعالي همه ذکر مردان مي‌کند و ذکر زنان نمي‌کند؟  ما مي‌ترسيم که مبادا در ما خيري نيست و يا ما خداي را به کار نياييم. برخي گفته‌اند بعد از آيه ارث نازل شده است.  زنان گفتند ما اولي‌تريم که نصيب ما بيشتر باشد. ما ضعيفانيم و ايشان اقويا. ما پوشيده ايم و ايشان آشکار و آنان به طلب معاش قادرند.همچنين گفته‌اند ام‌سلمه گفت مردان جنگ مي‌کنند و ما نمي‌کنيم ايشان را حظ و بهره در دو سرا بيشتر است. اي کاش ما هم مرد بوديم. اين که آيه مي‌گويد هيچکس آرزو نکند جاي ديگري باشد به اين جمله ام‌سلمه اشاره دارد. ام‌سلمه از زنان آگاه و روشنفکر دوران است که در بحث زنان پيامبر نيز به او مي‌پردازيم. يك نکته قابل توجه در اين جا اين است که ما چند بار مي‌بينيم كه زنان به صورت فردي يا جمعي اعتراض‌هايي نسبت به پيامبر يا وحي مطرح مي‌کنند. معمولاً يک پاي ثابت اين اعتراضات ام‌سلمه است. اينجا هم او مي‌گويد اي کاش ما مرد بوديم و اين آيه مي‌گويد هرکدام از شما مزيت‌هايي داريد و هيچکدام تمنا نکنيد که جاي ديگري باشيد. اما در ادامه بحث اين جمله را آورده كه: للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن. وسط اين آيه بحث استقلال اقتصادي زنان را آورده که خيلي جمله کليدي است و روشنفکران مذهبي و برخي از فقها هم به آن استناد کرده‌اند. به هرحال  روض‌الجنان در ادامه مي‌گويد  در تفسير اين آيه مباحث مختلفي را گفته‌اند  بعضي‌ها گفته‌اند زنان و مردان بر اساس عملشان ثواب و عقاب مي‌شوند. البته بعداً خيلي از مفسرين اين را رد کرده‌اند. قول ديگري است که مراد حظ و نصيب دنيا است. بعضي هم گفته‌اند در رابطه با ميراث است. خود روض‌الجنان اين تفسير را بسيار ضعيف مي‌داند و استدلال مي‌کند که چون در آيه به «اکتساب» اشاره شده  است پس نمي‌توان ميراث را كه ناشي از اكتساب خود فرد نيست، مصداق آيه دآن است.

مجمع‌البيان نيز مي‌گويد «جمعي» از زنان خدمت رسول آمدند. اين حرکت جمعي نشان از بستر اجتماعي مناسبي دارد که پيش از اين گفتيم هم زمان با ظهور اسلام در آن جامعه وجود داشته است و آگاهي‌بخشي قرآن هم آن را بارور کرده و انگيزه  اين گونه اقدامات را ايجاد کرده است. تفسير گازر مي‌گويد «زنان جمع شدند و فرستاده‌اي نزد رسول فرستادند». اين تعبير به اصطلاح امروز تشکيلاتي‌تر هم هست و نشان مي‌دهد آنان ارتباط و جمع و تجمع هم داشته‌اند و اين جمع نماينده‌اي را نزد رسول فرستاده است.

در مجمع‌البيان آمده امام صادق گفته جايز نيست مرد آرزو کند زن باشد يا زن آرزو کند مرد باشد. مجمع‌البيان در جمع‌بندي از تفاسير مختلف در مورد اين آيه مي‌گويد  سه نظر در اين زمينه که نصيب مردان و زنان از آنچه کسب مي‌کنند وجود دارد: در قيامت است، در ميراث است، در تجارت و زراعت و ساير کسب‌هاي خود فرد است. اما در تاريخ و تفسير عمدتاً تلقي سوم استنباط شده است.

الميزان مي‌گويد هريک برتري‌هايي دارند. زنان و مردان نبايدآرزوي ديگري کنند و بعد مي‌گويد اکتساب اعم از مسائل مربوط به خصوصيات فردي و نيز ساير چيزهايي است که فرد به دست آورده است.

نمونه هم همين تفسير را مطرح کرده است.

حال اگر حق بهره‌مندي مردان و زنان  از نتايج اکتساب‌شان که در اين آيه خيلي روشن گفته شده است (و ما قبلاً از قول پتروشفسکي گفتيم که اين موضوع يکي از مميزه‌ها و رفرم‌هاي تأثيرگذار قرآن بوده است) را در کنار آيه‌هاي قبلي که زنان و مردان را کنار هم مي‌گذاشت بررسي کنيم مي‌بينيم که بهره‌مندي از نتايج کسب و کار، دادن صدقه و زکات توسط زنان و... از ويژگي‌هاي مشترک مردان و زنان است که کارکرد اقتصادي دارد و از سوي قرآن کاملاً پذيرفته شده است. همچنين امر به معروف و نهي ازمنکر هم به طور مشترک براي مردان و زنان مطرح شده است که عمدتاً کارکرد سياسي و اخلاقي دارد، اما بعداً در کتب فقهي و  در فرهنگ مردسالار جامعه تبصره‌هايي به آن زده شده است و شايد علاوه بر فرهنگ مردسالار جامعه مقداري  هم تحت تاثير فرهنگ يهودي قرار گرفته است. چون خيلي شبيه مطالبي است  که ما قبلاً در تلمود ديديم. مثلاً يکي از  تفسيرهاي مردمحورانه متأثر از يهوديان اين است که زن شوهردار اختياري براي آزادي بنده، صدقه، بخشش و نذر در اموال  ندارد مگر با اجازه  شوهر، جز درحج و زکات و نيکي به پدر و مادر و خويشان. اين مطلب را آقاي مهريزي  از قول حر عاملي نقل مي‌کند (مهريزي، ص 20). از قول شيخ مفيد هم مي‌گويد زن هنگامي که عقل کامل و رأي استوار  داشته باشد در معاملات از قبيل بيع، شراء، تمليک، هبه و  صدقه و ساير تصرفات خود اولويت دارد. اگر باکره بود بهتر است پدر يا جد پدري او عهده‌دار عقد ]قرارداد[  گردد. و نيز گفته کراهت دارد بدون اذن شوهر صدقه دادن، آزادي برده و وقف و نذر. ولي اگر بکند کارش درست است. آقاي مهريزي در ادامه مي‌گويد صاحب حدائق گفته است اختلافي ميان فقها نيست که زن پس از بلوغ حق تصرفات مالي دارد و آنچه در برخي روايات آمده که بايد از شوهر اذن ]اجازه[ بگيرد. اصحاب آن را بر استحباب حمل کرده‌اند (مهريزي، 277). اين‌ها بيانگر آن است كه اين رفرم جدي در به رسميت شناختن استقلال اقتصادي زنان در کتب فقهي هم، عليرغم نفوذ فرهنگ مردسالار و فقه يهودي تاثير خود را مي‌گذارد. پيش از اين هم گفتيم كه پتروشفسکي در کتاب اسلام در ايران (ص187) مي‌گويد: «در اسلام برعکس فرهنگ اروپايي و فئودالي که شوهر اختيار اموال زن را دارد به شدت تجزيه اموال زن و شوهر مراعات مي‌شود و شوهر حق ندارد اختيار اموال منقول و غيرمنقول زوجه خويش را داشته باشد». او همچنين در پاورقي مطلب هم آورده است که «طبق فقه اسلام زن حق ندارد بدون اجازه شوهر جهيزيه خود را تصرف کند اما شوهر جهيزيه زن خود را هرگونه که بخواهد مي‌تواند تصرف کند» اين يکي از مميزه‌هايي است که مستشرقين و اسلامشناسان روي آن تاکيد کرده‌اند.

به رسميت شناختن استقلال سياسي زنان

در زمان پيامبر زنان چند بار با پيامبر بيعت مي‌کنند (يک بار در بيعت پنهاني عده‌اي از اهل مدينه كه به مناسبت حج ]عرب قبل از اسلام[ به مكه آمده بودند، پس از صلح حديبيه و يك بار هم بعد از فتح مکه) خود اين بيعت‌ها نشانه «ديده شدن» زنان است. چون در بسياري از تحولات اجتماعي و سياسي زنان اصولاً ديده نمي‌شدند و به حساب نمي‌آمدند. نفس به حساب آمدن زنان در قرآن و صدر اسلام امر مثبت و قابل توجهي است. در جزوه متن بدون تفسير هم متن آيه بيعت  (سوره ممتحنه، آيه 12) آمده است. بعد از فتح مکه پيامبر در بيرون مکه در ارتفاعي مستقر شده بود. مردان آمدند و بيعت کردند بعد  در مورد زنان هم قرآن مي‌گويد اي پيامبر هنگامي که زنان ايمان‌آورنده آمدند  تا با تو بيعت کنند و پيمان ببندند  تو با آنان بيعت کن که هرگز چيزي را شريک الله نگيرند، سرقت نكنند، زنا نكنند و... صحنه جالبي که در اين جا وجود دارد اين است كه هند همسر ابوسفيان با روبند براي بيعت مي‌آيد تا شناخته نشود. او زن امير مکه است و حالا مکه تسليم شده و او آمده تا بيعت کند. هنگام بيعت مي‌گويد  محمد تو چرا با مردان فقط به شرط ايمان و جهاد بيعت کردي ولي براي ما اين همه شرط گذاردي. پيامبر لبخندي به او مي‌زند. او يکي‌يکي درباره شرط‌هايي که پيامبر مي‌گفته جملات معترضه‌اي مي‌گويد. مثلاً پيامبر مي‌گفته شرک نورزيد او مي‌گفته ما در گذشته شرک مي‌ورزيديم. پيامبر مي‌گويد سرقت نکنيد او مي‌گويد شوهر من به من پول نمي‌داد من از جيبش پول برمي‌داشتم. در اينجا ابوسفيان كه مي‌دانسته اين زن روبنددار همسر اوست مي‌گويد من گذشت كردم. اشكال ندارد! در اينجا لو مي‌رود يا روشن مي‌شود كه اين زن هند است. بعد پيامبر مي‌گويد زنا نکنيد جواب مي‌دهد مگر زن آزاد زنا مي‌کند. پيامبر مي‌گويد اولادتان را نکشيد و بهتان  نزنيد، هند مي‌گويد ما اينها را قبول داريم و هيچ انسان آزاده‌اي اين کارها را نمي‌کند.  به هر حال  هند روي تک تک شروط پيامبر اعلام موضع مي‌کند. نکته مهمي که در اين آيه ديده مي‌شود اين است كه مي‌گويد سرپيچي و عصيان در مقابل پيامبر در معروف نكنند. يعني يك شرط اين است كه وقتي پيامبر دستور به كار خير و معروفي مي‌كند نافرماني نكنند. در نامه علي به مالک هم آمده که حرفهاي او را بشنويد و هر جا مطابق معروف بود اطاعت کنيد يعني اطاعت مطلق وجود ندارد. قبلاً هم گفتيم که عبارت  «معروف» در قرآن بيشتر در حوزه زنان به کار رفته است. معروف موضوع ثابت شرعي نيست بلکه مطابق عرف و فرهنگ جامعه است. درباره اين شرط، بلند مي‌گويد اگر مي‌خواستيم چنين كنيم كه الان اينجا، براي بيعت نبوديم. به هر حال بيعت با زنان هم ديدن زنان و هم  اعطاء حق رأي به آنان است. اما اينکه بعداً چگونه اين حقوق از بين مي‌رود و حتي در سال 1342 در ايران تمام روحانيون حق راي زنان را نفي مي‌کنند و در کشورهاي سني مذهب مثل عربستان هنوز هم اين حقوق ناديده گرفته مي‌شود بحث ديگري است و بايد بحث کرد که که آيا اين تغييرات بر اثر انحرافات بعدي است که ايجاد شده يا ناشي از دوصدايي‌هاي موجود در متن است.

نکته‌اي که در حاشيه اين بحث مطرح بوده و براي مفسران و فقها هميشه اهميتي بيشتر از اصل آيه داشته است!، نحوه بيعت كردن زنان با پيامبر است. عرب پيش از اسلام براي بيعت يا در يك ظرف خون مي‌ريخته و دست‌هاشان را در خون مي‌گذاشته‌اند و يا در يك ظرف گلاب مي‌گذاشته‌اند. اما در مورد بيعت پيامبر الميزان مي‌گويد تشت آبي گذارده و دستشان را درون آب مي‌گذارند. بعضي مانند گازر گفته‌اند يك تکه پارچه بوده كه يك سرش را پيامبر گرفته و يك سرش را زنان گرفته‌اند. بعضي ديگر مانند مجمع‌البيان مي‌گويند  از زير لباس بيعت کرده‌اند.

در مورد مصداق‌هاي معروف هم احاديثي وجود دارد و در برخي تفسيرها از جمله گازر آمده است که مثلاً مي‌گفتند معروف آن است كه زنان مويه و نوحه‌گري و گريه و زاري نکنند. الان هم بين اهل تسنن اين رسوم وجود دارد  که مستند به همين بحثهاست. يا اينکه جامه ندرند. روي و مو نکنند. لباس مشکي نپوشند. البته در جامعه ما همه اينها الان انجام مي‌شود. و يا اينکه بي‌ادبي و سليطگي نکنند. شعر نخوانند. احتمالاً منظور شيون‌هاي موزون و نوحه‌گري بوده است. البته پيش از اين هم گفتيم که شعراي آن زمان يكي از عناصر اصلي شيوع و گسترش جنگ‌هاي قبيله‌گي بوده‌اند. در قرآن هم يك رگه منفي در مورد شعرا، به همين دلايل، وجود دارد. موضوع ديگري که در تفاسير به عنوان معروف آمده و قابل تأمل است  اين است که زنان با نامحرم حرف نزنند. نکته شايان توجه در اينجا اين است که اين موضوع با بخشي از قرآن و تاريخ اسلام تناقض دارد. اگر وظيفه امر معروف و نهي از منکر که در قرآن هم براي مردان و هم براي زنان آمده است را بپذيريم و توجه کنيم که يکي از کاربردهاي اصلي آن در امور سياسي و اجتماعي بوده است، طبيعتاً زنان بايد بتوانند در جامعه حضور يابند و اين تعارض دارد با در خانه نشستن و با نامحرم حرف نزدن. امام حسين مي‌گويد علت قيام من  امر به معروف و نهي از منکر است. به هر حال اگر اينها  را کنار هم بگذاريم مي‌بينيم قرآن يک پايه اصلي براي شخصيت فردي و مستقل زنان بنا مي‌کند که در تاريخ به جز در موارد اندکي (مانند  زينب در قيام امام حسين و يا زنان پيرامون پيامبر و...) محقق نشده است.

احترام ويژه به مادر (و پدر)

نکته بعدي که در همه اديان سامي وجود دارد و در عهد عتيق و جديد هم ديديم و در قرآن تأکيد ويژه‌اي بر آن شده است احترام به والدين و به ويژه مادر است. در مورد علت اين تاکيد  تحليلهاي زيادي وجود دارد از جمله اينکه در دنياي قديم  نظام خانوادگي مهم تر بوده است و خانواده نقش آموزشي و تربيتي زيادتري داشته است. در حالي که  در دوران جديد نقش آموزش و اقتصاد از خانواده  تفکيک شده است.

4 آيه دراين مورد در قرآن آمده است  و بسيار جالب و قابل دقت است که درست بعد از توحيد هم آمده است و اين امر اهميت موضوع را نشان مي‌دهد يعني مي‌گويد به خدا شرک نورزيد و بلافاصله مي‌گويد  به پدر و مادر احترام بگذاريد لاتعبدوا الاالله و بالوالدين احساناً (بقره 83، نساء 36، انعام 151، اسراء 23) بعد از منع شرک‌ورزي مي‌گويد  للوالدين احسانا. من فكر مي‌كنم نسبت احسان به پدر و مادر و توحيد   اين است که براي تبديل توحيد نظري به توحيد عملي يکي از مصداقهاي مهم احسان به والدين است. علامه طباطبايي مي‌گويد «اين امر مايه دوام خانواده و اجتماع است». در آن دوران كه خانواده مهم‌تر از جهان معاصر هم بوده است، اصلاح نظام خانوادگي تأثير زيادي روي اصلاح نظام اجتماعي مي‌گذاشته است. بخشي از اين  اصلاح نيز اصلاح  روابط فرزندان و پدر و مادر بوده است. به همين دليل بعد از نفي شرک‌ورزي به خدا احسان به پدر و مادر مطرح مي‌شود و بلافاصله نيز نکشتن فرزندان از شدت فقر را قرآن مطرح مي‌کند  و اين نشان مي‌دهد اين حقوق متقابل است و پدر بودن هم دليل بر تملک مطلق فرزند نيست. در فقه پدر بودن دليل بر تملک است. حتي يک رگه‌اي از اين فرهنگ هنوز هم وجود دارد و بحث است كه اگر پدري فرزندش را بکشد مي‌توان او را قصاص کرد يا خير؟ اما اين نگاه  نشان مي‌دهد آنطور که در برخي فرهنگ‌ها مثل فرهنگ چيني، زرتشتي يا يهودي و... که پدر حق داشت دخترش را بفروشد اينجا آن حق وسيع را ندارد.

سه آيه ديگر در قرآن وجود دارد (احقاف 15، لقمان 14و15، عنكبوت 8) که در آن بعد از ذكر احترام به والدين روي مادر تأکيد ويژه و مضاعفي شده است. به انسان توصيه کرديم که به والدينش احسان کند. در اينجا نمي‌گويد به «مؤمن»، مي‌گويد به انسان يعني همه انسان‌ها. و بعد به رنجهاي مادر يعني بارداري، زايمان، شيردهي و بزرگ کردن و... اشاره مي‌کند. خيلي جالب است كه در آيه 83 از 2 مي‌گويد  جز خدا نپرستيد بعد به احسان به پدر مادر وبعد نزديکان و يتيمان و در راه ماندگان اشاره مي‌کند  و بعد مي‌گويد  قولو للناس حسنا يعني به مردم نيک بگوئيد. بعد به نماز و زکات مي‌پردازد. علامه طباطبايي مي‌گويد  اين آيه نظم بديعي دارد. يعني اول پرستش خداوند بعد احسان به پدر و مادر بعد نيکي به نزديکان و يتيمان  و بعد مي‌گويد قولوا للناس حسنا  و بعد کمک به در راه ماندگان و در پايان نماز و زکات  را مطرح مي‌کند. نماز و زکات در اين رده‌بندي در رده آخر هستند. ذيل موضوع  قولوا للناس حسنا از قول امام باقر گفته شده «بهترين چيزي که دوست داريد به شما گفته شود». و اين اصل طلايي اخلاق است که از قول بسياري از مصلحان گفته شده است (اين حديث در مجمع‌البيان و الميزان ذيل آيه  83 از 2 آمده است). الميزان بعد از اشاره به  نظم بديع اين آيه  مي‌گويد  به يتيم هم به خاطر خودش و هم به خاطر اجتماع بايد نيکي کرد. و جالب است که مي‌گويد  قولوا للناس حسنا يعني حسن معاشرت با مردم، هم کافر و هم مؤمن. اين آيه  بيانگر يکي از دو صدايي‌هاي موجود در متن است در همه متون مقدس ما شاهد نوعي فاصله گذاري  حقوقي بين طرفداران آن دين و معتقدان به ساير اديان هستيم اما اينجا هيچ فاصله‌گذاري اخلاقي وجود ندارد و مي‌گويد  حسن معاشرت با مردم چه مومن و چه کافر. الميزان در ادامه مي‌گويد اين آيه  تناقضي با آيه قتال ندارد.

آيه ديگري در قرآن وجود دارد (سورة4 ،آيه 36) که مي‌شود گفت ده فرمان قرآن در قياس با عهد عتيق است. پرستش خدا، نيکي به پدر و مادر، خويشان، يتيمان، درويشان، همسايگان دور و نزديک و نيکي به همنشين (يار هم‌پهلو) ]بعضي‌ها گفته‌اند منظور همسر است و بعضي‌ها هم گفته‌اند کساني که خيلي با آنها رفيقيد[، رهگذر و بردگان و آخرش هم گفته خداوند مختال‌فخور را دوست ندارد يعني کسي که خودبزرگ‌بين شده و كسي كه رفتار فخرفروشانه و متكبرانه دارد را خدا دوست ندارد.

درباره همسايه دور و نزديک احاديثي آمده که مي‌گويد: همسايه مشرک يک حق دارد، همسايه مؤمن دو حق دارد و همسايه خويشاوند سه حق دارد. (روض‌الجنان). تفسير گازر مي‌گويد نيكي به همساية «دور» يعني همسايه كافر. دور و نزديک را دوري و نزديکي  ايماني مي‌داند  و مي‌گويد بايد به هر دوشان نيکي کنيد. در توضيح آيه هم به صراحت مي‌گويد  همسايه مشرک خواه اهل کتاب باشد و خواه نباشد. يعني در ارتباط با همسايگان نيز مرز خودي – غيرخودي ديني كنار مي‌رود. در اين ده فرمان قرآن مي‌بينيم كه پس از طرح توحيد، به مصداق‌هاي عملي آن مي‌پردازد. و از توحيد به عنوان يك امر ذهني و اعتقادي به توحيد متبلور و وجود فرد و رفتار او ياد مي‌شود و اين رفتارها در رديف توحيد قرار مي‌گيرد. مجمع‌البيان مي‌گويد  اين آيه جامع احکام اسلام است حال چه طور در فقه اين موضوعات مطرح نشده است بحث ديگري است.

آيه 23 از سوره 17 باز هم همين نكته را مي‌گويد  نپرستيد جز او را  بعد به نيکي به پدر و مادر مي‌پردازد و مي‌گويد اگر برسند  يکي از آنها يا هردوي آنان به پيري نگوئيد به ايشان «اف». ]اف يعني کلام نارضايتي. در فارسي مي‌گوييم «اَه»[ با درشتي و فرياد مرنجان و بگو به ايشان گفتار مهربانانه و بزرگوارانه.

گازر مي‌گويد کلمه اف را در وقت دلتنگي گويند و مجمع‌البيان مي‌گويد مگو خسته و ملول شدم. اف كلمه كراهت است (مثلاً وقتي پدر و مادر پير در خود بول كنند). روض‌الجنان مي‌گويد به آنان سخن درشت نگوئيد.

تفسير نمونه در اينجا مي‌گويد به مطلق بودن احسان اشاره مي‌شود و هر نوع نيکي را در بر مي‌گيرد.

آيه بعدي آيه  15 از سوره 46 است كه مي‌گويد  به انسان اندرز کرديم نسبت به پدر و مادرش نيکي کند و مادرش او را با رنج و زجر حمل کرد و زائيد و بارداري و زائيدن و شيردهي‌اش سي ماه است. بعد مي‌گويد چون چهل ساله شد شکر خدا مي‌کند و... در اينجا مفسران روي سي ماه و چهل ماه بحث‌هايي کرده‌اند (يك نکته جالب كه الميزان ذيل اين‌آيه آورده اين است كه امام حسين شش ماهه دنيا آمده است.)

نمونه هم ذيل آيه 8 از 29 مي‌گويد توصيه  به انسان است نه مؤمنين. و مي‌افزايد تأكيد ويژه بر مادر به خاطر آن است كه بزرگترين فداکاري را مادر براي  فرزند  مي‌کند.

آيه 14 از 31 باز مي‌گويد  توصيه کرديم مردمان را که به پدر و مادر احترام بگذاريد و سپس به رنج‌هاي مادر اشاره مي‌كند از جمله شيردادن و باز گرفتن او در دو سال. آيه  15 از همين سوره هم مي‌گويد و اگر کوشش کنند  که تو را به شرک وادارند، در اينصورت، از آنان در امري كه بدان علم نداري، اطاعت نکن. اما بلافاصله مي‌گويد با آنان به معروف و نيكي رفتار کن. يعني باز مي‌خواهد فرد حواسش جمع باشد که هر چند شرک منفورترين گناه در اسلام است و اصلاً تحمل نمي‌شود،  اما همچنان توصيه مي‌کند با پدر و مادر مشرك هم به نيكي رفتار کن. در شأن نزول اين آيه مي‌گويند  وقتي سعدبن ابي وقاص مسلمان شد مادرش گفت من غذا نمي‌خورم تا او از اسلام بازگردد و اعتصاب غذا کرد. در اينجا اين آيه  8 از 29 است كه مي‌گويد سفارش كرديم مردمان را به نيکي به پدر و مادر و اگر جهد کنند تا تو شرک آوري، از آنان فرمان مبر. بازگشت شما به سوي من است و خبر دهم شما را به آنچه کرده باشيد. يعني خيلي با هم جنگ و جدل نکنيد در نهايت پيش من مي‌آييد و من  در مورد اختلاف شما قضاوت مي‌کنم.

بحث عمومي عاق والدين هم كه در احاديث و تفاسير زياد آمده باز بر احترام و نيكي به پدر و مادر، و به ويژه مادر،  تأكيد مي‌كند. پيامبر مي‌گويد عذاب هر گناهي را خداوند اگر بخواهد به قيامت مي‌اندازد جز عقوق والدين که قبل از مرگ مي‌رساند. (وظايف زن در اسلام، عبده غالب، احمد عيسي، ترجمه جهانگير ولدبيگي، نشر احسان، ص24). حديث ديگري هم در  همين کتاب آمده که مي‌گويد مادام که مادر از فرزند راضي نباشد نماز و روزه و ساير عبادات او نفعي به وي نمي‌رساند. و يا اين حديث مشهور كه بهشت زير پاي مادران است. تفسير گازر هم آورده که بهشت دو در دارد، در مادر و در پدر. در تلمود ديديم که گفته بود اگر پدر و مادرت همزمان تو را صدا کنند تو به حرف پدرت گوش کن. چون احترام او هم بر تو و هم بر مادرت واجب است. اما در فرهنگ اسلامي کاملا بر عکس است. در حديثي آمده است فردي از پيامبر پرسيد به چه کسي نيکي کنم که به رحمت خدا نزديک شوم؟ پيامبر گفت  به مادرت. سپس پرسيد بعد از آن؟ باز مي‌گويد به مادرت. باز مي‌پرسد بعدش به چه کسي؟ باز مي‌گويد به مادرت. سپس مي‌پرسد بعدش به چه کسي؟ پيامبر مي‌گويد به  پدرت و اقربين به درجه. (الميزان ذيل آيه 14 از 31، روض‌الجنان، مجمع‌البيان و نمونه ذيل آيه 8 از 29). مجموع اينها احترام به والدين و احترام ويژه به مادر را نشان مي‌دهد  که در عهد عتيق و جديد هم وجود داشت، اما در اسلام اختلاف سطحي بين مادر و پدر وجود دارد.

زنان پيامبر  (در تاريخ و قرآن)

اين موضوع خيلي مورد توجه بوده است  بويژه از سوي  مستشرقين و با توجه به فرهنگ مسيحي و روش کليسا در پرهيز از ازدواج. در اين مساله بحث فراتر از بحث نظري  و حقوقي «تعدد زوجات» است که بعداً بحث خواهيم کرد. و به عنوان يک بحث درباره شخص پيامبر به عنوان نبي اين دين برجسته‌تر شده است. درباره اين موضوع سه نوع برخورد صورت گرفته است: 1- برخورد مدافعه‌گرايانه است (که يا سنتي است و يا نوگرايانه). 2- برخورد پژوهشگرانه و تحليلي است که در کتاب 23 سال علي دشتي نمونه‌اش را در جلسات اوليه آورديم  و ديديم  که عليرغم موضوعات انتقادي‌اش در ديگر مسائل در اينجا بسيار مثبت برخورد کرده است. دشتي بحثي در مورد خرده‌گيران فرهنگي  دارد و مي‌گويد  اگر مساله  را صرفا از منظر عقلي نه عاطفي بسنجيم ارزش ايراد آنان کاهش مي‌يابد محمد بشر است و براي بشر هم نقطه ضعف طبيعي است.  غريزه جنسي جزء غرايز آدم است و بيش و کم  زماني مي‌تواند مورد بحث قرار گيرد که تاثيردر کار و يا کردار اين شخص نسبت به ديگران داشته باشد. به عبارت روشن تر خصلت شخص هنگامي نکوهيده است که زيان‌بخش به حال اجتماع باشد  و در زندگاني شخصي وخصوصي خوبي و بدي ونقطه قوت ويا ضعف نبايد مورد بحث و ملاحظه قرار گيرد  (ص 198 تا 200) ما وارد بحث محتوايي درباره نظر او نمي‌شويم که مي‌شود نقدش کرد. اما در عين حال اين برخورد را جزء بحثهاي تحليلي بايد طبقه‌بندي کرد. او در ادامه مي‌گويد فکر سقراط به آتن نور مي‌داد از آتن به يونان و از يونان به جامعه انساني. اگر سقراط در زندگاني شخصي خود تمايل خاصي داشته است که به ديگران زيان وارد نکرده نبايد موضوع بحث  قرار گيرد. در هيتلر غريزه جنسي يا نبود يا سركش نبود،  اما افکار شومي داشت که دنيا را به خون کشيد (ص 200). دشتي مي‌گويد حضرت رسول خود را بشر مي‌دانست. تمايل او به زن وتعدد زوجات وي نه آسيبي به اصول دعوت او رسانيد و نه زياني به حقوق ديگران. و بعد در ص 217 مي‌گويد آيه 37 سوره احزاب ]که در رابطه با ازدواج پيامبر با زينب است[ پرمعنا و زيبا است وصراحت و صداقت پيامبر را نشان مي‌دهد. و در ص220 هم مي‌گويد: دلايل صدق و صراحت حضرت رسول در آيات قرآن زياد است. حضرت محمد پرواي اعتراف به ضعف‌هاي بشري نداشته است. و بعد در ص292 مي‌گويد: «بعضي از ازدواجهاي پيامبر را بايد حمل بر مصلحت و ايجاد پيوند خويشي کرد تا اسلام تقويت شود». و 3- برخورد ستيزه‌گرانه است كه به عنوان يک نقطه ضعف جدي به تعدد زوجات پيامبر مي‌پردازد. البته بستر فرهنگي اين توجه و تأكيد ويژه روي موضوع  جدال کليسا و مسلمانان بوده است. اما جداي از اين به عنوان يک پرسش مستقل هم  در تاريخ اسلام مطرح شده است و پر حاشيه ترينش هم حکايت ازدواج پيامبر با زينب است که ما ابتدا اين موضوع را مرور و بررسي مي‌کنيم و بعد به بقيه ازدواج‌هاي پيامبر مي‌پردازيم.

در اين زمينه دو کتاب را به عنوان نمونه مورد توجه قرار مي‌دهيم. يکي  کتاب زنان پيغمبر نوشته  دکتر بنت الشاطي نويسنده مصري (ترجمه محمدعلي خليلي - دنياي کتاب كه در مقدمه مترجم تاريخ 1337 را دارد و در نشر تاريخ 1383) و کتاب ديگر زن در چشم و دل محمد از دكتر شريعتي (مجموعه آثار 28) است. بعداً ما به دو نوع برخورد با  پيامبر يکي هاله‌گرايانه و يکي هاله‌زدايانه مي‌پردازيم. شريعتي و بنت‌الشاطي سعي مي‌کنند بدون هاله بحث کنند. در تفسير ازدواج‌هاي پيامبر هم مي‌توان کاملاً برخورد مصلحت‌انديشانه کرد و براي هر ازدواج «مصلحتي» را عنوان ساخت و تمايل فردي خود پيامبر را در نظر نگرفت. و هم مي‌توان تلفيقي برخورد کرد و به هر دو موضوع توجه نمود.

در مورد  ازدواج  با زينب ابتدا به آيات قرآن مي‌پردازيم. اين موضوع در آيه 36 و37 سوره احزاب آمده است اين ماجرا سال پنج يا شش هجري رخ داده است. آيه مي‌گويد هيچ مرد و زني را نرسد که چون خدا و فرستاده اش  به کاري فرمان دهند بر آنان در کارشان  اختياري باشد و هر کس از خدا و رسولش نافرماني کند قطعاً دچار گمراهي آشکاري گرديده است. در ارتباط با شأن نزول اين آيه در کتاب شأن نزول واحدي و سيوطي (ص 451) دو شأن نزول آمده است. يکي مي‌گويد محمد به خواستگاري زينب رفت که دختر عمويش بود و زينب فکر مي‌کرد براي خودش به خواستگاري آمده است. اما پيامبر مي‌گويد براي زيد آمده است. زيد غلام پيامبر بود که آزادش کرده بود که بعداً به آن مي‌پردازيم. زينب خواستگاري پيامبر را  قبول نمي‌کند. برادرهاي زينب هم قبول نمي‌کنند. چون زينب از خانواده اشراف است. آنها مي‌گويند ما دخترمان را به برده آزادشده نمي‌دهيم. يك روايت ديگر هم هست که اين آيه در مورد ام کلثوم دخترابوبکر است که پيغمبراو را هم براي زيد خواستگاري کرده است. حالا اين اشتباه و يا تشابه اسمي است يا خير نمي‌دانم. اما مي‌گويند هر دوي آنها را  براي زيد خواستگاري کرده است.  به هر حال با دخالت وحي اين دو ازدواج مي‌کنند. زيد غلام خديجه بود كه وي را به محمد بخشيده بود. البته زيد غلام زاده نبوده است. در  يکي از غارت‌ها او را مي‌گيرند و به عنوان برده مي‌فروشند. بعد از مدتي پدرش او را پيدا مي‌کند  و به محمد مي‌گويد  من حاضرم پولش را بدهم و او را آزاد کنم. محمد در پاسخ مي‌گويد کار بهتري مي‌کنيم. خودش را صدا مي‌کنيم و او را بين ماندن و رفتن مخير مي‌كنيم و اگر او تمايل به رفتن داشت من او را آزاد مي‌کنم بدون اينکه پولي بخواهم. اما  زيد محمد را انتخاب مي‌کند  و مي‌گويد  من از اين مرد چيزهايي ديده‌ام که ترکش نخواهم کرد. و زيد پيش محمد مي‌ماند. زيد جزء اولين مؤمنان به محمد، پس از خديجه و علي است. بعد از ازدواج اختلاف اينها بسيار زياد  است. آيه 37 احزاب هم مهم است كه مي‌گويد زيد پيش محمد مي‌آيد و مي‌گويد ما تحمل هم را نداريم و مي‌خواهيم از هم جدا شويم. اما پيامبر مخالفت مي‌کند و مي‌گويد جدا نشويد و به زيد مي‌گويد برو و زنت را نگهدار. اما بعد آيه مي‌گويد و تو آنچه را در درونت بود  پنهان کردي. همه جنگ و جدال‌هاي مفسران روي اين قسمت آيه است و بعد مي‌گويد شرم مردم را داشتي و از مردم ترسيدي. «خوف» به شرم و ترس ترجمه شده است. و بعد مي‌گويد وقتي زيد از او کام برگرفت، ما او را به عقد تو در مي‌آوريم، تا بر مردم حرجي در ازدواج با زن سابق پسر خوانده هاشان نباشد. داستان پسرخواندگي زيد هم اين بود که چون زيد نزد محمد ماند و پيش پدر و خانواده‌اش نرفت محمد او را طبق يك رسم و عرف جامعه به داخل جمع آورد و وي را پسرخوانده خود كرد. در آن سنت پسرخوانده چون پسر واقعي بود و از فرد  ارث هم مي‌برد. در اينجا آيه مي‌گويد  موقعي که زيد زينب را طلاق داد ما او را به عقد تو در مي‌آوريم تا بر مؤمنين حرجي در ازدواج با زن پسرخوانده‌شان نباشد. ازدواج با زن پسرخوانده در آن فرهنگ مانند ازدواج با عروس فرد، ممنوع بوده است. در مورد اين ازدواج داستاني هم نقل شده که پيامبر روزي به خانه زيد رفت تا به او سر بزند اما زيد خانه نبود  زينب داشت ماده معطري را مي‌سائيد. باد پرده را کنار زد و پيامبر و زيبائي زينب را ديد و گفت فتبارک‌الله احسن‌الخالقين. او بازگشت و زينب هم كه از قبل با زيد مشکل داشت پس از آمدن زيد ماجرا را براي او تعريف مي‌كند. زيد هم كه از قبل به دنبال جدائي از زينب بوده، باز نزد پيامبر مي‌آيد و خواهان جدايي مي‌شود، اما پيامبر مخالفت مي‌کند. در اينجا اين آيه نازل مي‌شود. روض‌الجنان در اين مورد مي‌گويد اين داستان عشقي که گفته‌اند موافق مذهب ما نيست و آنچه که پيامبر  در دل داشت و اشکار نمي کرد عشق نبود بلکه عزم بر نکاح با او بود اگر زيد از او دست بدارد.

حالا هر چه که بود اگر خودماني بخواهيم بگوئيم در واقع  پيامبر زينب را  بدبخت کرده بود يعني به زور به يک برده آزادشده شوهرش داده بود. البته  شريعتي بحث‌هايي دارد که زينب خود به پيامبر علاقه داشت.

در اينجا روض‌الجنان مي‌گويد آنچه پيامبر در دل داشت و آشکار نکرده بود  عشق نبود بلکه اين تصميم بود که اگر زينب از زيد جدا شد، با او ازدواج کند. روض‌الجنان مي‌افزايد در اخبار ما چنان است كه خداي تعالي خواست حكم جاهليت را منسوخ کند که نکاح زنان پسرخوانده‌گان را ممنوع مي‌داشتند.

مجمع‌البيان نيز مي‌گويد آنچه پيامبر مخفي کرده بود اين بود که اگر زيد زينب را طلاق دهد او را براي خود تزويج کند. بعد مي‌افزايد بعضي‌ها هم گويند آگاهي بود که خداوند سبحان داده بود که زينب به زودي از همسران تو خواهد بود و تو اين را پنهان کرده‌اي. حالا اينکه اين تفسيرها چقدر قانع‌کننده است را فعلاً کنار مي‌گذاريم.  روض‌الجنان ادامه مي‌دهد که بلخي گويد « و جايز است كه نيز بوده باشد بنابر آنچه گويند که پيامبر اورا ديد و از او خوشش آمد و آرزوکرد که زيد از او جدا شود تا او وي را تزويج کند و اين را مکتوم و مخفي داشت براي اينکه اين تمنا و آرزو و غريزه طبيعت و بشري است و براي کسي هم عيب نيست که اگر از چيزي خوشش آمد آرزوي او را نمايد. مجمع اين جملات را از قول بلخي مي‌آورد و سپس مي‌گويد برخي گويند اين آيه را خدا نازل کرد تا امتناع از فعل مباح به سبب ترس مردم نکنند. خود مجمع‌البيان مي‌گويد پيامبر خواست سنت جاهلي را نقض کند و در ادامه مي‌گويد پيامبر ميهماني و وليمه‌اي براي اين عروسي داد که براي ازدواج با هيچ يک از همسرانش نداده بود گوسفندي ذبح نمود و همه مردم مدينه را تا آخر روز نان و گوشت داد.

در تفسير گازر آمده است مخالفان از عشق مي‌گويند، اما پيامبر را نشايد که عاشق شود. اما آنچه در اخبار اصحاب ماست و مفسران در تفاسير آورده‌اند آن است که رسول روزي در  سراي زيد رفت. زينب در ميان حجره نشسته بود و طيب مي‌سود چون چشمش بر وي افتاد گفت سبحان خالق النور تبارک الله احسن الخالقين و بازگشت. چون زيد آمد زينب وي را از آن حال خبر داد. وي گفت شايد که تو در دل رسول افتاده باشي، مي‌خواهي تو را رها کنم. گفت ترسم تو رها کني و وي نخواهد. بعد مي‌گويد او نزد پيامبر آمد و پيامبر نپذيرفت كه او زينب را طلاق دهد. و اين آيه آمد. بقيه داستان هم تکراري است. آنچه رسول پنهان کرد اين بود که بر خاطرش گذشت که اگر زيد او را طلاق دهد او را نکاح کند. گازر هم مي‌گويد که رسول ميهماني ساخت که براي هيچيک از زنان خود نساخته بود. اين‌ها نقل از تفاسير قديم بود.

اما الميزان درباره آنچه رسول در دل خود پنهان مي‌كرد مي‌گويد تو از پيش طبق تقدير الهي مي‌دانستي كه سرانجام زيد همسرش را طلاق مي‌دهد و تو بايد او را بگيري. يعني پيامبر اين اطلاع غيبي را پنهان مي‌کرد. (اما اين نظريه يعني يک اطلاع غيبي را پيامبر پنهان کرده باشد منطقي به نظر نمي‌آيد. چون اين اطلاع غيبي يا مال خود پيامبر است که قاعدتاً نبايد به دليل پنهان کردنش مورد بازخواست واقع شود و  يا وحي است که پيامبر نمي تواند وحي را نگويد). الميزان در ادامه مي‌گويد «پيامبر مي‌ترسيد مردم سرزنشش کنند نه آن گونه که برخي از  تفاسير گفته‌اند رسول خدا عاشق زينب شده باشد. برخي مفسران در مقام توجيه عشق رسول خدا برآمده‌اند که او هم بشر بود و عشق هم طبيعي است و فطري. اما معنايش اين مي‌شود که تو بايد عشق خود را نسبت به زن مردم اظهار مي‌کردي و چرا نکردي. رسوايي اين  حرف از آفتاب روشن‌تر است». اين نظر علامه طباطبايي است بعد اضافه مي‌کند كه خداوند اسماء زناني که آن جناب با آنان ازدواج مي‌کند را قبلاً برايش نام برده است و آيه مي‌گويد چرا گفتي همسرت را  نگه دار در حالي که مي‌دانستي او همسرش را طلاق مي‌دهد و تو با او ازدواج مي‌کني. الميزان نيز به وليمه بي‌سابقه اين عروسي اشاره مي‌کند.

الميزان در جاي ديگري (ذيل آيه 53 از 33) از قول تفسير قمي مي‌گويد رسول زينب را دوست مي‌داشت پس در ازدواج با او وليمه اي درست کرد و اصحاب را دعوت کرد. الميزان در آيه ديگري اين موضوع كه رسول زينب را دوست مي‌داشت را از قول قمي بدون نقد مي‌آورد. اما تفسير نمونه مي‌گويد اين موضوع يکي از مسائل حساس زندگي پيامبر است و مفسران در اينجا سخنان بسياري گفته‌اند و ناشي‌گري برخي از آنها در تعبيرات بهانه‌هايي به دست دشمنان داده است. و مي‌افزايد اينجا مطلب پيچيده‌اي نيست. پيامبر در نظر داشت اگر صلح بين دو همسر به انجام نرسيد وکارشان به طلاق رسيد براي جبران اين شکست که دامنگير دختر عمه‌اش شده است که حتي برده آزاد شده‌اي او را طلاق داده وي را به همسري خود درآورد. نمونه سپس مي‌گويد پيامبر  دو سنت جاهليت را منسوخ مي‌کند ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده و ازدواج با  همسر مطلقه يک برده آزادشده. تفسير نمونه روي  دشمنان و دوستان نادان هم در برخورد با اين آيه زياد تکيه مي‌کند.

اما به نظر دكتر شريعتي و دكتر بنت‌الشاطي بپردازيم که دو  رويکرد تا حدي متفاوت نسبت به اين مسئله دارند. در يکي اين تحليل قوي‌تر است كه پيامبر به دليل يک مصلحت اجتماعي و فردي با زينب ازدواج مي‌کند يعني به خاطر شکستن يك سنت جاهلي و يا به خاطر مشكلي كه خود براي زينب ايجاد كرده بود. اين  ديد کاملاً مصلحت‌گرايانه است و درونيات و تمايلات پيامبر هيچ نقشي در اين بين ندارد. تفسير ديگر اين است که درونيات و تمايلات پيامبر هم نقش دارد. من فکر مي‌کنم هيچ کسي مثل شريعتي اين بحث را  از زاويه مدافع‌گرانه به تفصيل و با قلم قوي و سحركننده‌اش باز نکرده است. بنابراين بهتر است عين جملات او و خلاصه‌اي از مباحثش را به نقل از مجموعه آثار 30، زن در چشم و دل محمد (ص 511 تا 562) مرور كنيم که يک  بخش آن راجع به زينب است  و بخش ديگرش  راجع به بقيه همسران محمد. شريعتي مي‌گويد: يک بار پيغمبر در عمق نگاه زينب رازي را خواند که دلش را به يکباره خبر کرد. آتش مرموزي که  در درون زينب افتاده بود برگونه‌هايش نشست و بي‌قراري‌هايي که قلبش را به سختي مي‌فشرد سکوتش را در برابر محمد دشوار و دردناک ساخت. پيغمبربا نخستين برقي که در برابرش زد چشمانش را فروبست و سر در درون خويش فرو برد و بشتاب بازگشت اما زينب به کجا بازگردد؟ ديدار زيد ديگر برايش طاقت فرسا مي‌نمود آسمان بر سينه اش سنگيني مي‌کرد و راه نفس را بر او گرفته بود. تحمل ديدن هر چهره‌اي و شنيدن هر سخني برايش رنج‌آور مي‌نمود. خانه سردي که در آن دو بيگانه کنار هم نشسته‌اند و تلخ و بيزار سکوت کرده‌اند و در انتظار هيچ، عبور لحظه‌ها و آمد و رفت بيهوده و مکرر طلوع و غروب را مي‌نگرند اگر ناگاه پاره آتشي از روزن به درون افتد خانه را به حريقي مي‌کشد که نه زينب و نه زيد را لحظه‌اي تاب ماندن نمي‌ماند. زيد بي‌تابانه و دردمند، از خانه بيرون پريد و به محمد پناه برد و از پدرخوانده مهربان خويش به جد خواست که آن دو را از يکديگر خلاص کند که ديگر هيچيک را تاب ديگري نيست. زيد شيفته محمد بود و سرشار از  بزرگواري‌ها و مهرباني‌هاي بسيار وي و گذشته از آن، مرد شمشير و وفا و ايمان بود و «لاشه زني را که قلبش از آن او نبود بيهوده بر دوش نمي‌کشيد» و بخاطر پيوند با خاندان قريش و يا لذت زيبائي‌هاي سرد و بيروح يک "مجسمه" با کسي که در زندگي جز سقف اتاقشان هيچ اشتراکي ندارند و در همه هستي جز خانه نشيمن‌شان آن دو را به هم نمي‌خواند نمي‌توانست اسير گردد و ديگري را نيز اسير سازد.

 اما براي پيغمبر  اين خود  حادثه اي بود و سخت بدان مي‌انديشيد و چاره اي مي‌جست و نمي يافت.  آيا آنچه را که در نگاه زينب خواند در دل خويش نيز يافت؟ آيا روح بزرگي که عمر را و جواني را همه در کار خدا و مردم،انديشه و تقوي و رنج و رزم داده بود، اکنون در برابر دلي که بيتاب او گشته خود را باخته؟ و يا دست کم از آتشي که در جان زينب افتاده گرم شده است؟ ]شريعتي در کل مقاله‌اش وقتي به سمت پيامبر مي‌آيد به صورت سؤالي برخورد مي‌کند و زماني که به سمت زينب مي‌رود روشن سخن مي‌گويد[. به  اين پرسش است که پاسخ‌هاي بسيار گفته‌اند و از آن داستان‌هاي خيال‌انگيز و افسانه‌هاي فريبنده بافته‌اند. اما من طرح چنين سوالي را يکسر بيهوده مي‌دانم و هر پاسخي به آن را بي‌پايه. زيرا، راه پنهاني عشق را نه تاريخ مي‌داند و نه تحقيق، آنهم در دلي به عمق و عظمت و قدرت  دل محمد. (ص524) و بعد ادامه مي‌دهد: ما هرگز نخواهيم دانست که عشق در قلب محمد چگونه است، حتي چيست؟ اما مي‌دانيم نه تنها با عشقي که سر به آسمان دارد آشناست و دل او کانون مشتعل چنين آتشي است، بلکه با عشقي که گاه  از دلي سر به دلي مي‌کشد نيز بيگانه نيست و آن از سخن پيغمبرانه و لبريز از شگفتي و زيبائي نيرومندش که عارفان از وي روايت کرده‌اند پيداست که "من عشق و کتم ثم عف فمات وجب له‌الجنه" هر که در عشق گرفتار شود و آنرا پنهان دارد و خويشتن‌داري کند و بميرد بهشت بر او واجب است. اگر در جان محمد از عشق خبري هست، قصه‌اي شگفت است، نه بدانگونه که ملايان مسيحي و گاه مستشرقان وابسته به مسيحيت و يا استعمار چون دوزي و حتي نويسندگان بازاري چون کنده و براس بافته‌اند (ص525) سپس ادامه مي‌دهد: پيغمبر سخت اندوهگين و مظطرب است، در تنگنائي افتاده است که راه گريزي برايش نيست. ادامه زندگي زينب و زيد محال است و نجات هر دو در جدائي است و گذشته از آن، در برابر زينب که به چنين سرنوشتي دچارش کرده است، و خويشاوند خود را قرباني مصلحت مردم ساخته است، مسئوليت سنگيني احساس مي‌کند. وانگهي، مگر در برابر دردي که هم اکنون زينب را بيرحمانه مي‌گدازد،محمد که خود سرچشمه رنج‌آور است، مي‌تواند بي‌تفاوت بماند و هيچ بدان نينديشد؟ و او را پس از جدائي از زيد، با سرنوشت دردناک و آواره‌اش، بي‌اميد رها سازد؟

اينها "واقعيت"هائي بشري است که در برابر محمد نيز پديد آمده است و "هست" و محمد که "واقع گراترين " رهبر اخلاقي و اجتماعي بشر است هرگز "واقعيت" را ناديده نمي‌انگارد.

و سپس ادامه مي‌دهد هر واقعيتي  را که ناديده انگاريم خود را در چهره اي زشت تر و خطرناک تر بچشم ما خواهد نمود و هرگاه روياروي با آن مواجه نشويم از پشت خنجر خواهيم خورد. اين حقيقتي است که تاريخ، در سراسر زندگي درازش، همواره تجربه کرده است.

اسلام، هميشه با واقعيت‌ها روياروي مي‌شود،آنها را اعتراف مي‌کند و بدينگونه، آنها را رام خويش مي‌سازد و بر راه خويش مي‌راند و از طغيان وخطر و تباهي  پيشگيري مي‌کند. ]و در ادامه مي‌گويد[ عشق نيز چنين واقعيتي است، واقعيتي همانند کينه،انتقام و جنگ که اگر همچون مسيحيت در را برويش نگشايد از ديوار خواهد پريد...

در اينجا آنکه معني عشق را نمي فهمد و نيروي شگفت و مرموزي که دو روح خويشاوند را به هم مي‌خواند نمي‌شناسد و آنرا با هوس‌هاي تند و آرامي که "قضاي حاجت مزاج" است، يکي مي‌داند و يا پيوند ميان دو انسان را جز با ريسمان نام و نان و لذت، موهوم مي‌بيند و چه مي‌گويم؟ حتي رابطه ميان انسان و خدا را جز از "ترس" گرز آتشين و مار غاشيه يا "طمع" حور و غلمان و "دختران سيه چشم نار پستان" نامفهوم و غير ممکن مي‌يابد، چه مي‌داند که در اينجا از چه سخن مي‌گويم؟

پس مشکل محمد چيست؟ چرا از اعتراف به اين واقعيتي که آنرا چنين نيرومند و خطرناک در برابر خويش مي‌بيند بيمناک است؟ چرا زينب را از بندي که زيد نيز در آن به سختي گرفتار است و براي گسستن آن تلاش مي‌کند رها نمي سازد و،آنگاه، در قفسي را که اين پرنده مجروح، که بيمناک از رهائي بي‌اميد خود را بي‌تابانه به در و ديوار مي‌زند تا به درون آيد و در آن پناه گيرد، به رويش نمي‌گشايد؟

محمد از دو چيز سخت مي‌هراسد. دلي که هرگز با ترس آشنا نبود اکنون به اندوه و پريشاني و هراسي سخت گرفتار شده است. يکي نفرتي است که از تلقي مردم دارد و از آن بيمناک است که «احساس» پاک و بلند او به "فهم"‌هاي پليد و پست مردم آلوده گردد.

در ادامه در ص527 مي‌گويد: گذشته از آن، بر سر راه محمد، يک نبايستن بر پاست. از آنها که ديوارهاي هر جامعه اي را تشکيل مي‌دهند و سدهاي هر "رفتني" را، و آن سنتي کهنه و استوار است که در عمق احساس مردم ريشه بسته است و تعصبي سخت آنرا نگهباني مي‌کند.

پسرخواندگي مرحله‌اي است ميان بندگي و آزادي، پسرخوانده يک انسان نيمه آزاد است. يکي از خصوصيات حقوقي او که وي را از ديگر مردم آزاد مشخص مي‌سازد، اين است که خواجه سابقش، که اکنون پدر خوانده وي ناميده مي‌شود نمي تواند با زني که روزي همسر او بوده است ازدواج کند، چه عرب آنرا ننگي بزرگ مي‌شمارد.

اما  چرا ننگ ؟ چرا يک زن، به جرم همسري با يک "مولي" از حقي که همه زناني چون او  برخوردارند محروم باشد؟ مگر يک  "  آزادشده "  انساني آزاد نيست؟  

و (در ص 528) ادامه مي‌دهد : ولي محمد هنوز بيمناک و مردد است. مردم چه خواهند گفت؟ آنرا چگونه خواهند فهميد؟ احساسي را که همچون سپيده دم پاک است در تعبيرهاي پليد خويش نخواهند آلود؟

و در ادامه (در ص 529) مي‌گويد: راز پنهان محمد را خدا آشکار کرد و اکنون بيم از مردم بيمي موهوم است. پسند مردم، مردمي که کاردستي سنتهاي کهنه و رسم‌هاي نامعقول و زشت اند، "چه وزن آرد در اين کار"؟ کاري که هم آزادي دو انسان نا همانندي که در دام هم گرفتار شده‌اند و بر يکديگر تحميل، و مي‌توانند، جدا از بدبختي با هم، خوشبخت شوند؟ در آن است و هم پيروزي عشق زني آزاد که آرزويش جز اين نبوده است که در کنار مردي باشد که زندگي، جز در کنار او برايش طاقت فرساست و نيز هم شکست سنتي موهوم و زشت که يادآور بردگي و ننگ مرد است و محروميت و تحقير زن.

]بعد ادامه مي‌دهد:[ از داستان محمد و زينب، اين است آنچه، پس از مطالعه مجموعه روايات کتب و سيره و حديث و تفسير، در ذهني خالي از هر تعصبي و پيش داوري يي و تعهدي نقش مي‌بندد. در اينجا باز حس کنجکاوي آدمي مي‌پرسد که آيا واقعاً محمد گرفتار عشق شده است؟

]چند خط پائين‌تر ادامه مي‌دهد:[ چه کسي مي‌تواند به اين مسائل که همه در عمق روح‌ها و نهانخانه دلهاي محمد و زينب و زيد مي‌گذشته است پاسخ گويد ؟ اگر ما در عصر اينان زندگي مي‌کرديم و در مدينه هم خانه داشتيم گفتگويمان در اين باره همه بر حدس و احساس و ذوق و کيفيت اعتقادمان به محمد مبتني بود. وانگهي چه کسي مي‌تواند عشق را درقلب محمد بشناسد و بداند که چيست و چگونه است؟

تا اينجا ديديم که شريعتي با بررسي اين موضوع بيشتر به سمت اين تمايل داشت که اين ازدواج را بر اساس مصلحت اجتماعي و مصلحت فردي زينب تحليل کند. ضمن آنكه اشارات گذرايي به احساسات خود پيامبر نيز داشت. شريعتي در ادامه شريعتي با ذکر دلايلي در داستان يا حداقل تحليل‌هاي صورت‌گرفته پيرامون داستان حضور محمد در خانه زيد و کنار رفتن پرده ترديد مي‌كند و در نهايت آن را رد مي‌کند. در اينجا فقط به استدلالهاي او اشاره مي‌کنيم:

نخستين استدلال شريعتي اين است که حکم حجاب پس از اين داستان وضع شده و نمي شود پذيرفت تا آن موقع محمد زينب را نديده بوده است. به علاوه آنكه او دخترعموي پيامبر و از نزديكان و خويشاوندان اوست كه طبيعتاً با يكديگر رفت و آمد و ارتباط خانوادگي داشته‌اند.

دوم اينکه محمد خود زينب را براي زيد برگزيده بود و زينب به اصرار محمد ازدواج با زيد را پذيرفت و اگر محمد دل در گرو او داشت او را براي خود خواستگاري مي‌کرد.

نکته سوم اين است که گله زيد ازبي‌مهري زينب چيز تازه‌اي نبوده است و محمد مي‌دآن است که زينب و خانواده اش از ابتدا با اين ازدواج مخالف بوده‌اند و به دليل نزول وحي اين ازدواج رخ داده بود.

استدلال چهارم شريعتي اين است که زينب بعد از ازدواج با زيد هم چون عروس محمد بوده با وي در تماس بوده است.

استدلال پنجم شريعتي اين است که اگر چنين داستاني واقعيت داشت مي‌بايست از آن پس رابطه محمد با زيد و بويژه اسامه پسر زيد تيره شود چون آنها بايد از اين رخداد دچار آسيب مي‌شدند. در حالي که شيفتگي اسامه و زيد تا پايان عمر به محمد زبانزد همه بود.

ششمين و مهمترين استدلال شريعتي اين است که اين واقعه زماني رخ مي‌دهد که داستان دلبستگي محمد به عايشه زبانزد همه است چگونه عايشه حسود و هشيار و گستاخي که ما مي‌شناسيم در برابر دلباختگي محمد به زني بيگانه سکوت کند و چطور عايشه از اين موضوع باخبر نمي‌شود.

استدلال ديگر شريعتي و هفتمين استدلال اين است که محمد در طول سالهاي جواني و کمال با عشق آشنا نبوده و چگونه در سن نزديک شصت سالگي به چنين عشق برق آسايي دچار مي‌شود.

و نهايتاً شريعتي به عنوان استدلال هشتم مي‌گويد «آنچه محقق را بشدت دچار ترديد مي‌سازد و اين فکر را در او تقويت مي‌کند که اين داستان از پايه ساختگي و دروغ است و ازدواج محمد با زينب، همچون ديگر ازدواجهاي وي – و حتي بيشتر از همه آنها – بخاطر مصلحتي بوده است و عشق به عقايدش. اين است كه پس از اين ازدواج عاشقانه بي‌رنگ‌ترين جلوه‌اي از عشق و حتي مهر در رابطه ميان اين دو به چشم نمي‌خورد. زينب تا پا به خانه محمد مي‌نهد، در صف ديگر زنانش قرار مي‌گيرد و در برابر درخشش عايشه محو مي‌شود. در زندگي محمد حتي نام حفصه و ام‌سلمه بيشتر برده مي‌شود تا زينب.  

شريعتي در ادامه به نكته ديگري اشاره مي‌كند كه مي‌توان آن را استدلال نهم دانست:

اگر بتوانيم بخود بباورانيم که عايشه از عشق سوزان و جنجالي محمد و زينب – که حتي آسمان را خبر کرد و جبرئيل را وادار به دخالت نمود – آگاه نشد، نمي توانيم قبول کنيم که محمد در خانه خويش با زني که او را با کمند چنان عشقي از خانه پسر خوانده اش بيرون کشيد، عشق مي‌ورزد و باز هم عايشه خبر نمي شود! و حتي رفتار و احساس محمد نسبت به حميراي خويش تغيير مي‌کند و باز وي حس نمي کند ! به نظر من حساس‌ترين شيشه‌اي که کوچکترين موج عشق و حتي ضعيف‌ترين رنگ مهري را که در عمق پنهاني قلب محمد پديد مي‌آيد در خود منعکس مي‌کند و آنرا صدها برابر بزرگتر و تندتر نشان مي‌دهد قلب عايشه است و عايشه در اين باره ساکت ساکت است. گويي داستان محمد و زينب به داستان محمد و حميرايش هيچ شباهتي ندارد».

شريعتي در پايان مي‌گويد: «من نه از آغاز تحقيق تعهدي داشتم که محمد را از اين اتهام تبرئه کنم و نه تعصبي که شأن او را اجل از عشق بدانم. در پايان بررسي‌ها و انديشه‌ها چنين احساس مي‌کنم که داستان محمد و زينب شور انگيزترين تجلي روح رهبري است که بخاطر حقيقت، حتي از حيثيت خود در مي‌گذرد. بسيارند رهبراني که جان خويش را بخاطر جامعه خويش و در راه عقايد خويش آزادانه داده‌اند اما در برابر آن نام و افتخار را پاداش گرفته‌اند. در راه ايمان و مردم از افتخار نيز گذشتن در اوجي از اخلاص و ايثار و در معراجي از فداکاري و پاکبازي است که انسانهائي که از بام کوتاه "جانبازي" فراتر نرفته‌اند آنرا نمي‌توانند ديد». اين جمع‌بندي شريعتي از موضوع ازدواج محمد و زينب بود.  

 اما دکتر بنت الشاطي در مورد اين موضوع ابتدا به داستان زيد اشاره مي‌کند که غلام خديجه بوده و پيامبر مخيرش کرد که پيش او بماند و يا نزد پدرش باز گردد بعد خواستگاري زينب براي زيد را (در ص 182) مي‌گويد.  بعد به نقل واقعه رفتن پيامبر به خانه زيد و ديدن زينب از قول طبري مي‌پردازد. و همين واقعه‌اي که شريعتي آنرا  نفي کرد را مي‌آورد که محمد زينب را مي‌بيند و مي‌گويد سبحان الله مصرف‌القلوب و  بعد مي‌گويد محمد ترجيح داد ميل خود را مخفي بدارد و با عاطفه قلبي كه نسبت به دخترعمه خود دارد مقاومت کند (ص 185). بنت‌الشاطي خودش يک  زن است و نگاه مصلحت‌سنج هم ندارد و با ديد انساني و عاطفي هم مسائل را تحليل مي‌كند. او سعي مي‌كند از زاويه مسائل زنانه هم به زندگي همسران نگاه کند مثلاً به خوبي تشريح مي‌كند كه زنان محمد به دو باند تقسيم مي‌شوند. يکي سردسته‌اش عايشه است و ديگري هم سردسته‌اش همين زينب است. بنت‌الشاطي در تحليل زندگي همسران پيامبر به اين نكته كه روابط بين همسران چطور بود و يا هر زن وارد کدام باند شده است، بيشتر توجه دارد  تا مسائل عمومي. او خيلي ديد اجتماعي ندارد و بيشتر بحث‌هاي  خانوادگي را مطرح کرده است. حسنين هيکل هم در بررسي زندگي پيامبر در قسمت زينب استدلال‌هايي شبيه شريعتي مطرح كرده است كه بنت‌الشاطي در همين قسمت به نقد نظرات هيکل مي‌پردازد و مي‌گويد چه چيزي از اين داستان را مطابق واقع نديدي که آن را ساخته خاورشناسان و مبلغان مذهبي دانسته‌اي (ص 187). تكيه‌گاه اصلي بحث و استدلالش هم بر اين نكته استوار است كه کتاب خدا بر بشر بودن رسول خيلي تأکيد کرده است  (ص189). بعد به هيكل مي‌گويد  اين نوشته‌ها مال قبل از جنگهاي صليبي است  چون حسن هيکل  گفته اين داستانها را کليسا ساخته است. سپس در استدلال‌هاي بعدي مي‌گويد پيامبر ما حتي يکبار هم مدعي نشد که از عواطف بشري منزه است (ص190) و همواره در برتري دادن عايشه بر ديگر همسران مي‌گفت خداوندا توانايي من تا اين اندازه در اختيار من است پس در آنچه تو در آن قادري و من نيستم ملامتم نکن (ص190). بعد مي‌گويد  شوهر زينب او را نگاهداري مي‌کرد در حالي که مي‌دانست از اين نگاهداري هر دوي آنان چقدر بدبختند (ص190) و سپس مي‌گويد کافي است براي رد نظر هيكل که تفسيري که زمخشري هشت قرن و نيم قبل از آيه کرده است را نقل کنيم  (ص191) بعد همان داستان را از قول اين مفسر مي‌آورد که محمد  او را ديد و گفت سبحان الله مقلب القلوب و مي‌افزايد قبل از آن دلش او را نمي خواست اگر او را مي‌خواست خواستگاري‌اش کرده بود. حال هرگاه گفته شود چه مطلبي را پيامبر در دلش پنهان کرده بود مي‌گويم مشغول شدن دلش به زينب بود و گفته شده است ميل به آن بود که زيد او را طلاق دهد (ص191) و باز از قول زمخشري مي‌افزايد خيلي چيزها هست که شخص از اظهارشان خودداري مي‌کند و شرم دارد که مردم از آنها آگاه شوند در صورتي که براي نفس و قلب او مباح و حلال مي‌باشد وچون پنهان باشد گفتگويي در اطرافش نيست ونزد خدا عيب نمي نمايد. زيرا بلندپروازي دل انسان و توجهش به آنچه که مي‌خواهد عقلاً و شرعاً قبيح نيست زيرا از افعال انسان نيست و به اختيار او بوجود نيامده است (ص192). بعد مي‌گويد  زينب وقتي مژده را شنيد  به نماز ايستاد ]يعني خيلي خوشحال شد[ و سپس مي‌گويد جشن عروسي بسيار مفصل بود. و بعد اشاره مي‌كند كه او هم جوان بود و هم زيبا بود و هم از اشراف وآسمان هم او را عقد کرده بود.  بعد مي‌گويد يکي از پزهاي زينب به ديگر همسران اين بود که خداوند مرا از فراز هفت آسمان شوهر داده است ولي شما را روي زمين و به واسطه‌هاي خانوادگي شوهر داده‌اند. بعد از قول  عايشه مي‌گويد  ام سلمه و زينب پس از من از عزيزترين زنان در نظر پيامبر بودند (ص198) در واقع اولويت اول پيامبر عايشه بوده است. اين نكته را همه مي‌گويند.

اهل تسنن بسيار از قول عايشه حديث و روايت  زياد نقل قول مي‌کنند. اين کتاب هم بارها به عقايد و نظرات عايشه، در رابطه با ديگر زنان پيامبر پرداخته است. شريعتي هم تفسيري  در اين زمينه دارد كه مي‌گويد  خديجه «مومن عاشق» بود و عايشه «عاشق مومن» يعني خديجه به محمد رسول اول ايمان داشت و بعد دوستش داشت. اما عايشه اول محمد را دوست داشت و چون پيامبر هم بود به او ايمان هم آورده بود. اين يك تفکيک واقعي، دقيق و ظريفي است. عايشه هم هميشه از همين زاويه به زندگي رسول نگاه مي‌کند. او مي‌گويد ام‌سلمه و زينب پس از من از عزيزترين زنان در نزد پيامبر بودند. و يا مي‌گويد هيچيک از زنان پيامبر به جز زينب با من نزاع و خصومت ابراز نمي‌کرد (ص195).

حصفه دختر عمر است. سوده را هم پيامبر فقط براي اينکه بچه‌هايش را بزرگ کند گرفته بود و خيلي تمايل عاطفي به او  نداشت. او اولين زني است که بعد از خديجه، پيامبر پبامبر با وي ازدواج مي‌کند. بنت‌الشاطي مي‌گويد حفصه و سوده و عايشه توطئه چيدند که پس از بيرون آمدن پيامبر از اتاق زينب به هر کدام که وارد شد، به او بگويند تو چقدر بوي بدي مي‌دهي. چون زينب برايش شربت عسل درست مي‌کرده است (البته كتب تاريخي اين ماجرا را براي دو، سه نفر از زنان پيامبر آورده‌اند) به هر حال مي‌گويند بوي بد مي‌دهي، آيا مغافير  خورده‌اي؟ آنها فكر مي‌كرده‌اند كه اگر زنبور روي گياه بدبويي بنشيند، عسلش هم بدبو مي‌شود! بنت‌الشاطي اين واقعه را آورده و بعد مي‌گويد يکبار پيش پيامبر زينب و عايشه زبان به زبان مي‌دادند و پيامبر آنها را آزاد مي‌گذاشت تا آرام شوند (ص 198).

اما يك نکته مهم اين است كه زينب  در ماجراي افك (تهمت به عايشه) از عايشه دفاع کرد.  اين ماجراي مشهوري است  که در يکي از سفرهاي جنگي عايشه  از قافله باز مي‌ماند و يك مرد که عقبدار قافله بوده او را با خود مي‌آورد  و بعداً عده‌اي در بين مردم شايعه مي‌کنند که او و عايشه با هم رابطه برقرار کرده‌اند. يکي از کساني که خيلي عليه عايشه  سم‌پاشي مي‌کرده خواهر زينب بوده است (شايد بدين خاطر كه رقيب خواهرش را بدنام كند). اما زينب در اينجا از عايشه دفاع مي‌کند و مقابل خواهرش مي‌ايستد. بنت‌الشاطي از قول عايشه مي‌گويد که  زينب از او دفاع کرده بو